English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
suppressible متوقف کردنی
Other Matches
wadeable کپه کردنی توده کردنی قابل ریه گذاری
halt متوقف
crashes متوقف
dead in the water متوقف در اب
crashed متوقف
insolvent متوقف
crash متوقف
halts متوقف
crashing متوقف
crashingly متوقف
abeyant abeyance متوقف
abeyant متوقف
installed متوقف
halted متوقف
discountable کم کردنی
doable کردنی
refutable رد کردنی
confutable رد کردنی
solvency حل کردنی
rejectable رد کردنی
challengeable رد کردنی
rebuttable رو کردنی
forfoitable گم کردنی
rebuttable رد کردنی
stoppers متوقف کننده
fetch up متوقف شدن
holding attack تک متوقف کننده
halts متوقف شدن
hold on <idiom> متوقف شدن
throwbacks متوقف سازی
stand fast متوقف شدن
pull-ins متوقف شدن
pull-in متوقف شدن
pull in متوقف شدن
come to a stand متوقف شدن
to come to a stand متوقف شدن
to put to a pause متوقف ساختن
slap down متوقف ساختن
dead in the water متوقف در دریا
stopper متوقف کننده
pt down متوقف ساختن
throwback متوقف سازی
stopple متوقف کننده
halt متوقف کردن
lay off متوقف ساختن
stop متوقف کننده
stopping متوقف کننده
stops متوقف کننده
put under the ban متوقف کردن
halted متوقف کردن
halts متوقف کردن
halted متوقف شدن
halt متوقف شدن
stopped متوقف کننده
let up <idiom> کم کم متوقف شدن
persuadable وادار کردنی
compassable احاطه کردنی
participable شرکت کردنی
communicable ابلاغ کردنی
compellable مجبور کردنی
concealable پنهان کردنی
partible جدا کردنی
covetable طمع کردنی
smokable دود کردنی
contrivable تدبیر کردنی
constrainable مجبور کردنی
conquerable فتح کردنی
opposable مخالفت کردنی
condemnable محکوم کردنی
collectable جمع کردنی
persuasible وادار کردنی
quotable نقل کردنی
steerable هدایت کردنی
adoptable اتخاذ کردنی
predicable اطلاق کردنی
abolishable منسوخ کردنی
punishability مجازات کردنی
enunciable اعلام کردنی
storable انبار کردنی
subduable مطیع کردنی
preachable وعظ کردنی
applicative اعمال کردنی
pracitcable گذار کردنی
smokeable دود کردنی
calculable حساب کردنی
spendable خرج کردنی
spottable پیدا کردنی
assurable بیمه کردنی
assumable فرض کردنی
appraisable قیمت کردنی
dispensable معاف کردنی
receivable دریافت کردنی
includable شامل کردنی
inflictable تحمیل کردنی
fellable قطع کردنی
inscribable محاط کردنی
farmable زراعت کردنی
extraditable تسلیم کردنی
insurable بیمه کردنی
interpretable تفسیر کردنی
extinguishable خاموش کردنی
filterable صافی کردنی
filtrable صافی کردنی
fixable محکم کردنی
impotable وارد کردنی
importable وارد کردنی
refillable دوباره پر کردنی
includible شامل کردنی
framable درست کردنی
inducible وادار کردنی
fleeceable لخت کردنی
operable عمل کردنی
referable مراجعه کردنی
excludable محروم کردنی
relatable نقل کردنی
denotable دلالت کردنی
leasable اجاره کردنی
demurrable اشکال کردنی
defeasible فسخ کردنی
leviable وضع کردنی
declinable صرف کردنی
seizable ضبط کردنی
deprivable محروم کردنی
devisable تعبیه کردنی
iterable تکرار کردنی
escapable فرار کردنی
repealable لغو کردنی
erectile راست کردنی
erasable پاک کردنی
issuable صادر کردنی
resectable قطع کردنی
eliminable بیرون کردنی
satisfiable راضی کردنی
sinkable نشست کردنی
dispensable صرفنظر کردنی
interchangeable با هم عوض کردنی
fair game مسخره کردنی
wettable خیس کردنی
utilizable <adj.> مصرف کردنی
defensible دفاع کردنی
palpable پرماسیدنی حس کردنی
tangible لمس کردنی
tangibly لمس کردنی
tractable رام کردنی
weighable وزن کردنی
wadable توده کردنی
credible باور کردنی
conceivable تصور کردنی
wadable کپه کردنی
vindicatory ثابت کردنی
utilisable [British] <adj.> مصرف کردنی
useful <adj.> مصرف کردنی
usable <adj.> مصرف کردنی
suitable <adj.> مصرف کردنی
applicable <adj.> مصرف کردنی
vindicable حمایت کردنی
surmountable برطرف کردنی
separable جدا کردنی
collectible جمع کردنی
tameable رام کردنی
submergible غوطه ور کردنی
tarnishable کدر کردنی
supposable فرض کردنی
tamable رام کردنی
tactile لمس کردنی
suggestible اشاره کردنی
suggestible پیشنهاد کردنی
reprehensible سرزنش کردنی
thinkable فکر کردنی
notifiable اخطار کردنی
triable ازمایش کردنی
believable باور کردنی
violable غصب کردنی
subjugable مطیع کردنی
crashingly متوقف شدن ناگهانی
crashing متوقف شدن ناگهانی
stop in one's tracks <idiom> سریه متوقف شدن
gravel شن دار متوقف کردن
crashed متوقف شدن ناگهانی
halts فرآیند را متوقف میکند.
halted فرآیند را متوقف میکند.
crash متوقف شدن ناگهانی
stops متوقف کردن ایستگاه
to come to a stop متوقف شدن [مهندسی]
stray که متوقف نشده باشد
put down <idiom> بازور متوقف کرن
taper off تدریجا متوقف شدن
stopped متوقف کردن ایستگاه
stop متوقف کردن ایستگاه
crashes متوقف شدن ناگهانی
stopping متوقف کردن ایستگاه
windbound متوقف دراثر باد
to bring traffic to a standstill ترافیک را متوقف کردن
stopping the work متوقف کردن کار
halt فرآیند را متوقف میکند.
straying که متوقف نشده باشد
strays که متوقف نشده باشد
likely باور کردنی احتمالی
perceivable مشاهده کردنی دیدنی
perceivable درک کردنی محسوس
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com