English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English Persian
have مجبور بودن وادار کردن
having مجبور بودن وادار کردن
Other Matches
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
force مجبور کردن
constrain مجبور کردن
compel مجبور کردن
compelling مجبور کردن
compels مجبور کردن
oblige مجبور کردن
obligations مجبور کردن
obliged مجبور کردن
obligation مجبور کردن
compelled مجبور کردن
constrains مجبور کردن
constraining مجبور کردن
forcing مجبور کردن
obliges مجبور کردن
forces مجبور کردن
induces اغوا کردن مجبور شدن
induce اغوا کردن مجبور شدن
inducing اغوا کردن مجبور شدن
induced اغوا کردن مجبور شدن
forcing قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
eat crow <idiom> مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
put the screws to someone <idiom> مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
throw out <idiom> اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
forces وادار کردن
endue وادار کردن
compelled وادار کردن
compel وادار کردن
persuading وادار کردن
forcing وادار کردن
induce وادار کردن
induced وادار کردن
persuades وادار کردن
persuade وادار کردن
impel وادار کردن
impelling وادار کردن
force وادار کردن
inducing وادار کردن
enforces وادار کردن
compelling وادار کردن
impelled وادار کردن
enforcing وادار کردن
induces وادار کردن
enforced وادار کردن
impels وادار کردن
compels وادار کردن
enforce وادار کردن
coercing بزور وادار کردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
coerce بزور وادار کردن
penance وادار به توبه کردن
coerced بزور وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
coerces بزور وادار کردن
bring on وادار به عمل کردن
pacifies به صلح وادار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
pacify به صلح وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
pacified به صلح وادار کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
hustles بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
intimidates با تهدید وادار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
pacification به صلح وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
moves وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
bound up مجبور
under constraint مجبور درفشار
coercive مجبور کننده
constrainable مجبور کردنی
compellable مجبور کردنی
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
impelling بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled بر ان داشتن مجبور ساختن
impel بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank <idiom> مجبور به استعفا شدن
impels بر ان داشتن مجبور ساختن
toss out <idiom> مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
walk the plank <idiom> مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
The army had to retreat from the battlefield. ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
reprisal در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
nemo tenetur se impum accusare هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
trumeau وادار
muntin وادار
mullion=middle post وادار
transom وادار افقی
persuasive وادار کننده
he was made to go وادار به رفتن شد
prompters وادار کننده
impellor وادار کننده
inducible وادار کردنی
persuasible وادار کردنی
persuadable وادار کردنی
prompter وادار کننده
suasive وادار کننده
impeller وادار کننده
i made him go او را وادار کردم برود
incitation وادار سازی اغوا
neutralized وادار به بیطرفی شده
middle lintel in window وادار میانی پنجره
impellent محرک وادار کننده
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow. این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
they howled the speaker down سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
following my lead یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to keep guard بودن احتیاط کردن
jollify کردن سرخوش بودن
to be on guard بودن احتیاط کردن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
entailing شامل بودن فراهم کردن
entailed شامل بودن فراهم کردن
entail شامل بودن فراهم کردن
range تغییر کردن یا متفاوت بودن
adequateness طرفدار بودن وفا کردن
tally تطبیق کردن مطابق بودن
behove فرض بودن اقتضاء کردن
tallies تطبیق کردن مطابق بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com