Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (27 milliseconds)
English
Persian
divert
متوجه کردن معطوف داشتن
diverted
متوجه کردن معطوف داشتن
diverts
متوجه کردن معطوف داشتن
Other Matches
lend
معطوف داشتن
lends
معطوف داشتن
directs
: مستقیم معطوف داشتن
direct
: مستقیم معطوف داشتن
directed
: مستقیم معطوف داشتن
upstaging
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
upstaged
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
upstages
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
to waken
متوجه کردن
lends
متوجه کردن
lend
متوجه کردن
point
به سمت متوجه کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
retroactive
معطوف به گذشته
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice .
کسی را متوجه چیزی کردن
animadvert
اعتراض کردن متوجه شدن
retroflexion
خشم معطوف به خود
to pull any one's sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one by the sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
hansardize
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
to p off an awkward situation
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
regardful
متوجه
attentive
متوجه
on ones guard
متوجه
advertent
متوجه
heedful
متوجه
overhanging
متوجه
tenty
متوجه
directed
متوجه ساختن
lend
متوجه شدن
particular redemption
متوجه فقره
direct
متوجه ساختن
wistful
متوجه ارزومند
see-through
متوجه شدن
see through
متوجه شدن
directs
متوجه ساختن
point
متوجه ساختن
finical
متوجه جزئیات
heliotropic
متوجه پرتوافتاب
tendentious
متمایل متوجه
Be carful .
متوجه باش
lends
متوجه شدن
theocentric
متوجه بخدا
presentient
قبلا متوجه
acroscopic
متوجه به بالا صعودی
Now I understand!
حالا متوجه شدم!
self centered
متوجه نفس خود
I am beginning to realize ( understand ) .
کم کم دارم متوجه می شوم
It has come to my notice that…
اخیرا"متوجه شده ام که ...
he aimed it at me
سخنش متوجه من بود
He is attentive to his work .
متوجه کارش است
otherworldly
متوجه دنیای دیگر
It dawned on me.
بعدش من متوجه شدم.
I am sorry, I don't understand.
متاسفم، من متوجه نمیشوم.
reentrant
متوجه بسمت داخل
earthbound
متوجه بسوی زمین
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
باز هم متوجه نشدن
I see now . I got it now . I understand now.
حالافهمیدم ( متوجه شدم )
Oh, I see!
آه، الان متوجه شدم!
see the light
<idiom>
متوجه اشتباه شدن
Be carful of your health .
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
great dangers overhang us
خطرهای بزرگی متوجه ما است
I am concentrating on my studies .
افکارم متوجه مطالعاتم است
falloff
متوجه بودن منحرف شدن
She is not mindful of her social position ( status ) .
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
great dangers impend over us
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
At last the penny dropped!
<idiom>
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
It finally sunk in !
<idiom>
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
Upon reflection , I realized that …
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
to set one's affection
فکر یا میل خود را متوجه ساختن
to strike at any one
ضربت خود را متوجه کسی ساختن
It was only when she rang up
[called]
that I realized it.
تازه وقتی که او
[زن]
زنگ زد من متوجه شدم.
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
boomerangs
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranging
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
intensive bombardment
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
asleep at the switch
<idiom>
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
boomerang
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
introverts
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introvert
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
blind side
سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
How do I notice when the meat is off?
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
extroverts
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
feel out
<idiom>
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
extrovert
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
microwave hop
یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
vacillated
دل دل کردن تردید داشتن
vacillate
دل دل کردن تردید داشتن
vacillates
دل دل کردن تردید داشتن
vacillating
دل دل کردن تردید داشتن
sailed
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailings
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sail
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
impounded
ضبط کردن نگه داشتن
informs
مستحضر داشتن اگاه کردن
informing
مستحضر داشتن اگاه کردن
impounding
ضبط کردن نگه داشتن
withholds
مضایقه داشتن خودداری کردن
to keep off
دورنگاه داشتن دفع کردن
imported
دخل داشتن به تاثیر کردن در
impounds
ضبط کردن نگه داشتن
awarding
مقرر داشتن اعطا کردن
awarded
مقرر داشتن اعطا کردن
award
مقرر داشتن اعطا کردن
awards
مقرر داشتن اعطا کردن
import
دخل داشتن به تاثیر کردن در
withholding
مضایقه داشتن خودداری کردن
snifter
خرخر کردن زکام داشتن
inform
مستحضر داشتن اگاه کردن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
celebrating
نگاه داشتن تقدیس کردن
partook
بهره داشتن طرفداری کردن
entertains
سرگرم کردن گرامی داشتن
entertain
سرگرم کردن گرامی داشتن
trut
اطمینان داشتن توکل کردن
withhold
مضایقه داشتن خودداری کردن
aspiring
ارزو کردن اشتیاق داشتن
To wish (long) for something.
آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
aspires
ارزو کردن اشتیاق داشتن
aspired
ارزو کردن اشتیاق داشتن
head
ریاست داشتن بر رهبری کردن
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
retain
ابقاء کردن نگاه داشتن
impound
ضبط کردن نگه داشتن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
retains
ابقاء کردن نگاه داشتن
retaining
ابقاء کردن نگاه داشتن
inhibit
باز داشتن و نهی کردن
kithe
اعلام داشتن اعتراف کردن
inhibits
باز داشتن و نهی کردن
retained
ابقاء کردن نگاه داشتن
rages
غضب کردن شدت داشتن
raged
غضب کردن شدت داشتن
rage
غضب کردن شدت داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
persuades
بران داشتن ترغیب کردن
withheld
مضایقه داشتن خودداری کردن
treats
بحث کردن سروکار داشتن با
treated
بحث کردن سروکار داشتن با
embosom
بغل کردن عزیز داشتن
persuade
بران داشتن ترغیب کردن
treat
بحث کردن سروکار داشتن با
shoots
درد کردن سوزش داشتن
shoot
درد کردن سوزش داشتن
persuading
بران داشتن ترغیب کردن
importing
دخل داشتن به تاثیر کردن در
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
entertained
سرگرم کردن گرامی داشتن
aspire
ارزو کردن اشتیاق داشتن
celebrates
نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrate
نگاه داشتن تقدیس کردن
plays
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
simulates
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
aim
قصد داشتن هدف گیری کردن
play
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
simulating
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
to shut in
تو نگاه داشتن از خروج جلوگیری کردن
stereotypes
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
to respect persons
ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
playing
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
simulate
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
withold
دریغ داشتن مضایقه کردن بازداشتن
avouch
مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
stereotype
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotyping
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
played
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
aimed
قصد داشتن هدف گیری کردن
stereotypy
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
tingle
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
envisaging
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
in touch
<idiom>
بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
envisages
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisaged
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
turn (someone) off
<idiom>
ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
envisage
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
filed
در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
aims
قصد داشتن هدف گیری کردن
tingling
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingles
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingled
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
file
در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
differing
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
differs
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
meanest
مقصود داشتن هدف داشتن
meaner
مقصود داشتن هدف داشتن
hoping
انتظار داشتن ارزو داشتن
hopes
انتظار داشتن ارزو داشتن
mean
مقصود داشتن هدف داشتن
resides
اقامت داشتن مسکن داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com