Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
English
Persian
consociate
متحد کردن پیوستن
Other Matches
accrete
متحد کردن
federating
متحد کردن
federate
متحد کردن
unifies
متحد کردن
federates
متحد کردن
unify
متحد کردن
unifying
متحد کردن
bands
متحد کردن
band
متحد کردن
allying
متحد کردن
ally
متحد کردن
unite
متحد کردن
unites
متحد کردن
uniting
متحد کردن
federated
متحد کردن
joined
گراییدن متحد کردن
league
اتحاد متحد کردن
leagues
اتحاد متحد کردن
joins
گراییدن متحد کردن
join
گراییدن متحد کردن
reassociate
دوباره متحد کردن
herds
متحد کردن گروه
herded
متحد کردن گروه
herd
متحد کردن گروه
herding
متحد کردن گروه
to unionise
[British E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
to unionize
[American E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
unionization
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionize
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizes
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionising
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
league
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
unionized
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
leagues
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
unionizing
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionised
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
catenate
پیوستن متصل کردن
join
شرکت کردن در پیوستن
joins
شرکت کردن در پیوستن
assisting
پیوستن به حمایت کردن از
assists
پیوستن به حمایت کردن از
assist
پیوستن به حمایت کردن از
assisted
پیوستن به حمایت کردن از
joined
شرکت کردن در پیوستن
bind
محصور کردن بهم پیوستن
binds
محصور کردن بهم پیوستن
attachable
قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
unites
متحد کردن ترکیب کردن
unite
متحد کردن ترکیب کردن
uniting
متحد کردن ترکیب کردن
integration
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
concrete
: سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
admix
مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
associate
متحد
federated
متحد
federal
متحد
federate
متحد
married
متحد
in league
متحد
associated
متحد
associates
متحد
ones
متحد
one
متحد
united
متحد
corporate
متحد
unified
متحد
conjunct
متحد
confederate
متحد
federating
متحد
allied
متحد
associating
متحد
federates
متحد
confederates
متحد
to make common cause
متحد شدن
running mates
متحد انتخاباتی
nexus
گروه متحد
concentric
متحد المرکز
running mate
متحد انتخاباتی
unitive
متحد کننده
bands
متحد شدن
uniform
متحد الشکل
realign
متحد شدن
realigned
متحد شدن
uniforms
متحد الشکل
band
متحد شدن
realigning
متحد شدن
unifier
متحد کننده
realigns
متحد شدن
unified
متحد شده
unified command
فرماندهی متحد
close-knit
صمیمی و متحد
feudist
متحد دشمن
veto
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoing
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoes
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
realigns
مجددا متحد شدن
United Nations
سازمان ملل متحد
unified
یکپارچه فرماندهی متحد
united nations organization
سازمان ملل متحد
u.n.
سازمان ملل متحد
trigraph
سه حرف متحد التلفظ
charter of the united nations
منشور ملل متحد
realign
مجددا متحد شدن
federalization
تشکیل کشورهای متحد
realigned
مجددا متحد شدن
realigning
مجددا متحد شدن
federates
تشکیل کشورهای متحد دادن
federated
تشکیل کشورهای متحد دادن
federate
تشکیل کشورهای متحد دادن
federative
مبنی بر سازمان کشورهای متحد
federating
تشکیل کشورهای متحد دادن
federate
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
security council
شورای امنیت سازمان ملل متحد
federating
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
general assmbly of the united nations
مجمع عمومی سازمان ملل متحد
federates
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
federated
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
annulus
فضای بین دوایر متحد المرکز
annexing
پیوستن
connect
پیوستن
coalescence
پیوستن
anastomois
به هم پیوستن
affix
پیوستن
couple
پیوستن
attach
پیوستن
link up
پیوستن
link-up
پیوستن
link-ups
پیوستن
joins
پیوستن
affixed
پیوستن
affixes
پیوستن
affixing
پیوستن
link
به هم پیوستن
annexes
پیوستن
join up
به هم پیوستن
meet
پیوستن
sort
پیوستن
annex
پیوستن
meets
پیوستن
adjoins
پیوستن
connects
پیوستن
adjoined
پیوستن
to bring into contact
پیوستن
adjoin
پیوستن
sorted
پیوستن
conjoin
پیوستن
sorts
پیوستن
cemented
پیوستن
ally
پیوستن
attaching
پیوستن
interlocks
پیوستن
to make contact
پیوستن
joined
پیوستن
interlock
پیوستن
enlink
پیوستن
interlocked
پیوستن
attaches
پیوستن
to go in with
پیوستن با
cementing
پیوستن
couples
پیوستن
interlocking
پیوستن
coupled
پیوستن
allying
پیوستن
cement
پیوستن
join
پیوستن
cements
پیوستن
affiliate
پیوستن
united nations high commissioner
مامور عالی ملل متحد برای اوارگان
peace force
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
hominy grits
ذرت پوست کنده با دانههای متحد الشکل
interconnected
بهم پیوستن
pan
بهم پیوستن
rejoin
دوباره پیوستن به
clings
چسبیدن پیوستن
knit
بهم پیوستن
cling
چسبیدن پیوستن
anastomose
بهم پیوستن
patches
بهم پیوستن
admix
بهم پیوستن
pan-
بهم پیوستن
adequateness
چسبیدن پیوستن
interconnects
بهم پیوستن
interconnect
بهم پیوستن
rejoining
دوباره پیوستن به
rejoined
دوباره پیوستن به
pans
بهم پیوستن
rejoins
دوباره پیوستن به
knits
بهم پیوستن
patch
بهم پیوستن
knots
بهم پیوستن
seams
بهم پیوستن
binds
بهم پیوستن
link
بهم پیوستن
seam
بهم پیوستن
interlock
بهم پیوستن
glutinate
بهم پیوستن
reconstituting
بهم پیوستن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com