Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
to bar somebody from entering the place
مانع کسی وارد جایی شدن
Other Matches
cat burglar
دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
picklock
دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
housebreaker
دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
intruder
دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
burglar
دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
libraries
تعدا دتوابع مفید و مستقل که وارد هر برنامهای میشود تا مانع نوشتن برنامه شود
library
تعدا دتوابع مفید و مستقل که وارد هر برنامهای میشود تا مانع نوشتن برنامه شود
hedgehog
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehogs
مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
wake up
کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
i had scarely arrived
تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
dams
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
crest clearing
محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
damming
سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
ocant altitude
ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
obstructor
وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
n tuple
N جایی
inopportuneness
بی جایی
someplace
جایی
inopportunity
بی جایی
charnel house
جایی که
someplace
یک جایی
minx
زن هر جایی
wherever
جایی که
translocation
جابه جایی
gas log
جایی که گازمیسوزد
transposition
جابه جایی
commonplace
همه جایی
from the outside
از خارج
[از جایی]
immutability
پا بر جایی ثبات
banal
همه جایی
displacement
جابه جایی
shift
جابه جایی
scratch where it itches
هر جایی را که میخاردبخارانید
shifted
جابه جایی
shifts
جابه جایی
p.of the ways
جایی که بایدیکی ازچندچیزرابرگزید
attender
شخص حاضر در جایی
transposition of affect
جابه جایی عاطفه
drive displacement
جابه جایی سائق
come back
<idiom>
برگشتن به جایی که حالاهستی
I have no place (nowhere) to go.
جایی ندارم بروم
displacement of affect
جابه جایی عاطفه
make a beeline for something
<idiom>
با عجله به جایی رفتن
to hunker down in a place
در جایی پناه بردن
come from
<idiom>
بومی جایی بودن
lie in wait
<idiom>
جایی قیم شدن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
drop by
<idiom>
بازدید از کسی با جایی
somewhere
یک جایی دریک محلی
to go about
ازجایی به جایی رفتن
stand clear
جایی را ترک کردن
rettery
جایی که بذرک را می خیسانند
somewheres
یک جایی دریک محلی
locomotion
جابه جایی حرکتی
locomotor behavior
رفتار جابه جایی
Somewhere in the darkness
جایی در میانی تاریکی
to induct into a seat
در جایی برقرار کردن
synesthesia
جابه جایی حسی
synaesthesia
جابه جایی حسی
to install oneself in a place
در جایی برقرار شدن
berth
جایی که قایق به لنگربسته میشود
berthed
جایی که قایق به لنگربسته میشود
to stay away from something
دور ماندن از چیزی یا جایی
strict enclosure
انزوای سخت
[در آن حالت یا جایی]
tourist trap
<idiom>
جایی که جذب توریست میکند
to tow a vehicle
[to a place]
یدکی کشیدن خودرویی
[به جایی]
to stay away from something
اجتناب کردن از چیزی یا جایی
out of one's element
<idiom>
جایی که به شخص تعلق ندارد
get out from under
<idiom>
از جایی که شخص دوست نداردفرارکند
to admit sombody
[into a place]
راه دادن کسی
[به جایی]
break fresh ground
<idiom>
از راهی تازه به جایی رسیدن
rotation about ...
دوران دور ...
[محوری یا جایی]
to the best of ones ability
تا جایی که کسی توان آن را دارد
lomomote
از جایی بجایی حرکت کردن
i am at my wit's end
دیگر عقلم به جایی نمیرسد
i took up where he left
از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
on good turn deserves another
کاسه جایی رودکه بازاردقدح
boarding house
جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
parting of the ways
جایی که باید یکی از چندچیزرابرگزید
berthing
جایی که قایق به لنگربسته میشود
berths
جایی که قایق به لنگربسته میشود
boarding houses
جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
Mind your head!
مواظب سرت باش!
[که به جایی نخورد]
to decamp
با عجله و پنهانی
[جایی را]
ترک کردن
to skive off early
[British English]
با عجله و پنهانی
[جایی را]
ترک کردن
there is time and place for everything
<proverb>
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
where no human foot can tread
جایی که پای ادمیزاد بدان نمیرسد.
to turn back
برگشتن
[به جایی که از آنجا آمده اند]
bone-house
[جایی برای نگهداری استخوان مردگان]
to head back
برگشتن
[از جایی که دراصل آمده اند]
to let the ball do the work
توپ را به جایی غلت دادن
[فوتبال]
to keep the ball moving
توپ را به جایی غلت دادن
[فوتبال]
to send home
به خانه
[از جایی که آمده اند]
برگرداندن
stamping grounds
<idiom>
پاتق ،جایی که شخص بیشتراوقاتش را آنجاست
exchanging
جابه جایی داده بین دو محل
exchanges
جابه جایی داده بین دو محل
exchange
جابه جایی داده بین دو محل
plate rack
جایی که بشقاب هامی گذارندخشک شود
exchanged
جابه جایی داده بین دو محل
to languish
پژولیدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to turn around
برگشتن
[به جایی که از آنجا آمده اند]
tie down
<idiom>
منع کردنکسی درانجام کاری یارفتن به جایی
pentarch
یکی از پنج تن مردمی که در جایی حکومت کنند
an accessible place
جایی که راه یافتن بدان ممکن است
carried
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
to a in
باجرات وبابیم مخاطره به جایی داخل شدن
bone dry
جایی که نوشیدن مواد الکلی در آن قدغن است
breeding grounds
جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
varicosity
جایی که چند سیاهرگ گشاد شده باشند
carry
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
One good turn deserves another .
کاسه جایی رود که باز آید قدح
breeding ground
جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
carries
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
to retire from
[to]
a place
از
[به]
جایی کناره گیری کردن
[یا منزوی شدن]
to languish
هرز رفتن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
ضایع شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to ride on the bus
سوار اتوبوس شدن
[برای رفتن به جایی]
souvenir
یادگاری
[وقتی که کسی از جایی با خود می آورد]
carrying
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
hang up
<idiom>
جایی دردریافتی تلفن که باعث قطع تماس میشود
to take the a
بلندی چیزیرا اندازه گرفتن ارتفاع جایی راپیمودن
The library is the obvious place for the after-dinner hours.
کتابخانه جایی بدیهی برای ساعت پس از شام است.
rug delivery
[جابه جایی و حمل فرش به محل خرید یا فروش]
funny bone
<idiom>
جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
no-show
<idiom>
شخصی که جایی را رزرو میکندولی نه آن را کنسل ونه آن را استفاده میکند
flag station
جایی که قطاربادیدن پرچم ویژه نگاه میدارندوایستگاه دائمی نیست
altar-stair
[بالاترین محل جایی که میز عشای ربانی در آن قرار دارد.]
dump
جابه جایی داده از یک وسیله یافضای ذخیره سازی به چاپگر
altar-steps
[بالاترین محل جایی که میز عشای ربانی در آن قرار دارد.]
overlapped
جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
overlap
جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
regional breakpoint
نقط ه توقف که در هر جایی از برنامه میتواند قرار بگیرد تا رفع اشکال شود
overlaps
جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
scarf weld
جایی که دو میل اهن را نیم ونیم کرده باهم جوش داده باشند
Creches
[جایی که از بچه ها مراقبت میشود هنگامی که پدر و مادر بیرون یا سر کار رفته اند]
infare
وارد
intrant
وارد
hep
وارد
to make an entry of
وارد
relevant
وارد
conscious
وارد
comer
وارد
familiar
وارد در
pertinenet
وارد به
hindrances
مانع
encumbrance
مانع
hindrance
مانع
obstaele
مانع
massifs
مانع
hinder
مانع
hindered
مانع
impeditive
مانع
impedimental
مانع
hindering
مانع
hinders
مانع
dead lock
مانع
clogs
مانع
drawbacks
مانع
drawback
مانع
pull-backs
مانع
pull back
مانع
clog
مانع
snag
مانع
snagging
مانع
snags
مانع
preventive
مانع
encumbrances
مانع
massif
مانع
clogged
مانع
barrier
مانع
hurdles
دو با مانع
swimmingly
بی مانع
hurdle
دو با مانع
hurdles
مانع
hurdle
مانع
barriers
مانع
impediment
مانع
impediments
مانع
curtains
مانع
barricading
مانع
shackled
مانع
shackle
مانع
hold back
مانع
barricades
مانع
barricaded
مانع
barricade
مانع
shackles
مانع
shackling
مانع
degage
بی مانع
repellent
مانع
dike
مانع
repellents
مانع
stumbling blocks
مانع
interference
مانع
stumbling block
مانع
impedient
مانع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com