English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 179 (9 milliseconds)
English Persian
bossiness متمایل به ریاست مابی
bossy متمایل به ریاست مابی
Other Matches
prefectural وابسته به مقام ریاست یادوره ریاست
prefecture مقام ریاست دوره ریاست
preside کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
presiding کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
favorite son نامزد ریاست جمهوری کاندیدای ریاست جمهوری
presides کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
presided کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
priestliness کشیش مابی
englishism انگلیس مابی
gallicism فرانسوی مابی
sacerdotalism کشیش مابی
europeanism فرنگی مابی
italianism ایتالیایی مابی
anglicization انگلیسی مابی
priestliness کاهن مابی
gallomania جنون فرانسوی مابی
germanomania جنون المان مابی
gallomaniac دیوانه فرانسوی مابی
sacerdotage کشیش مابی جماعت کشیشان
westernization فرنگی مابی پیروی از تمدن مغرب زمین
propense متمایل
swept متمایل
amenable متمایل
avid متمایل
partial متمایل به
minded متمایل
prone متمایل
oriented متمایل به
inclinable متمایل
inclinatory متمایل
liked متمایل به تساوی
yellowy متمایل به زردی
swimmy متمایل بگیجی
like متمایل به تساوی
trepan متمایل شدن
likes متمایل به تساوی
runny متمایل بدویدن
tendentious متمایل متوجه
grayish متمایل به خاکستری
longish متمایل به درازی
dermotropic متمایل به پوست
dancy متمایل به رقص
contractive متمایل به انقباض
cephalad متمایل بطرف سر
biassed متمایل بیکسو
fattish متمایل به چاق
expansive متمایل به توسعه
fain متمایل بخشنودی
apt متمایل اماده
inclines متمایل شدن
greenish متمایل به سبز
incline متمایل شدن
inclines متمایل کردن
incline متمایل کردن
downward متمایل بپایین
deasil متمایل بطرف راست
pneumotropic متمایل به نسج ریوی
gravitating متمایل شدن بطرف
cephalad متمایل بطرف راس
adaxial متمایل بطرف محور
pruplish متمایل به رنگ ارغوانی
suicidal وابسته یا متمایل به خودکشی
gravitate متمایل شدن بطرف
gravitated متمایل شدن بطرف
gravitates متمایل شدن بطرف
zenkatsu dachi ایستادن متمایل به جلو
forward slope شیب متمایل به جلو
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
antrorse خمیده بجلو یا متمایل ببالا
lie over متمایل بودن منتظر ماندن
tended متمایل بودن به گرایش داشتن
tend متمایل بودن به گرایش داشتن
lie over بتاخیر افتادن متمایل شدن
lopsided متمایل بیک طرف بی قرینه
neologian متمایل به تعلیمات نوین مذهبی
biases بیک طرف متمایل کردن
bias بیک طرف متمایل کردن
coral pink رنگ ارغوانی متمایل به زردکمرنگ
south wards بطرف جنوب متمایل بجنوب
soiuth ward بطرف جنوب متمایل بجنوب
sways متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
tends متمایل بودن به گرایش داشتن
sway متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
tending متمایل بودن به گرایش داشتن
swayed متمایل شدن یا کردن و بعقیدهای
headships ریاست
matronship ریاست
managerial ریاست
superiority ریاست
headship ریاست
generalship ریاست
administratorship ریاست
matronhood ریاست
chairmanship ریاست
chairmanships ریاست
superintendence ریاست
directorships ریاست
managership ریاست
presidentship ریاست
directorship ریاست
principalship ریاست
presidency ریاست
anglicism اصطلاح زبان انگلیسی انگلیسی مابی
the odds are in our favour احتمالات بسوی ما متمایل است یا می چربد
chieftaincy ریاست قبیله
mayorship ریاست شهرداری
magistrature ریاست کلانتری
mayoralty ریاست شهرداری
to fill the chair ریاست کردن
to take the lead ریاست کردن
patriarchate ریاست طایفه
postmastership ریاست پست
prefecture اداره ریاست
patriarchate ریاست خانواده
superintendency ریاست مدیریت
vice president نیابت ریاست
wardenship مقام ریاست
superintendence ریاست مدیریت
matronize ریاست کردن
superintended ریاست کردن
abbay ریاست دیر
abbotship ریاست دیر
captaincy ریاست بزرگتری
captainship ریاست بزرگتری
chieftainship ریاست قبیله
command of execution ریاست اجرایی
superintends ریاست کردن
superintend ریاست کردن
superintending ریاست کردن
banks دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
bank دوران یا متمایل شدن هواپیماحول محور طولی
speakership مقام ریاست مجلس
rectorate ریاست بنگاه مذهبی
prioship سمت ریاست دیر
abbatial or abbatical مربوط به ریاست دیر
presidentship مقام ریاست جمهور
he has passed the chair ریاست داشته است
presidential وابسته به ریاست جمهور
the party is led by him او بر ان حزب ریاست دارد
You sure have a nerve to ask become a director. آخر تورا چه ره ریاست
tint [هاله ای از رنگ که بیشتر به سمت سفید متمایل باشد.]
beryl سیلیکات بریلیوم و الومینیوم رنگ ابی متمایل به سبز
deanship مقام ریاست دانشکده یا کلیسا
presiding ریاست جلسه را بعهده داشتن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
take the chair ریاست انجمنی را دارا بودن
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
presided ریاست جلسه را بعهده داشتن
presides ریاست جلسه را بعهده داشتن
take the chair ریاست انجمنی را بر عهده داشتن
preside ریاست جلسه را بعهده داشتن
presidency مقام یا دوره ریاست جمهوری
magistracy ریاست کلانتری یا دادگاه بخش
directorate مقام ریاست هیئت مدیره
rectorate مقام ریاست دانشکده یااموزشگاه
directorates مقام ریاست هیئت مدیره
capital رئیسی ریاست مابانه عمده
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
hellenism یونانی مابی اداب یونانی
marshalsea دادگاهی که marshal knightبر ان ریاست داشت
masterfully بطور تحکم امیز ریاست مابانه
The presidensial election is the topic of the day. انتخاب ریاست جمهوری موضوع روز است
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
interlocking directorate حالتی که شخص واحد ریاست چندین کمپانی رقیب را داشته باشد
fullwrite professional یک برنامه جدید واژه پردازی برای کامپیوتر مکینتاش که متن را با نمودارهای متمایل به مقصود کاملا" عجین میکند
blae ابی متمایل به سیاه خاکستری ابی رنگ
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
chairmen ریاست کردن اداره کردن
chairman ریاست کردن اداره کردن
republic حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com