Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
qualities
ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
quality
ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
Other Matches
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
objectify
خاصیت و ماهیت چیزی رامعین کردن
denature
طبیعت یا ماهیت چیزی راعوض کردن
identifying
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identified
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identify
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
organisations
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organization
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organizations
روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
slowdowns
کاستن سرعت یا میزان چیزی
skew
میزان عدم تناسب چیزی
slowdown
کاستن سرعت یا میزان چیزی
skewing
میزان عدم تناسب چیزی
skews
میزان عدم تناسب چیزی
to buoy something
[up]
چیزی را به میزان بالا آوردن
slippage
میزان لغزش یا کم وزیادی چیزی از حد عادی ان
yardage
میزان و مقدار چیزی بحسب یارد
skews
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skew
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skewing
میزان کردن چیزی به صورت نادرست
bond albedo
نسبت میزان نور بازتابش شده به میزان نوربرخوردکرده
availability
میزان در دسترس بودن میزان امادگی زمان تعمیرناو
tune
میزان کردن میزان کردن الت موسیقی یارادیو وغیره
tunes
میزان کردن میزان کردن الت موسیقی یارادیو وغیره
quiddity
ماهیت
navigate
ماهیت
natures
ماهیت
essence
ماهیت
navigated
ماهیت
navigates
ماهیت
navigating
ماهیت
nature
ماهیت
human nature
ماهیت آدم
natures
ماهیت خوی
nature
ماهیت خوی
denaturation
قلب ماهیت
matter
ماهیت جوهر
mertis of the case
ماهیت دعوی
mattering
ماهیت جوهر
nature of the operation
ماهیت عملیات
matters
ماهیت جوهر
essence
وجود ماهیت
transmutation
قلب ماهیت
transubstantiation
قلب ماهیت
mattered
ماهیت جوهر
transubstantiate
قلب ماهیت کردن
substantivize
دارای ماهیت کردن
substantiating
ماهیت جسمانی دادن به
transmutable
قلب ماهیت یافتنی
transmutative
قلب ماهیت یافتنی
transshape
تغییر ماهیت دادن
substantiates
ماهیت جسمانی دادن به
coessentiality
هم جوهری وحدت ماهیت
substantiated
ماهیت جسمانی دادن به
transmutation
قلب ماهیت تکامل
substantiate
ماهیت جسمانی دادن به
ipso facto
بواسطه ماهیت خود فعل
substantive
دارای ماهیت واقعی حقیقی
the nature of the case
ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
demurring
ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
demurred
ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
demurs
ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
nature
[of things]
سرشت
[ماهیت]
[خوی]
[ذات]
[طبیعت]
demur
ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
His speech was in the nature of an apology.
ماهیت سخنرانی او
[مرد]
عذرخواهی بود.
anthroposophy
علم شناسایی طبیعت و ماهیت انسانی
transmute
تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuted
تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmutes
تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuting
تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
self adjusting
بخودی خود میزان شونده خود میزان
goodliness
خوبی
wellness
خوبی
Excellency
خوبی
agreeableness
خوبی
agreeability
خوبی
admirableness
خوبی
goodness
خوبی
primeness
خوبی
nicety
خوبی
niceties
خوبی
charmingness
خوبی
niceness
خوبی
Excellencies
خوبی
good wishes
ارزوی خوبی
lambhood
بره خوبی
epicurus
و خوبی است
the work was well paid
پول خوبی
poverty is a good test
خوبی است
a nice guy
آدم خوبی
bovarism
بوواری خوبی
a nice guy
مرد خوبی
fineness
لطافت خوبی
as good as
بهمان خوبی
our library is well stocked
خوبی دارد
with the best of them
<idiom>
به خوبی هرکس
graced
زیبایی خوبی
the watch is warranted
خوبی ساعت
excellence
خوبی تفوق
I made a decent profit.
سود خوبی بر دم
graces
زیبایی خوبی
grace
زیبایی خوبی
gracing
زیبایی خوبی
isobath
خطوط میزان منحنی نقشه عمق نما خطوط میزان عمق
He is a good ( nice ) fellow(guy)
اوآدم خوبی است
maintains
به خوبی مراقبت شده
kick up one's heels
<idiom>
زمان خوبی داشتن
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
maintained
به خوبی مراقبت شده
they put up a good fight
جنگ خوبی کردند
He pocketed a tidy sum.
پول خوبی به جیب زد
what a nice man he is!
چه ادم خوبی است !
He writes well . he wields a formidable pen .
قلم خوبی دارد
Both of us will make a good team.
ما دو تا تیم خوبی میسازیم.
worse for wear
<idiom>
نهبه خوبی جدیدتر
maintain
به خوبی مراقبت شده
feel like a million dollars
<idiom>
احساس خوبی داشتن
out of kilter
<idiom>
دربالانس خوبی نبودن
cash cow
<idiom>
منبع خوبی از پول
He has a good permanent job.
شغل ثابت خوبی دارد
bite the hand that feeds you
<idiom>
جواب خوبی را با بدی دادن
have an eye for
<idiom>
سلیقه خوبی درچیزی داشتن
to pocket a tidy sum
<idiom>
پول خوبی به جیب زدن
to set a good example
سرمشق خوبی گذاشتن یا شدن
he has a fine p in the town
اوخانه خوبی در شهر دارد
live it up
<idiom>
روز خوبی راداشته باشید
I got good marks in the exams .
نمرات خوبی درامتحان آوردم
he is a bad husband
خانه دار خوبی نیست
Good number !
حقه
[نمایش]
خوبی بود!
It is avery good ( an original ) idea.
فکر بسیار خوبی است
That was a very good meal.
غذای خیلی خوبی بود.
She has been a good wife to him.
همسر خوبی برایش بوده
She made a good wife.
اوزن خوبی ازآب درآمد
It has been a very enjoyable stay.
اقامت بسیار خوبی داشتیم.
What find bath.
عجب حمام خوبی است
fizzle out
<idiom>
خراب شدن بعداز شروع خوبی
well handled
بطرز خوبی مورد عمل قرارگرفته
get to first base
<idiom>
موفق بودن ،شروع خوبی راداشتند
we went for a good round
گشت خوبی زده برگشتیم به خانه
paragons
مقیاس رفعت و خوبی نمونه کامل
paragon
مقیاس رفعت و خوبی نمونه کامل
He has a poor service record in this company.
دراین شرکت بی سابقه خوبی ندارد
auxiliary contours
خطوط میزان منحنی واسطه خطوط میزان منحنی تکمیلی
He has a strong punch.
ضرب دست خوبی دارد ( مشت قوی )
coloury
دارای رنگی که نماینده خوبی کالایی است
He left a great name behid him .
نام خوبی از خود بجای گذاشت ( پس از مرگ )
This is a good residential are ( neighbourhood ) .
اینجا محل ( محله ) مسکونی خوبی است
We all think he is very nice.
ما همه فکر می کنیم که او
[مرد]
آدم خوبی است.
blessing in disguise
<idiom>
[چیز خوبی که در ظاهری نه چندان خوب قرار دارد]
beauty is in the eyes of the beholder
<proverb>
اگر بر دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی
optical
طرح حرف که توسط خواننده OCR به خوبی قابل خواندن است
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
graphics
UDV مصخصو که تصاویر گرافیکی رنگی و با resolution را به خوبی متن نشان میدهد
identification
حرف که بر کامپیوتر میزبان ارسال میشود تا ماهیت و محل کامپیوتر دور یا ترمینال مشخص شود
depth contour
خطوط میزان منحنی عمق میزان منحنی عمق اب
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
dark bulb
نوعی لامپ اشعه کاتدی که هنگام خاموش بودن سیاه بنظر می رسد و به تصاویرویدئویی وضوح خوبی میدهد
utilitarianism
بر اساس این مکتب معیار سنجش همه چیزحداکثر خوبی و فایده برای حداکثر تعداد اشخاص است
letter quality printing
چاپ با چاپگر matrix-dot که نوشتار با کیفیت بهتر دارد به خوبی ماشین تایپ با افزایش فاصله بین نقاط
aniline
رنگ شیمایی آنیلینی که ارزان قیمت بوده ولی ثبات رنگی خوبی ندارد لذا مناسب رنگرزی فرش نیست
the end sanctifies the means
خوبی وبدی وسائل رسیدن بمقصودی پس از رسیدن به ان مقصودمعلوم میشود
He's a good director but he doesn't bear
[stand]
comparison with Hitchcock.
او
[مرد ]
کارگردان خوبی است اما او
[مرد]
قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
He shoots well
خوب تیر می اندازد ( تیر انداز خوبی است )
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
onion skin
پوست پیاز
[از این رنگینه طبیعی برای تهیه رنگ زرد نخودی استفاده می شود اگرچه ثبات رنگی خوبی ندارد.]
the well was a bad producer
ان چاه یک چاه نفت خیز خوبی نبود
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
Energy Star
استانداردی در صفحه نمایش کامپیوتر یا سایر وسایل الکتریکی برای اینکه بگوید محصول به خوبی طراحی شده است و الکتریسیته را هدر نمیدهد
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com