English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
plane as a pikestaff مانند آفتاب روشن
Other Matches
to goose [American E] the engine موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
to rev [British E] the engine موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
illumination by diffusion روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
Every single day. Day in day out. آفتاب به آفتاب
on the sunny side . درسمت آفتاب رو
weatherbeaten آفتاب سوخته
Fully exposed (over-exposed)to the sun. درسینه آفتاب
sunset غروب آفتاب
sun lamps لامپ حمام آفتاب
sun lamp لامپ حمام آفتاب
rain or shine چه باران باشد چه آفتاب
Make hay while the sun shines. <proverb> تا آفتاب مى تابد خرمن کن.
The sun was roasting us . آفتاب ما راکباب کرد
The sun rays dazzle (hit) the eyes. نور آفتاب چشم رامی زند
The sun is all the more welcome. In this cold weather. دراین هوای سرد آفتاب می چسبد
Ravishingly beautiful. مثل پنجه آفتاب ( بسیار زیبا )
sunscreen کرم پوست برای جلوگیری از آفتاب زدگی
sunscreens کرم پوست برای جلوگیری از آفتاب زدگی
tip fading [رنگ پریدگی الیاف در مجاورت نور آفتاب]
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylight روز روشن روشن کردن
daylit روز روشن روشن کردن
illuminati روشن ضمیران روشن فکران
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
bushbaby گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
bushbabies گونههای نخستیان میمون مانند جنگلهای حارهی افریقا از تیرهی Galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند
vignetting سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
fossiliferous فسیل مانند سنگواره مانند
lamellate لایه مانند ورقه مانند
flares گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
The sun has set (hadd set). آفتاب رفته است ( رفته بود )
One mustn't sk apple trees for oranges, France for sun, women for love, life for happiness. نباید از درخت پرتقال انتظار سیب، از فرانسه انتظار آفتاب، از زنان انتظار عشق و از زندگی انتظار شادی داشت.
adjustable wheel چرخ تنظیم پذیر [مانند بلندی] [چرخ تطبیق پذیر] [مانند نوع جاده]
explaining روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain روشن کردن باتوضیح روشن کردن
expresses روشن
in a good light روشن
shrillest روشن
clear-cut روشن
diaphanous روشن
alighted روشن
legible روشن
brighter روشن
cloudless روشن
moonlit روشن
unequivocally روشن
lucid روشن
explicit روشن
expressing روشن
litten روشن
clean cut روشن
alighting روشن
clean-cut روشن
cleaners روشن
alights روشن
shrill روشن
shriller روشن
luculent روشن
elucidate روشن
unequivocal روشن
elucidates روشن
definite روشن
elucidating روشن
vivid روشن
nitid روشن
elucidated روشن
lightest روشن
lighted روشن
light روشن
on روشن
bright روشن
brightest روشن
sunny روشن
alight روشن
sharp cut روشن
sunniest روشن
on/off روشن
sunnier روشن
expressed روشن
express روشن
transparently روشن
transparent روشن
notable <adj.> روشن
perspicuous <adj.> روشن
perspicuous روشن
fogless روشن
eidetic روشن
clear cut روشن
clearest روشن
clearer روشن
furbisher روشن گر
clears روشن
set روشن
sets روشن
clear روشن
distinct <adj.> روشن
explicit <adj.> روشن
eyebright روشن
setting up روشن
brighten روشن کردن
kindles روشن شدن
kindled روشن شدن
alive روشن سرزنده
tones سایه روشن
kindle روشن شدن
tone سایه روشن
igniting روشن کردن
lighted روشن کردن
to shed light on روشن کردن
light روشن کردن
pervious روشن بین
lightest روشن کردن
ignites روشن کردن
clear-sighted روشن بین
phanerogamic روشن زاد
brightened روشن کردن
brightening روشن کردن
brightens روشن کردن
luminescence روشن تابی
traffic signal نشانه روشن
full orbed تمام روشن
elucidate روشن کردن
transparent color رنگ روشن
transpicuous روشن اشکار
power up روشن کردن
pictures روشن ساختن
pellucid بلورین روشن
to switch on روشن کردن
lightish نسبتا روشن
lighting سایه روشن
lightsome سبک روشن
perspicuously بطور روشن
saturated colour رنگهای روشن
perspicuity روشن بینی
power on روشن کردن
penumbra سایه روشن
lightsome برنگ روشن
ignited روشن کردن
second sight روشن بینی
illuminate روشن فکر
illuminate روشن کردن
lucent روشن وشفاف
light <adj.> رنگ روشن
to bring tl light روشن کردن
emblaze روشن کردن
elucidatory روشن سازنده
illuminate روشن ساختن
illuminates روشن کردن
haze روشن نبودن مه
illuminating روشن ساختن
to brighten up روشن شدن
illuminating روشن فکر
illuminating روشن کردن
illuminates روشن ساختن
illuminates روشن فکر
illumine روشن کردن
illumined روشن کردن
fire up روشن کردن
picturesquely بطور روشن
pick wickian روشن بین
documentary photography تصویر روشن
ditinct روشن مشخص
phanerogamous روشن زاد
enlighten روشن فکرکردن
enlightening روشن فکرکردن
enlightens روشن فکرکردن
to fire up روشن کردن
limpid روشن خالص
eidetic memory یاد روشن
illumines روشن کردن
lumine روشن کردن
illumining روشن کردن
to clear up روشن کردن
inexplicable روشن نکردنی
clarifies روشن کردن
to come to light روشن شدن
clarify روشن کردن
clarifying روشن کردن
serene روشن صاف
ignite روشن کردن
fireballs شهاب روشن
pictured روشن ساختن
turn on روشن کردن
broad minded روشن فکر
relume روشن کردن
refreshed روشن کردن
refresh روشن کردن
clears : روشن کردن
bertha درخشان روشن
In broad daylight. درروز روشن
twilight صبح روشن
clearest روشن زدودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com