English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 98 (5 milliseconds)
English Persian
hilar متمرکز ونزدیک به ناف ومرکز
Other Matches
stratus ابر گسترده ونزدیک بزمین
beat up شیرجه واپیمای مهاجم ونزدیک شدن ان بهدف
beat-up شیرجه واپیمای مهاجم ونزدیک شدن ان بهدف
centralized متمرکز
concentrative متمرکز
centralize متمرکز کردن
centralizes متمرکز کردن
centralising متمرکز کردن
centralises متمرکز کردن
centralised متمرکز کردن
localizing متمرکز کردن
localizes متمرکز کردن
localize متمرکز کردن
localising متمرکز کردن
centralizing متمرکز کردن
localized capacity فرفیت متمرکز
fixed fire اتش متمرکز
concentrator متمرکز شونده
concentrator متمرکز کننده
concentrated load بار متمرکز
concenter متمرکز کردن
centrally planned economy اقتصاد متمرکز
centralizer متمرکز کننده
centralized system نظام متمرکز
centralized lubrication روغنکاری متمرکز
centralist socialism سوسیالیسم متمرکز
center drill مته متمرکز
center متمرکز کردن
intensive پرقوت متمرکز
localises متمرکز کردن
decentpalized غیر متمرکز
focuses متمرکز ساختن
focusses متمرکز ساختن
focused متمرکز ساختن
focussed متمرکز ساختن
concentrate متمرکز کردن
focus متمرکز ساختن
concentrates متمرکز کردن
focussing متمرکز ساختن
concentrating متمرکز کردن
center lathe ماشین تراش متمرکز
centeralized planning برنامه ریزی متمرکز
center grinding دستگاه سنگ متمرکز
centralized oil shot system روغنکاری متمرکز فشاری
center متمرکز نقطه اتکاء
decentralization غیر متمرکز کردن
centralized network configuration ساختار شبکهای متمرکز
centralized planning برنامه ریزی متمرکز
focussing متمرکز کردن توجه
focusses متمرکز کردن توجه
focussed متمرکز کردن توجه
focuses متمرکز کردن توجه
focused متمرکز کردن توجه
focus متمرکز کردن توجه
decentralization غیر متمرکز سازی
focalize درکانون متمرکز کردن
decentralized planning برنامه ریزی غیر متمرکز
stigmatism ننگ نور متمرکز در یک نقطه
totalism رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
pool قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
totalitarianism رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
pooled قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pools قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
monroe effect اصل مونرو متمرکز کردن نیروهای انفجاری در یک مسیر
distributing سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
distributes سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
distribute سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
whitest چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
white چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
whiter چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
centralized امکانات پردازش داده که در یک محل متمرکز و قابل دستیابی توسط سایر کاربران انجام می شوند
smartest buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
smarter buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
smarting buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
smarted buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
smart buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
smarts buH یا متمرکز کننده شبکه که میتواند اطلاعات وضعیت را به ایستگاه مدیریت برگرداند و به مدیریت نرم افزار امکان تشخیص راه دور هر پورت را بدهد
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
epitomized متمرکز کردن مجسم کردن
epitomize متمرکز کردن مجسم کردن
epitomising متمرکز کردن مجسم کردن
epitomises متمرکز کردن مجسم کردن
epitomised متمرکز کردن مجسم کردن
epitomizes متمرکز کردن مجسم کردن
fixate محکم کردن متمرکز کردن
concentrated fire اتش متمرکز توده اتش
epitomizing متمرکز کردن مجسم کردن
authoritarainism نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
distributed processing system سیستم پردازش توزیعی سیستم پردازش غیر متمرکز
centralized data processing پردازش تمرکز یافته داده پردازش داده متمرکز
client centered therapy درمان متمرکز بر درمان جو
massed fire اتش توده شده اتش متمرکز شده
bundles متمرکز کردن دسته کردن دسته
bundling متمرکز کردن دسته کردن دسته
bundle متمرکز کردن دسته کردن دسته
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com