Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 212 (10 milliseconds)
English
Persian
mean
متوسط میانه روی
meaner
متوسط میانه روی
meanest
متوسط میانه روی
Search result with all words
mean
میانه متوسط
meaner
میانه متوسط
meanest
میانه متوسط
average
میانه متوسط
averaged
میانه متوسط
averages
میانه متوسط
averaging
میانه متوسط
normal
میانه متوسط
medial
میانه متوسط
Other Matches
She is not well disposed towards me . She is not on particularly . fricndly terms with me .
با من میانه یی ( میانه خوبی ؟ میانه چندانی ) ندارد
mn
میانه
of a middling quality
میانه
mezzo
میانه
soberly
میانه رو
allegretto a
میانه
middle weight
میانه
mesosomatic
میانه تن
moderating
میانه رو
frugal
میانه رو
moderate
میانه رو
median
میانه
temperate
میانه رو
moderated
میانه رو
owl light
میانه
moderates
میانه رو
so-so
میانه
median line
میانه
intermedial
میانه
middle-of-the-road
میانه رو
meant
میانه
fairish
میانه
intermediate
میانه
tolerable
میانه
center piece
میانه
meaner
میانه
mean
میانه
sober
میانه رو
mesocephalic
میانه سر
mesne
میانه
meanest
میانه
mediums
میانه
medium
میانه
moderateness
میانه روی
temperance
میانه روی
middles
میانه میدان
middle
میانه میدان
the middle finger
انگشت میانه
waists
میانه ناو
to split the d.
میانه را گرفتن
tolerably
بطور میانه
waist
میانه ناو
Middle West
باختر میانه
passably
بطور میانه
temperateness
میانه روی
moderation
میانه روی
mesokurtic
میانه پهنا
medium frequency
فرکانس میانه
intermediate frequency
فرکانس میانه
mediaeval ages
قرنهای میانه
mean radius
شعاع میانه
average radius
شعاع میانه
intermedium
میانه گیر
intermediately
بطور میانه
halfway line
خط میانه زمین
halfback
بازیکن میانه
golden mean
میانه روی
bathyal
میانه ژرفی
mesolithic
میانه سنگی
mesopic vision
دید میانه
moderates
میانه رو مناسب
moderating
میانه رو مناسب
moderate
میانه رو مناسب
middle course
میانه روی
middlings
ارد میانه
moderately
بطور میانه
moderated
میانه رو مناسب
embroilment
میانه بهم زنی
to set two men at variance
میانه دو کس رابهم زدن
interposition
دخالت میانه گیری
bigeneric
میانه یا حد وسط دوجنس
embroiling
میانه برهم زدن
embroiled
میانه برهم زدن
embroil
میانه برهم زدن
ambivert
ادم معتدل و میانه رو
scholastic theology
الهیات قرنهای میانه
embroils
میانه برهم زدن
to split the difference
میانه را گرفتن مصالحه کردن
middlemen
نفر وسط صف ادم میانه رو
middle body
قسمت میانه ناو یا کشتی
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons.
میانه دونفررا بهم زدن
To try to effect a reconciliation . between two people .
میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
We are on very friendly terms .
میانه ماخیلی گرم است
mediaevalism
رسم ها وعقیدههای قرون میانه
middleman
نفر وسط صف ادم میانه رو
to keep in with any one
با کسی میانه خوب داشتن
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
averaging
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
intercede
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceding
میانجی شدن میانه گیری کردن
sea king
دزد دریایی اسکاندیناوی درقرنهای میانه
averaged
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
pavis
سپربزرگی که در قرنهای میانه بکارمیبرندوسرتاپارامی پوشانید
average
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
barytone
کلمهای که اخران بی تکیه است میانه
averages
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
school doctor
استاد دانشگاه یا اموزشگاه الهیات در قرنهای میانه
jainism
یکجوردین درهندکه میانه دین برهماودین بوداست
mean sea level
ارتفاع متوسط از سطح دریا ارتفاع متوسط اب دریا
life expectancy
سن متوسط
life expectancies
سن متوسط
osculant
متوسط
averages
متوسط
meaner
متوسط
averaged
حد متوسط
average
متوسط
mesne
متوسط
meanest
متوسط
medium gravle
شن متوسط
moderating
متوسط
average
حد متوسط
averaged
متوسط
moderate
متوسط
moderated
متوسط
moderates
متوسط
average limit of ice
حد متوسط یخ
mediums
متوسط
intermediate
متوسط
meant
متوسط
mean
متوسط
medium
متوسط
mediocre
متوسط
intermedial
متوسط
modals
متوسط
averages
حد متوسط
modal
متوسط
averaging
متوسط
averaging
حد متوسط
tolerable
متوسط
mean time
زمان متوسط
mean stress
خستگی متوسط
mean speed
سرعت متوسط
mean price
قیمت متوسط
mean value
مقدار متوسط
mean variation
تغییر متوسط
mean time
ساعت متوسط
mean deviation
انحراف متوسط
mean life
عمر متوسط
m.f.
بسامد متوسط
intermediate contrast
تغایر متوسط
mean velocity
سرعت متوسط
intermediately
بطور متوسط
intermediate high voltage line
خط فشار متوسط
intermediate pressure
فشار متوسط
intermediate hurdle
مانع متوسط
m.f.
فرکانس متوسط
girder bridge
پل بیلی متوسط
mean income
درامد متوسط
mean depth
عمق متوسط
mean daily
متوسط روزانه
mean chord
وتر متوسط
intermediate lampholder
سر پیچ متوسط
medially
بطورمیانه یا متوسط
every Tom, Dick and Harry
<idiom>
طبقه متوسط
above average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
monthly average
متوسط ماهیانه
moderate speed
سرعت متوسط
above-average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
over-average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
middle price
قیمت متوسط
a medium sized car
یک اتومبیل متوسط
weighted average
متوسط وزنی
true power
توان متوسط
a modest income
درآمدی متوسط
subaverage
زیر حد متوسط
sort of
بمیزان متوسط
sort of
بمقدار متوسط
secondarily
بطور متوسط
above average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
above-average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
medium voltage
ولتاژ متوسط
medium scale
در مقیاس متوسط
medium frequency
بسامد متوسط
medium cloud
ابرهای متوسط
medium carbon steel
فولادباکربن متوسط
medium artillery
توپخانه متوسط
mediterranean sea
بحر متوسط
median income
درامد متوسط
on the a
بطور متوسط
over-average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
above average
<adj.>
بیش از حد متوسط
above-average
<adj.>
بیش از حد متوسط
over-average
<adj.>
بیش از حد متوسط
mid range
برد متوسط
median gray
خاکستری متوسط
average productivity
بازدهی متوسط
average efficiency
بازده متوسط
average discharge
بده متوسط
average deviation
انحراف متوسط
average depth
عمق متوسط
average cost
هزینه متوسط
average conditions
شرایط متوسط
life expectancy
عمر متوسط
average expense
هزینه متوسط
average flow
جریان متوسط
average product
تولید متوسط
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com