English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (14 milliseconds)
English Persian
entail متضمن بودن دربرداشتن
entailed متضمن بودن دربرداشتن
entailing متضمن بودن دربرداشتن
entails متضمن بودن دربرداشتن
Other Matches
contained دارا بودن دربرداشتن
comport دربرداشتن حامل بودن
comports دربرداشتن حامل بودن
comporting دربرداشتن حامل بودن
comported دربرداشتن حامل بودن
contains دارا بودن دربرداشتن
contain دارا بودن دربرداشتن
include شامل بودن متضمن بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
embodying متضمن بودن
presupposing متضمن بودن
presupposes متضمن بودن
presupposed متضمن بودن
embody متضمن بودن
presuppose متضمن بودن
embodies متضمن بودن
embodied متضمن بودن
presupposes دربرداشتن
comprise دربرداشتن
presuppose دربرداشتن
comprisal دربرداشتن
presupposing دربرداشتن
comprises دربرداشتن
comprised دربرداشتن
presupposed دربرداشتن
to have on دربرداشتن
infold دربرداشتن
perseveation اصرار دربرداشتن
embracement احاطه دربرداشتن
encircled دورچیزی گشتن دربرداشتن
encircling دورچیزی گشتن دربرداشتن
encircles دورچیزی گشتن دربرداشتن
bears حمل کردن دربرداشتن
embody مجسم کردن دربرداشتن
embodies مجسم کردن دربرداشتن
embodying مجسم کردن دربرداشتن
bear حمل کردن دربرداشتن
embodied مجسم کردن دربرداشتن
instructiveness دربرداشتن درس و عبرت
encircle دورچیزی گشتن دربرداشتن
underlying متضمن
embodies متضمن
embodied متضمن
containing متضمن
embodying متضمن
informational متضمن
embody متضمن
retaliator متضمن تلافی
mission type متضمن ماموریت
expositorv متضمن تفسیر
declaratory متضمن بیان
inclusively بطور متضمن
comprising دربرگیرنده متضمن
fatidic متضمن پیشگویی
interdictory متضمن نهی
torturous متضمن زجروشکنجه
prophetical متضمن پیشگویی
exonerative متضمن معافیت
punitory متضمن مجازات
purposive متضمن مقصود
pergnant حاصلخیز متضمن
invitatory متضمن دعوت
directive متضمن دستور امریه
theorematic متضمن برهان قضیهای
premonitory متضمن اخطار قبلی
modificatory متضمن تعدیل یااصلاح
proclamatory متضمن اگهی یا اعلام
good-humoured متضمن خوش خلقی
directives متضمن دستور امریه
retributive متضمن مکافات جزایی
tortuose متضمن شبه جرم
good humoured متضمن خوش خلقی
invocatory متضمن دعا استمدادی
telic متضمن نتیجه غایی
gestural متضمن حرکات واشارات
exclamatory شگفت اور متضمن فریاد
refutative تکذیب کننده متضمن جواب رد
refutatory تکذیب کننده متضمن جواب رد
it spells ruin to the workmen متضمن خانه خرابی کارگران است
sinecures هر شغلی که متضمن مسئولیت مهمی نباشد
sinecure هر شغلی که متضمن مسئولیت مهمی نباشد
gesticulatory متضمن اشارات وحرکات بادست وسر
prognosticative or ticatory خبر دهنده متضمن نشانه برای پیشگویی
caveatemptor اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
escapism هر روش فکری که متضمن عزلت و گوشه گیری و فرار از فعالیتهای اجتماعی باشد
injunctions دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
injunction دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
declaratory judgment حکمی است که در ان حقوق عدهای تثبیت واعلام میشود لیکن هیچ دستور اجراییی را که از نظراختتام دعوی موثر در مقام باشد متضمن نیست
report گزارش تفصیلی وتاریخی جریان محاکمات که متضمن کلیه استدلالات وکلای طرفین و ادله ابرازیه است ودر CL از اهم منابع حقوق محسوب میشود
reports گزارش تفصیلی وتاریخی جریان محاکمات که متضمن کلیه استدلالات وکلای طرفین و ادله ابرازیه است ودر CL از اهم منابع حقوق محسوب میشود
reported گزارش تفصیلی وتاریخی جریان محاکمات که متضمن کلیه استدلالات وکلای طرفین و ادله ابرازیه است ودر CL از اهم منابع حقوق محسوب میشود
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
writ of error قرار یا حکم دادگاه که متضمن تصحیح اشتباه موجود در حکم یا قرار قبلی است
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
look for منتظر بودن درجستجو بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
consisted شامل بودن عبارت بودن از
consisting شامل بودن عبارت بودن از
agree متفق بودن همرای بودن
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
moons سرگردان بودن اواره بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
pertain مربوط بودن متعلق بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
governs نافذ بودن نافر بودن بر
govern نافذ بودن نافر بودن بر
appertains مربوط بودن متعلق بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
owes مدیون بودن مرهون بودن
moon سرگردان بودن اواره بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
intend بر ان بودن
intending بر ان بودن
To be all adrift. سر در گم بودن
to be in two minds دو دل بودن
concentricity بودن
To be in two minds about something . To be undecided. To waver and vacI'llate. دو دل بودن
to be in a bad [foul] temper بد خو بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com