English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
English Persian
oppugn مبارزه کردن با دعوا کردن
Other Matches
to quarrel with somebody <idiom> با کسی دعوا کردن
to instigate an argument تحریک به دعوا کردن
brabble مشاجره کردن دعوا
cut both ways <idiom> به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
disclaiming ترک دعوا کردن نسبت به
disclaimed ترک دعوا کردن نسبت به
To settle upon a price during a dispute. <proverb> میان دعوا نرخ طى کردن .
disclaims ترک دعوا کردن نسبت به
disclaim ترک دعوا کردن نسبت به
struggles تلاش کردن مبارزه کردن
struggling تلاش کردن مبارزه کردن
struggle تلاش کردن مبارزه کردن
struggled تلاش کردن مبارزه کردن
combat مبارزه کردن
joust مبارزه کردن
combated مبارزه کردن
jousts مبارزه کردن
combating مبارزه کردن
combats مبارزه کردن
jousting مبارزه کردن
jousted مبارزه کردن
challengo مبارزه کردن
champions مبارزه دفاع کردن از
to take up the gauntlet قبول مبارزه کردن
championed مبارزه دفاع کردن از
to take up the glove قبول مبارزه کردن
championing مبارزه دفاع کردن از
champion مبارزه دفاع کردن از
conflicts ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflicted ناسازگار بودن مبارزه کردن
to conduct [run] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را اجرا کردن
conflict ناسازگار بودن مبارزه کردن
to launch [start] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را آغاز کردن
bushwhack ادای کسی را در اوردن مبارزه کردن
appel پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
strife دعوا
night brawler شب دعوا کن
dustup دعوا
discord دعوا نزاع
disclamation ترک دعوا
actions اقامهء دعوا
squeal دعوا نزاع
squealed دعوا نزاع
squeals دعوا نزاع
quarrels دعوا ستیزه
he has nostomach for the fight سر دعوا ندارد
quarrelling دعوا ستیزه
quarrelled دعوا ستیزه
quarreling دعوا ستیزه
quarreled دعوا ستیزه
quiteclaim ترک دعوا
wrangler دعوا کننده
champerty شرکت در دعوا
quarrel دعوا ستیزه
contest رقابت دعوا
contested رقابت دعوا
contesting رقابت دعوا
contests رقابت دعوا
dust-up جنگ و دعوا
dust-ups جنگ و دعوا
To be itching fo r a fight . To be on the war path. سر دعوا داشتن
bust-up دعوا-مشاجره
action اقامهء دعوا
callet دعوا و غوغا
cat-and-dog <adj.> پر جنگ و دعوا
imparlance تعویق دعوا
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
rival طرف مقابل دعوا
nonjoinder عدم ورود در دعوا
to instigate an argument دعوا راه انداختن
rivaled طرف مقابل دعوا
rivaling طرف مقابل دعوا
debatable ground زمین یامرزمورد دعوا
kick up a row دعوا راه انداختن
rivals طرف مقابل دعوا
rivalling طرف مقابل دعوا
rivalled طرف مقابل دعوا
jars دعوا و نزاع طنین انداختن
jar دعوا و نزاع طنین انداختن
jarred دعوا و نزاع طنین انداختن
to stir [things] up دعوا راه انداختن [اصطلاح روزمره]
the nature of the case ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
to live like cat and dog دائما با هم جنگ و دعوا داشتن [زن و شوهر]
have a bone to pick بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
In a quarrel they do not distribute sweetmeat. <proverb> توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
struggled مبارزه
campaigning مبارزه
campaigned مبارزه
struggles مبارزه
campaigns مبارزه
campaign مبارزه
fights مبارزه
struggle مبارزه
struggling مبارزه
fight مبارزه
turn to مبارزه
kumite مبارزه
bu مبارزه
bravest به مبارزه طلبیدن
kachi make مبارزه تا مرگ
braving به مبارزه طلبیدن
sensei مبارزه مسابقهای
outdare به مبارزه طلبیدن
defied به مبارزه طلبیدن
jisen مبارزه واقعی
passive مبارزه منفی
sambon kumite مبارزه سه ضربهای
budo روش مبارزه
defy به مبارزه طلبیدن
Anti – corruption campaign . مبارزه با فساد
passives مبارزه منفی
literacy campaign مبارزه با بی سوادی
economic warfare مبارزه اقتصادی
battling مبارزه ستیز
ippon kumite مبارزه تک ضربهای
battles مبارزه ستیز
press campaign مبارزه مطبوعاتی
electioneering مبارزه انتخاباتی
election campaign مبارزه انتخاباتی
combativeness مبارزه طلبی
defies به مبارزه طلبیدن
jiya kumite مبارزه ازاد
defying به مبارزه طلبیدن
the campaign against terrorism مبارزه با تروریسم
face down <idiom> به مبارزه طلبیدن
to take up the gauntlet مبارزه راپذیرفتن
battled مبارزه ستیز
challengers مبارزه طلب
challenger مبارزه طلب
battle مبارزه ستیز
defiance مبارزه طلبی
class struggle مبارزه طبقاتی
kyorougei مبارزه تکواندو
brave به مبارزه طلبیدن
class struggle مبارزه طبقهای
braver به مبارزه طلبیدن
braves به مبارزه طلبیدن
braved به مبارزه طلبیدن
interplead پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
sparring match مبارزه تمرینی بوکس
campaigns لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
go dan kumite مبارزه با ضربههای 5 تایی
hajime اغاز مبارزه کاراته
gage مبارزه طلبی گروگذاشتن
swordplay مبارزه زور ازمایی
challenge round مبارزه با صاحب عنوان
tatemi میدان مبارزه کاراته
fuku shiki kumite بکارگیری کاتا در مبارزه
combatant جنگی مبارزه طلب
combatants جنگی مبارزه طلب
campaign لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
struggle for existence مبارزه برای زندگی
jia ippon kumite مبارزه ازاد تک ضربهای
campaigned لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
campaigning لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
struggle for survival مبارزه برای بقاء
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
throw down the gauntlet <idiom> به مبارزه یا چیز دیگری طلبیدن
in a battle for world domination مبارزه برای سلطه جهان
pit درگود مبارزه قرار دادن
pits درگود مبارزه قرار دادن
campaign رزم [نبرد] [مبارزه] [مسابقه]
attention شمشیرباز اماده برای مبارزه
attentions شمشیرباز اماده برای مبارزه
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com