Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English
Persian
prevent
مانع شدن ممانعت کردن
prevented
مانع شدن ممانعت کردن
preventing
مانع شدن ممانعت کردن
prevents
مانع شدن ممانعت کردن
Other Matches
precluded
مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preclude
مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precludes
مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precluding
مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
obstructions
خطای قرارگرفتن بین گوی و حریفی که به سمت گوی می دودبقصد ممانعت حریف نه گرفتن گوی هر مانع بزرگ در مسیر قایق
obstruction
خطای قرارگرفتن بین گوی و حریفی که به سمت گوی می دودبقصد ممانعت حریف نه گرفتن گوی هر مانع بزرگ در مسیر قایق
arrest
جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrests
جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrested
جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
dam
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dams
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
damming
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
forfend
ممانعت کردن
check
ممانعت کردن
checks
ممانعت کردن
checked
ممانعت کردن
impede
ممانعت کردن
impedes
ممانعت کردن
impeded
ممانعت کردن
stalling
ماندن ممانعت کردن
liberalizing
رفع ممانعت کردن
liberalizes
رفع ممانعت کردن
liberalized
رفع ممانعت کردن
liberalised
رفع ممانعت کردن
liberalises
رفع ممانعت کردن
liberalising
رفع ممانعت کردن
liberalize
رفع ممانعت کردن
stall
ماندن ممانعت کردن
forestalled
پیش افتادن ممانعت کردن
forestalls
پیش افتادن ممانعت کردن
blocking and chocking
ممانعت و راه بندی کردن
forestall
پیش افتادن ممانعت کردن
interdict
ممانعت کردن اجرای عملیات ممانعتی
interdiction
ممانعت کردن عملیات یا اتش ممانعتی
obstructions
حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
obstruction
حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
hindering
ممانعت کردن جلوگیری کردن
hindered
ممانعت کردن جلوگیری کردن
hinder
ممانعت کردن جلوگیری کردن
hinders
ممانعت کردن جلوگیری کردن
hedgehog
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehogs
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
realistic deterrence
میخکوب کردن حقیقی استراتژی سد کردن پیشروی کمونیسم در دنیا ممانعت حقیقی از پیشرفت کمونیسم
precluded
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precludes
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precluding
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
preclude
مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
barricades
مانع مسدود کردن
obstructing
ایجاد مانع کردن
barricading
مانع مسدود کردن
barricaded
مانع مسدود کردن
barricade
مانع مسدود کردن
obstructed
ایجاد مانع کردن
obstruct
ایجاد مانع کردن
let
درنگ کردن مانع
lets
درنگ کردن مانع
letting
درنگ کردن مانع
obstructs
ایجاد مانع کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
obstructing
مانع شدن کارشکنی کردن
hindering
بازمانده کردن مانع شدن
obstructively
با قصد فراهم کردن مانع
hinders
بازمانده کردن مانع شدن
obstructed
مانع شدن کارشکنی کردن
gags
مانع فراهم کردن برای
gagging
مانع فراهم کردن برای
gagged
مانع فراهم کردن برای
gag
مانع فراهم کردن برای
hamper
مانع شدن مختل کردن
head off
<idiom>
مانع شدن از ،جلوگیری کردن
obstruct
مانع شدن کارشکنی کردن
hinder
بازمانده کردن مانع شدن
hindered
بازمانده کردن مانع شدن
obstructs
مانع شدن کارشکنی کردن
hampers
مانع شدن مختل کردن
hampering
مانع شدن مختل کردن
hampered
مانع شدن مختل کردن
crest clearing
محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
keels
خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
keel
خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
to bar somebody from something
[doing something]
مانع کردن
[کسی از چیزی]
[اصطلاح رسمی ]
ocant altitude
ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
obstructor
وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
exclusion
ممانعت
obstruction
ممانعت
obstructions
ممانعت
forbiddance
ممانعت
molestation
ممانعت
withholding
ممانعت
debarment
ممانعت
withheld
ممانعت
restraints
ممانعت
withholds
ممانعت
prevention
ممانعت
restraint
ممانعت
withhold
ممانعت
block age
ممانعت
interdiction
ممانعت
interdict
ممانعت
to get in somebody's way
مانع کردن کسی
[چیزی]
که بتواند کارش را انجام دهد
denial measures
اصول ممانعت
area interdiction
ممانعت منطقهای
steric hindrance
ممانعت فضایی
prohibition
تحریم ممانعت
annoyance
ممانعت ازردگی
area interdiction
ممانعت در منطقه
preventer
ممانعت کننده
liberalizer
رافع ممانعت
hanging prevention
ممانعت از تعلیق
turn a deaf ear to
<idiom>
ممانعت از شنیدن
trade barrier
ممانعت تجاری
blockage
ممانعت دریایی
interference
ممانعت غیرمجاز
blockages
ممانعت دریایی
hindered rotation
چرخش ممانعت شده
rein
ممانعت لجام زدن
write inhibit ring
حلقه ممانعت از نوشتن
jams
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jam
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
select
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
jammed
توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
selected
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
selects
خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
denial measures
تدابیر ممانعت ازنفوذ دشمن
mutual exclusion
ناسازگاری دو جانبه ممانعت متقابل
blankest
ممانعت از امتیاز گیری حریف
blank
ممانعت از امتیاز گیری حریف
competition clause
شرط ممانعت از دخول دیگران
denials
ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
stramline flow
جریان موازی یابی ممانعت
forclosure
سلب حق اقامه دعوی ممانعت
preventive
عامل ممانعت جلوگیری کننده
denial
ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
surviving
ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
survive
ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
survived
ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
clearing block
قطعه ممانعت از بسته شدن کولاس
survives
ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
sticker
اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
terrain avoidance
ممانعت خودکار هواپیما ازنزدیک شدن به زمین
stickers
اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
back pressure valve
سوپاپ مخصوص ممانعت ازپس زنش مایعات در داخل لوله
censeur
ممانعت قدرت حاکمه یک کشور ازنشر عقاید مخالفین به هرشکلی که باشد
insulating
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulate
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulates
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
interlocking
وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocked
وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocks
وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlock
وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
write protect
قسنت کوچکی در فلاپی دیسک که حرکت داده شود مانع هر گونه نوشتن یا پاک کردن دیسک میشود
horned scully
مانع افقی زیرابی که برای سوراخ کردن بدنه کشتیهاکار گذاشته میشود و معمولابا بتون و تیراهن ساخته میشود
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
prevention of stripping
ممانعت از کار وسایل اکتشافی دشمن یا اکتشاف وسایل مخابراتی و رادارخودی
inhibitor
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
contact burst preclusion
ضامن ضد انفجار ضربتی وسیله ممانعت از انفجار دراثر اصابت
counterflak
اتش خنثی کننده توپخانه پدافندهوایی ضد پدافند هوایی عملیات ممانعت از پدافندهوایی
air interdiction
عملیات ممانعتی هوایی ممانعت هوایی
detention of pay
ممانعت ازپرداخت حقوق توقیف حقوق
balks
مانع
preventive
مانع
hold back
مانع
handicaps
مانع
stop
مانع
baulked
مانع
dead lock
مانع
degage
بی مانع
impedient
مانع
impeditive
مانع
handicap
مانع
flight
مانع در دو
dike
مانع
balk
مانع
restraint
مانع
shield
مانع
blocks
مانع
restraints
مانع
block
مانع
baulks
مانع
blocked
مانع
baulking
مانع
shields
مانع
flight
مانع
impedimental
مانع
cresting
مانع
crests
مانع
snag
مانع
snagging
مانع
preventor
مانع
hedges
مانع
hedged
مانع
hedge
مانع
crest
مانع
curtains
مانع
pull-backs
مانع
stops
مانع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com