Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
struggle for existence
مبارزه برای زندگی
Other Matches
struggle for survival
مبارزه برای بقاء
attention
شمشیرباز اماده برای مبارزه
attentions
شمشیرباز اماده برای مبارزه
in a battle for world domination
مبارزه برای سلطه جهان
gantelope
باند برای دست دعوت به مبارزه
rematch
مبارزه برای کسب عنوان قهرمانی
power struggle
مبارزه برای صاحب مقام شدن
jiujitsu
مبارزه ژاپنی با استفاده ازنیروی حریف برای پیروزی براو
jiujutsu
مبارزه ژاپنی با استفاده ازنیروی حریف برای پیروزی براو
jujitsu
مبارزه ژاپنی با استفاده ازنیروی حریف برای پیروزی براو
vital to life
واجب برای زندگی
light is necessary to life
روشنایی برای زندگی لازم است
euthenics
مبجث رفاه و زندگی برای فعالیت صحیح
on easy street
<idiom>
پول کافی برای زندگی راحت داشتن
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
micronutrient
ترکیبات اصلی ومغذی که بمقدار خیلی کمی برای زندگی لازمست
Don't let making a living prevent you from making a life.
اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
it is impossible to live there
نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it.
ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
lead a dog's life
<idiom>
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
subsistence theory of wages
نظریه حداقل دستمزدها براساس این نظریه که دراواخر قرن 81 و اوایل قرن نوزدهم رایج بوده است دردراز مدت میزان دستمزد باحداقل نیاز برای زندگی برابرخواهد بود . این قانون
struggling
مبارزه
struggled
مبارزه
struggle
مبارزه
campaign
مبارزه
struggles
مبارزه
turn to
مبارزه
bu
مبارزه
fight
مبارزه
fights
مبارزه
campaigning
مبارزه
campaigned
مبارزه
kumite
مبارزه
campaigns
مبارزه
budo
روش مبارزه
challenger
مبارزه طلب
passives
مبارزه منفی
combativeness
مبارزه طلبی
class struggle
مبارزه طبقهای
class struggle
مبارزه طبقاتی
challengo
مبارزه کردن
combating
مبارزه کردن
defiance
مبارزه طلبی
passive
مبارزه منفی
the campaign against terrorism
مبارزه با تروریسم
challengers
مبارزه طلب
literacy campaign
مبارزه با بی سوادی
jousted
مبارزه کردن
sensei
مبارزه مسابقهای
electioneering
مبارزه انتخاباتی
election campaign
مبارزه انتخاباتی
sambon kumite
مبارزه سه ضربهای
outdare
به مبارزه طلبیدن
press campaign
مبارزه مطبوعاتی
economic warfare
مبارزه اقتصادی
Anti – corruption campaign .
مبارزه با فساد
braves
به مبارزه طلبیدن
braving
به مبارزه طلبیدن
ippon kumite
مبارزه تک ضربهای
bravest
به مبارزه طلبیدن
braver
به مبارزه طلبیدن
braved
به مبارزه طلبیدن
brave
به مبارزه طلبیدن
face down
<idiom>
به مبارزه طلبیدن
defying
به مبارزه طلبیدن
defy
به مبارزه طلبیدن
defies
به مبارزه طلبیدن
defied
به مبارزه طلبیدن
combats
مبارزه کردن
combated
مبارزه کردن
combat
مبارزه کردن
jousting
مبارزه کردن
battled
مبارزه ستیز
joust
مبارزه کردن
kachi make
مبارزه تا مرگ
battles
مبارزه ستیز
jousts
مبارزه کردن
to take up the gauntlet
مبارزه راپذیرفتن
battling
مبارزه ستیز
kyorougei
مبارزه تکواندو
battle
مبارزه ستیز
jiya kumite
مبارزه ازاد
jisen
مبارزه واقعی
campaigning
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
campaigned
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
championing
مبارزه دفاع کردن از
champions
مبارزه دفاع کردن از
campaign
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
champion
مبارزه دفاع کردن از
championed
مبارزه دفاع کردن از
hajime
اغاز مبارزه کاراته
challenge round
مبارزه با صاحب عنوان
gage
مبارزه طلبی گروگذاشتن
to take up the gauntlet
قبول مبارزه کردن
jia ippon kumite
مبارزه ازاد تک ضربهای
sparring match
مبارزه تمرینی بوکس
to take up the glove
قبول مبارزه کردن
combatant
جنگی مبارزه طلب
swordplay
مبارزه زور ازمایی
go dan kumite
مبارزه با ضربههای 5 تایی
fuku shiki kumite
بکارگیری کاتا در مبارزه
campaigns
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
tatemi
میدان مبارزه کاراته
combatants
جنگی مبارزه طلب
to conduct
[run]
a campaign
مبارزه ای
[مسابقه ای]
را اجرا کردن
to launch
[start]
a campaign
مبارزه ای
[مسابقه ای]
را آغاز کردن
pits
درگود مبارزه قرار دادن
conflicted
ناسازگار بودن مبارزه کردن
campaign
رزم
[نبرد]
[مبارزه]
[مسابقه]
conflict
ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflicts
ناسازگار بودن مبارزه کردن
throw down the gauntlet
<idiom>
به مبارزه یا چیز دیگری طلبیدن
pit
درگود مبارزه قرار دادن
trench knitfe
چاقوی مخصوص مبارزه دست بیقه
tilting yard
میدان مبارزه نیزه بازان و سوارکاران
tiltyard
میدان مبارزه نیزه بازان و سوارکاران
crusade
[against somebody or something]
مبارزه
[با کسی یا چیزی]
[اصطلاح مجازی]
bushwhack
ادای کسی را در اوردن مبارزه کردن
The campaign was considered to have failed.
مبارزه
[انتخاباتی]
شکست خورده بحساب آورده شد.
press campaingn or stunt
مبارزه سیاسی بوسیله مقاله نویسی در روزنامه ها
The
[main]
protagonists in the colonial struggle were Great Britain and France.
بریتانیا و فرانسه سردمداران
[اصلی]
در مبارزه مستعمراتی بودند.
appel
پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
down
توپ اسکواش دو بار به زمین خورده ناتوان از ادامه مبارزه
kiosk
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosks
فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
badminton
بازی انفرادی یا دو نفره در زمین به طول 04/31 متر و عرض 01/6متر برای دونفره و 81/5متر در 01/6 متر برای انفرادی و شامل سه گیم وهر گیم 51 امتیاز برای مردان و 11 امتیاز برای زنان
living
زندگی
life
زندگی
existences
زندگی
existence
زندگی
habitance
زندگی
wile a
در زندگی
vivification
زندگی
lifelines
خط زندگی
eau de vie
اب زندگی
togetherness
زندگی با هم
lifeline
خط زندگی
lives of great men
زندگی
lives
زندگی
vita
زندگی
habitancy
زندگی
third area conflict
جنگ در منطقهای غیر ازسرزمین دو طرف جنگ مبارزه در کشور سوم
fire fighting
عکس العمل نسبت به اتش دشمن مبارزه با اتش سوزی
To stay the course .
تا آخر ماندن ( به مسابقه و مبارزه وغیره تا آخر ادامه دادن )
Beginner's All Purpose Symbolic Instruction Code
زبان برنامه سازی مط ح بالا برای توسعه برنامه به صورت محاورهای برای ایجاد یک مقدمه ساده برای برنامه نویسی کامپیوتری
plug compatible
دستگاه جانبی که نیازمند هیچ گونه تغییر رابط برای اتصال مستقیم به سیستم کامپیوتری یک سازنده دیگر نمیباشدهمساز برای اتصال سازگاری برای اتصال
standards of living
سطح زندگی
going
مشی زندگی
life cycle
دوره زندگی
standard of living
معیار زندگی
life insurance
بیمه زندگی
life chance
مجال زندگی
level of living
سطح زندگی
life expectancies
امید به زندگی
living standard
سطح زندگی
easy circumstances
زندگی راحت
standards of living
معیار زندگی
standards of living
استاندارد زندگی
life experiences
تجارب زندگی
temporal life
زندگی موقت
life style
سبک زندگی
standard of living
سطح زندگی
bane
مخرب زندگی
life sustenance
گذران زندگی
cost of living
هزینه زندگی
firesides
زندگی خانگی
life motto
شعار زندگی
lifestyles
شیوهی زندگی
life history
تاریخچه زندگی
life instinct
غریزه زندگی
taedium vitae
بیزاری از زندگی
lives
دوران زندگی
symbiosis
زندگی تعاونی
life
دوران زندگی
standard of living
استاندارد زندگی
fireside
زندگی خانگی
habits
زندگی کردن
Shame on you !
تف بر این زندگی
biography
تاریخچه زندگی
lark
روش زندگی
larks
روش زندگی
happy life
زندگی باخوشدل
biographies
تاریخچه زندگی
incertitude
ناپایداری زندگی
facts of life
<idiom>
حقایق زندگی
cohabitation
زندگی باهم
enliven
زندگی بخشیدن
social life
زندگی اجتماعی
pieds-a-terre
جای زندگی
pied-a-terre
جای زندگی
lifestyle
شیوهی زندگی
joie de vivre
نشاط زندگی
he lives on air
زندگی میکند
hutment
زندگی در کلبه
happy life
زندگی اسوده
enlivened
زندگی بخشیدن
enlivening
زندگی بخشیدن
a life full of incidents
زندگی پر رویداد
vital energy
نیروی زندگی
uterine life
زندگی زهدانی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com