Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
compellable
مجبور کردنی
constrainable
مجبور کردنی
Other Matches
wadeable
کپه کردنی توده کردنی قابل ریه گذاری
bound up
مجبور
constraining
مجبور کردن
force
مجبور کردن
obliged
مجبور کردن
oblige
مجبور کردن
compelled
مجبور کردن
constrains
مجبور کردن
forcing
مجبور کردن
compelling
مجبور کردن
obliges
مجبور کردن
compel
مجبور کردن
forces
مجبور کردن
under constraint
مجبور درفشار
coercive
مجبور کننده
obligations
مجبور کردن
compels
مجبور کردن
obligation
مجبور کردن
constrain
مجبور کردن
impels
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelling
بر ان داشتن مجبور ساختن
impel
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank
<idiom>
مجبور به استعفا شدن
having
مجبور بودن وادار کردن
induced
اغوا کردن مجبور شدن
have
مجبور بودن وادار کردن
induces
اغوا کردن مجبور شدن
inducing
اغوا کردن مجبور شدن
induce
اغوا کردن مجبور شدن
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
put the screws to someone
<idiom>
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
toss out
<idiom>
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
eat crow
<idiom>
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
The army had to retreat from the battlefield.
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
walk the plank
<idiom>
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
rat out on
<idiom>
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
nemo tenetur se impum accusare
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
confutable
رد کردنی
rejectable
رد کردنی
discountable
کم کردنی
rebuttable
رو کردنی
rebuttable
رد کردنی
refutable
رد کردنی
doable
کردنی
challengeable
رد کردنی
solvency
حل کردنی
forfoitable
گم کردنی
satisfiable
راضی کردنی
persuasible
وادار کردنی
operable
عمل کردنی
pracitcable
گذار کردنی
seizable
ضبط کردنی
sinkable
نشست کردنی
insurable
بیمه کردنی
preachable
وعظ کردنی
smokable
دود کردنی
predicable
اطلاق کردنی
smokeable
دود کردنی
inscribable
محاط کردنی
spendable
خرج کردنی
spottable
پیدا کردنی
resectable
قطع کردنی
interpretable
تفسیر کردنی
repealable
لغو کردنی
partible
جدا کردنی
leviable
وضع کردنی
quotable
نقل کردنی
participable
شرکت کردنی
punishability
مجازات کردنی
receivable
دریافت کردنی
leasable
اجاره کردنی
iterable
تکرار کردنی
referable
مراجعه کردنی
refillable
دوباره پر کردنی
opposable
مخالفت کردنی
relatable
نقل کردنی
persuadable
وادار کردنی
issuable
صادر کردنی
steerable
هدایت کردنی
storable
انبار کردنی
utilisable
[British]
<adj.>
مصرف کردنی
useful
<adj.>
مصرف کردنی
suitable
<adj.>
مصرف کردنی
applicable
<adj.>
مصرف کردنی
utilizable
<adj.>
مصرف کردنی
usable
<adj.>
مصرف کردنی
fair game
مسخره کردنی
tameable
رام کردنی
tamable
رام کردنی
surmountable
برطرف کردنی
suppressible
متوقف کردنی
supposable
فرض کردنی
submergible
غوطه ور کردنی
subjugable
مطیع کردنی
subduable
مطیع کردنی
tarnishable
کدر کردنی
thinkable
فکر کردنی
wettable
خیس کردنی
weighable
وزن کردنی
wadable
توده کردنی
wadable
کپه کردنی
vindicatory
ثابت کردنی
vindicable
حمایت کردنی
violable
غصب کردنی
triable
ازمایش کردنی
inflictable
تحمیل کردنی
enunciable
اعلام کردنی
conquerable
فتح کردنی
condemnable
محکوم کردنی
concealable
پنهان کردنی
compassable
احاطه کردنی
communicable
ابلاغ کردنی
collectible
جمع کردنی
collectable
جمع کردنی
calculable
حساب کردنی
contrivable
تدبیر کردنی
covetable
طمع کردنی
eliminable
بیرون کردنی
devisable
تعبیه کردنی
adoptable
اتخاذ کردنی
deprivable
محروم کردنی
denotable
دلالت کردنی
demurrable
اشکال کردنی
defeasible
فسخ کردنی
declinable
صرف کردنی
assurable
بیمه کردنی
assumable
فرض کردنی
appraisable
قیمت کردنی
believable
باور کردنی
conceivable
تصور کردنی
credible
باور کردنی
tractable
رام کردنی
tangibly
لمس کردنی
tangible
لمس کردنی
palpable
پرماسیدنی حس کردنی
defensible
دفاع کردنی
separable
جدا کردنی
tactile
لمس کردنی
applicative
اعمال کردنی
abolishable
منسوخ کردنی
dispensable
معاف کردنی
dispensable
صرفنظر کردنی
notifiable
اخطار کردنی
reprehensible
سرزنش کردنی
suggestible
پیشنهاد کردنی
suggestible
اشاره کردنی
interchangeable
با هم عوض کردنی
farmable
زراعت کردنی
includable
شامل کردنی
impotable
وارد کردنی
framable
درست کردنی
filterable
صافی کردنی
importable
وارد کردنی
fleeceable
لخت کردنی
fellable
قطع کردنی
extraditable
تسلیم کردنی
fixable
محکم کردنی
filtrable
صافی کردنی
includible
شامل کردنی
erectile
راست کردنی
inducible
وادار کردنی
extinguishable
خاموش کردنی
escapable
فرار کردنی
excludable
محروم کردنی
erasable
پاک کردنی
manipulatory
با دست درست کردنی
supposable
تصور کردنی مفروض
manipular
با دست درست کردنی
likelier
باور کردنی احتمالی
perceivable
درک کردنی محسوس
get at able
یافتنی پیدا کردنی
sinkable
غرق کردنی یاشدنی
likely
باور کردنی احتمالی
tax-deductible
کسر کردنی از مالیات
likeliest
باور کردنی احتمالی
perceivable
مشاهده کردنی دیدنی
manageably
بطور اداره کردنی
bills receivable
براتهای دریافت کردنی
reprouducible
دوباره درست کردنی
saveable
پس انداز کردنی اندوختنی
exigible
خواستنی مطالبه کردنی
eradicable
قلع و قمع کردنی
fixture
لوازم نصب کردنی
contrivable
اختراع کردنی اندیشیدنی
impugnable
رد کردنی قابل تکذیب
missile
اسلحه پرتاب کردنی
traceable
جستجو کردنی یافتنی
likly
باور کردنی احتمالی
missiles
اسلحه پرتاب کردنی
pracitcable
عبور کردنی گذشتنی
injection
داروی تزریق کردنی
usable
قابل استفاده مصرف کردنی
comparable
قابل مقایسه مانند کردنی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com