English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English Persian
substantiate ماهیت جسمانی دادن به
substantiated ماهیت جسمانی دادن به
substantiates ماهیت جسمانی دادن به
substantiating ماهیت جسمانی دادن به
Other Matches
transshape تغییر ماهیت دادن
transmute تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuting تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmutes تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuted تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
physical جسمانی
corporeal جسمانی
fleshly جسمانی
carnal جسمانی
navigated ماهیت
essence ماهیت
navigates ماهیت
navigating ماهیت
natures ماهیت
quiddity ماهیت
nature ماهیت
navigate ماهیت
somatization جسمانی کردن
physical movement حرکت جسمانی
fleshpot لذایذ جسمانی
physical handicap معلولیت جسمانی
physical fitness امادگی جسمانی
bodily harm صدمه جسمانی
worldly جسمانی مادی
in the f. بصورت جسمانی
physical مادی جسمانی
materials مادی جسمانی
incorporating غیر جسمانی
incorporates غیر جسمانی
material مادی جسمانی
corporeality جسمانی بودن
corporality هستی جسمانی تن
outworld دنیای جسمانی
earthen مادی جسمانی
fleshpots راحتی جسمانی
temporal جسمانی زمانی
marasmus پژمردگی جسمانی
incorporate غیر جسمانی
sentience حساسیت جسمانی
sensual شهوانی جسمانی
sensuousness پیروی جسمانی
bodily واقعا جسمانی
nature of the operation ماهیت عملیات
mertis of the case ماهیت دعوی
human nature ماهیت آدم
essence وجود ماهیت
nature ماهیت خوی
transubstantiation قلب ماهیت
transmutation قلب ماهیت
matter ماهیت جوهر
mattered ماهیت جوهر
mattering ماهیت جوهر
matters ماهیت جوهر
denaturation قلب ماهیت
natures ماهیت خوی
incarnate دارای شکل جسمانی
sensuously مبنی بر لذات جسمانی
somatoform disorder اختلال جسمانی شکل
carnally بطور جسمانی یا شهوانی
dysaesthesia اختلال حواس جسمانی
stressing تنش جسمانی- روانی
rough up <idiom> حمله وصدمه جسمانی
tussles مسابقه جسمانی کشمکش
stress تنش جسمانی- روانی
stresses تنش جسمانی- روانی
sensuous مبنی بر لذات جسمانی
anthropometry انسان سنجی جسمانی
profaneness وابستگی بچیزهای جسمانی
the outward man ادم جسمانی جسم
tussling مسابقه جسمانی کشمکش
physical anthropology انسان شناسی جسمانی
physical aptitude test ازمون استعداد جسمانی
physical fitness امادگی عمومی جسمانی
tussled مسابقه جسمانی کشمکش
tussle مسابقه جسمانی کشمکش
somatization disorder اختلال جسمانی کردن
transmutable قلب ماهیت یافتنی
transmutation قلب ماهیت تکامل
transubstantiate قلب ماهیت کردن
substantivize دارای ماهیت کردن
coessentiality هم جوهری وحدت ماهیت
transmutative قلب ماهیت یافتنی
infantilism کندی رشد جسمانی وعقلانی
habitus وضعیت ساختمان جسمانی هیکل
ipso facto بواسطه ماهیت خود فعل
substantive دارای ماهیت واقعی حقیقی
hard as nails <idiom> ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
demur ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
His speech was in the nature of an apology. ماهیت سخنرانی او [مرد] عذرخواهی بود.
objectify خاصیت و ماهیت چیزی رامعین کردن
qualities ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
demurring ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
demurred ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
the nature of the case ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
anthroposophy علم شناسایی طبیعت و ماهیت انسانی
nature [of things] سرشت [ماهیت] [خوی] [ذات] [طبیعت]
demurs ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
quality ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
denature طبیعت یا ماهیت چیزی راعوض کردن
zombiism اعتقاد به حلول و تجدید حیات جسمانی مرده
identified مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identify مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifying مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
lysenkoism نظریهای که معتقد است عوامل جسمانی وبدنی وشرایط محیط در وراثت موثر است
identification حرف که بر کامپیوتر میزبان ارسال میشود تا ماهیت و محل کامپیوتر دور یا ترمینال مشخص شود
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
housed منزل دادن پناه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
house منزل دادن پناه دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
houses منزل دادن پناه دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com