English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English Persian
schoolmaster مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
schoolmasters مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
Other Matches
patronized رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronizes رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronize رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronised رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronises رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
subprincipal معاون رئیس مدرسه
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
emcees بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcee بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
Act your age [and not your shoe size] ! به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
lord high stew of england رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
paymaster general رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
demeaned رفتار کردن
treats رفتار کردن با
demean رفتار کردن
treat رفتار کردن
demeans رفتار کردن
to deport oneself رفتار کردن
treats رفتار کردن
to demean oneself رفتار کردن
treated رفتار کردن با
treat رفتار کردن با
treated رفتار کردن
prince مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
princes مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
to get up to nonsense ابلهانه رفتار کردن
baby مانندکودک رفتار کردن
babies مانندکودک رفتار کردن
jitter با عصبانیت رفتار کردن
despotize مستبدانه رفتار کردن
public relations officers رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officer رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
to lump them all together <idiom> با همه یکسان رفتار کردن
to act [be] one's age <idiom> <verb> طبق سن خود رفتار کردن
wrong غیر منصفانه رفتار کردن
wrongs غیر منصفانه رفتار کردن
wronging غیر منصفانه رفتار کردن
matronize مانند رئیسه رفتار کردن
to go with the tide طبق مقتضیات رفتار کردن
to wrong غیر منصفانه رفتار کردن
emcees رئیس تشریفات کردن
emcee رئیس تشریفات کردن
befriends دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriending دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriended دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriend دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
stereotype یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotypes یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotyping یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
princess مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
princesses مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
grandmothers مثل مادر بزرگ رفتار کردن
princesse مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
live up to one's principles موافق مرام خود رفتار کردن
grandmother مثل مادر بزرگ رفتار کردن
cross خلاف میل کسی رفتار کردن
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
crosses خلاف میل کسی رفتار کردن
make oneself at home <idiom> مثل خونه خود رفتار کردن
stereotypy یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
crossest خلاف میل کسی رفتار کردن
crosser خلاف میل کسی رفتار کردن
republics حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republic حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
to go easy on somebody [something] با کسی [چیزی] مهربان [آهسته] [ملایم] رفتار کردن
to make [commit] a faux pas اشتباه اجتماعی کردن [در رابطه با رفتار بین مردم]
To treat them all alike. (indiscriminately). همه رابا یک چوب راندن ( یکسان رفتار کردن )
change horses in midstream <idiom> وسط کارمهمی نقشه یا رئیس را عوض کردن
emulate کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
conducted رفتار کردن رهبری کردن
conducting رفتار کردن رهبری کردن
handles رفتار کردن استعمال کردن
conduct رفتار کردن رهبری کردن
conducts رفتار کردن رهبری کردن
handle رفتار کردن استعمال کردن
school mate هم مدرسه
schoolmate هم مدرسه
school مدرسه
academy مدرسه
academies مدرسه
school fellow هم مدرسه
schools مدرسه
schoolmates هم مدرسه
school age سن مدرسه
simulating کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulates کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulate کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
recredential نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
school تحصیل در مدرسه
schoolteachers معلم مدرسه
schools تحصیل در مدرسه
schoolyard حیاط مدرسه
schoolyard محوطهی مدرسه
trade school مدرسه حرفهای
school phobia مدرسه هراسی
private schools مدرسه ملی
satchels کیف مدرسه
drop out (of school) <idiom> ترک مدرسه
schoolgirl دختر مدرسه
schoolgirls دختر مدرسه
schoolteacher معلم مدرسه
schoolyards حیاط مدرسه
private school مدرسه ملی
schoolyards محوطهی مدرسه
prep مدرسه مقدماتی
preliminary school مدرسه ابتدائی
janitors راهنمای مدرسه راهنمای مدرسه
janitors فراش مدرسه
janitor راهنمای مدرسه راهنمای مدرسه
technical school مدرسه فنی
janitor فراش مدرسه
school counselor مشاور مدرسه
schoolwork درس مدرسه
school truancy مدرسه گریزی
schoolma'am مدیره مدرسه
schoolmarm مدیره مدرسه
trade schools مدرسه حرفهای
head master مدیر مدرسه
senior high school مدرسه متوسطه
truancy مدرسه گریزی
unschooled مدرسه نرفته
summer schools مدرسه تابستانی
grammar schools مدرسه ابتدایی
school shooting تیراندازی در مدرسه
grammar school مدرسه ابتدایی
grade school مدرسه ابتدایی
philosophy of the lyceum فلسفه مدرسه
satchel کیف مدرسه
secondery school مدرسه متوسطه
schooling مدرسه رفتن
summer school مدرسه تابستانی
schooltime ساعات درس مدرسه
These shoes dont fit me. زنگ مدرسه خورده
He ran away from scool . از مدرسه فرار کرد
seminaries مدرسه علوم دینی
seminary مدرسه علوم دینی
high school مدرسه متوسطه دبیرستان
technical college مدرسه عالی فنی
technical colleges مدرسه عالی فنی
prep مدرسه ابتدایی دبستان
theological school مدرسه علوم دینی
scholastic اقتصادی مدرسه ایها
The last school day. آخرین روز مدرسه
junior college مدرسه فوق دیپلم
finshing school مدرسه تکمیلی دختران
high schools مدرسه متوسطه دبیرستان
the school is out مدرسه تعطیل است
reform school مدرسه تهذیب اخلاقی
faculties اولیای مدرسه دانشکده
faculty اولیای مدرسه دانشکده
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
school readiness امادگی ورود به مدرسه
school of tecnology مدرسه عالی فنی
I must take the kid to school . باید بچه راببرم مدرسه
Since I left school. ازوقتیکه مدرسه را ترک کردم
schoolmaster نافم مدرسه مکتب دار
to be excused [from work or school] معاف بودن [از کار یا مدرسه]
PTA مخفف انجمن خانه و مدرسه
parochial school مدرسه وابسته به کلیسای بخش
alma mater سرود رسمی مدرسه یا دانشگاه
PTA's مخفف انجمن خانه و مدرسه
It is some distance to the school . تا مدرسه فاصله زیاد است
schoolmasters نافم مدرسه مکتب دار
industrial school اموزشگاه حرفهای مدرسه صنعتی
It reminds me of my schooldays . مرا بیاد دوران مدرسه می اندازد
nursery school مدرسه بچههای کمتر از پنج سال
public school دبیرستان شبانه روزی مدرسه عمومی
nursery schools مدرسه بچههای کمتر از پنج سال
The boy is fresh from school. پسرک تازه مدرسه راتمام کرده
old school tie کراوات ویژهی دانش آموزان هر مدرسه
This is the site for a new scool . اینجامحل ( احداث) مدرسه جدید است
Children start school at the age of 7. بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
alma mater مدرسه یا دانشگاهی که شخص در آن پرورش یافته است
schoolastic پیرو روش تحقیقی قرون وسطی مدرسه یی
advisee کسی که از مشاور در مدرسه یا دانشگاه کمک می گیرد
whipping boy بچه تازیانه خور بجای شاهزاده در مدرسه
packed lunch غذایی که به صورت بسته به مدرسه یا سر کار میبرید
grader جاده صاف کن شاگرد مدرسه ابتدایی یامتوسطه
schoolman پیرو روش تحقیقی قرون وسطی مدرسه یی
juniorate مدرسه شبانه روزی متوسطه محصلین دو ساله مقدماتی یسوعیون
Andy was never interested in school, but Anna was a completely different kettle of fish. اندی زیاد به مدرسه علاقه نداشت، اما آنا کاملا متفاوت بود.
misconduct رفتار بد
comportment رفتار
deportment رفتار
treatment رفتار
bad conduct سو رفتار
demeanour رفتار
gest رفتار
exploit : رفتار
behaviour رفتار
geste رفتار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com