Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
English
Persian
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
Other Matches
paradrag drop
سقوط ازاد از ارتفاع کم سقوط با چتر کمکی
hackle
متلاشی کردن
to wreck
متلاشی کردن
fragmentate
متلاشی کردن
disintegrating
متلاشی شدن یا کردن
disintegrate
متلاشی شدن یا کردن
to tear down a building
متلاشی کردن ساختمانی
to pull down a building
متلاشی کردن ساختمانی
to demolish a building
متلاشی کردن ساختمانی
disintegrates
متلاشی شدن یا کردن
decompose
تجزیه کردن متلاشی شدن
decomposes
تجزیه کردن متلاشی شدن
splinter
تراشه کردن متلاشی شدن وکردن
splinters
تراشه کردن متلاشی شدن وکردن
splintering
تراشه کردن متلاشی شدن وکردن
splintered
تراشه کردن متلاشی شدن وکردن
embroiled
دچار کردن
embroiling
دچار کردن
embroils
دچار کردن
embroil
دچار کردن
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
convulses
دچار تشنج کردن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
convulsed
دچار تشنج کردن
troubles
دچار کردن اشفتن
convulse
دچار تشنج کردن
troubling
دچار کردن اشفتن
trouble
دچار کردن اشفتن
convulsing
دچار تشنج کردن
plague
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
plaguing
دچار طاعون کردن
plagues
دچار طاعون کردن
aborted
سقوط کردن
lapse vi
سقوط کردن
wipe out
سقوط کردن
aborting
سقوط کردن
crashing
سقوط کردن
aborts
سقوط کردن
nosedived
سقوط کردن
crashes
سقوط کردن
abort
سقوط کردن
crash
سقوط کردن
nosedives
سقوط کردن
crashed
سقوط کردن
nosediving
سقوط کردن
tailspin
سقوط کردن
fall
سقوط کردن
crashingly
سقوط کردن
nosedive
سقوط کردن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
traumatized
دچار روان زخم کردن
traumatised
دچار روان زخم کردن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatises
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
traumatising
دچار روان زخم کردن
crash land
سقوط کردن هواپیما
crash-land
سقوط کردن هواپیما
crash-landed
سقوط کردن هواپیما
crashes
سقوط کردن هواپیما
crashing
سقوط کردن هواپیما
crashingly
سقوط کردن هواپیما
crashed
سقوط کردن هواپیما
crash-lands
سقوط کردن هواپیما
crash
سقوط کردن هواپیما
crash-landing
سقوط کردن هواپیما
aborted
سقوط کردن موشک یا هواپیما
dropping
قطره سقوط کردن کم کنید
aborting
سقوط کردن موشک یا هواپیما
aborts
سقوط کردن موشک یا هواپیما
drop
قطره سقوط کردن کم کنید
falling of the womb
سقوط کردن پائین افتادگی
dropped
قطره سقوط کردن کم کنید
drops
قطره سقوط کردن کم کنید
abort
سقوط کردن موشک یا هواپیما
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
slumps
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slump
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumped
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumping
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
precipitate
سر اشیب تند داشتن ناگهان سقوط کردن
precipitated
سر اشیب تند داشتن ناگهان سقوط کردن
precipitates
سر اشیب تند داشتن ناگهان سقوط کردن
precipitating
سر اشیب تند داشتن ناگهان سقوط کردن
disjointed
متلاشی
crack up
متلاشی شدن
disjoin
منفصل متلاشی
crack-up
متلاشی شدن
fragmenting
قطعات متلاشی خردکردن
fragments
قطعات متلاشی خردکردن
disintegrating slag
سرباره متلاشی شده
disintegrates
متلاشی شدن یاکردن
wrecking
خرد و متلاشی شدن
disintegrate
متلاشی شدن یاکردن
fragment
قطعات متلاشی خردکردن
disintegrating
متلاشی شدن یاکردن
to cave in
متلاشی شدن
[ساختمان]
to collapse
متلاشی شدن
[ساختمان]
to fall in
متلاشی شدن
[ساختمان]
wreck
خرد و متلاشی شدن
wrecks
خرد و متلاشی شدن
fissionable
قابل تجزیه متلاشی شونده
dispersion
متلاشی شدن خاکدانه ها به ذرات
something collapses like a card of house
متلاشی شدن چیزی مانند ساختمان از ورقهای بازی
stricken
دچار
afoul
دچار
stricken with fever
دچار تب
catch
دچار شدن به
dysenteric
دچار زحیر
hydrocephalic
دچار استسقای سر
hydrocephalous
دچار استسقای سر
seize
دچار حمله
cropsick
دچار رودل
in queer street
دچار رسوایی
insomnious
دچار بیخوابی
hysterically
دچار هیستری
hysterically
دچار تپاکی
strangurious
دچار چکمیزک
measled
دچار سرخجه
neuralgic
دچار درداعصاب
perverted
دچار ضلالت
bitten with
الوده دچار
dizzy
دچار دوران سر
agonist
دچار اضطراب
snow bound
دچار برف
strikebound
دچار اعتصاب
hysterical
دچار تپاکی
hungry
دچار گرسنگی
hungriest
دچار گرسنگی
vertiginous
دچار سرگیجه
wind broken
دچار پربادی
seized
دچار حمله
seizes
دچار حمله
agonist
دچار کشمکش
consumptive
دچار مرض سل
consumptives
دچار مرض سل
hysterical
دچار هیستری
hungrier
دچار گرسنگی
collapsing
سقوط
crack-up
سقوط
downcome
سقوط
crack up
سقوط
come down
سقوط
elapse
سقوط
elapses
سقوط
fall
سقوط
nosedive
سقوط
nosedived
سقوط
nosedives
سقوط
nosediving
سقوط
chutes
سقوط
chute
سقوط
elapsing
سقوط
collapses
سقوط
crashingly
سقوط
drop
سقوط
crash
سقوط
prolapse
سقوط
low dwon
سقوط
crashing
سقوط
dropping
سقوط
crashes
سقوط
crashed
سقوط
dropped
سقوط
prolapsus
سقوط
falling
سقوط
downfall
سقوط
drops
سقوط
collapse
سقوط
collapsed
سقوط
tailspin
سقوط
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
bulimious
دچار جوع گاوی
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
lumbaginous
دچار کمر درد
rhematicky
دچار باد مفاصل
iritic
دچار اماس عنبیه
serpiginous
دچار زرد زخم
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
To have an accident.
دچار تصادف شدن
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
understaffed
دچار کمبود کارمند
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
wind bound
دچار باد مخالف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com