Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
zone
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
Other Matches
scores
حساب کردن بحساب اوردن
scored
حساب کردن بحساب اوردن
score
حساب کردن بحساب اوردن
includes
به حساب اوردن
include
به حساب اوردن
check register
بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckon
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
active zone of well
حوزهای که چاه را تغذیه میکند
To cook the books.
حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
jargonize
بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
cost accounts
حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
cost plus contracts
به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
equity accounts
حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
overdrawn account
حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
clearance
تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
capitalized expense
هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
To bring someone to account.
کسی را پای حساب کشیدن
[حساب پس گرفتن]
privilege
دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
reckoning
تصفیه حساب صورت حساب
reckonings
تصفیه حساب صورت حساب
To pay off someone. To settle old scores with someone.
با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
charge and discharge statements
حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
sum
حساب کردن
cyphers
حساب کردن
miscalculates
بد حساب کردن
miscalculate
بد حساب کردن
miscalculating
بد حساب کردن
computes
حساب کردن
sums
حساب کردن
ciphers
حساب کردن
calculated
حساب کردن
calculate
حساب کردن
undercharge
کم حساب کردن
to count up
حساب کردن
to figure up
حساب کردن
to cast up
حساب کردن
computed
حساب کردن
miscalculated
بد حساب کردن
cipher
حساب کردن
calculates
حساب کردن
numerate
حساب کردن
figure
حساب کردن
figures
حساب کردن
figuring
حساب کردن
misreckon
بد حساب کردن
minculculate
بد حساب کردن
count
حساب کردن
account
حساب کردن
counts
حساب کردن
counting
حساب کردن
counted
حساب کردن
compute
حساب کردن
tallied
با چوب خط حساب کردن
tallies
باچوبخط حساب کردن
tallies
با چوب خط حساب کردن
overcharge
زیاد حساب کردن
tally
با چوب خط حساب کردن
tallying
با چوب خط حساب کردن
check out
تصفیه حساب کردن
tallying
باچوبخط حساب کردن
tallied
باچوبخط حساب کردن
miscalculate
اشتباه حساب کردن
overcharged
زیاد حساب کردن
miscast
حساب غلط کردن
recalculate
دوباره حساب کردن
overcharges
زیاد حساب کردن
overcharging
زیاد حساب کردن
miscalculated
اشتباه حساب کردن
tally
باچوبخط حساب کردن
to put any one down for a fool
کسیرااحمق حساب کردن
miscalculating
اشتباه حساب کردن
miscast
غلط حساب کردن
miscalculates
اشتباه حساب کردن
settle
تصفیه حساب کردن
settles
تصفیه حساب کردن
governmentalize
تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
put two and two together
<idiom>
حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
poney
ریز تسویه حساب کردن
computed
حساب کردن تخمین زدن
compute
حساب کردن تخمین زدن
computes
حساب کردن تخمین زدن
tallying
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
pony
ریز تسویه حساب کردن
tally
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
to pay up
حساب پس از افت را تصفیه کردن
tallies
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
tallied
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
To gauge the situation and act accordingly.
حساب کار خود را کردن
ponies
ریز تسویه حساب کردن
misreckon
بد شمردن حساب غلط کردن
to press against any thing
بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
to cross-check the result with a calculator
حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
i reckon
روی دوستی کسی حساب کردن
to call to account
بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
bank on
<idiom>
اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
scored
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
score
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scores
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
miscount
بد حساب کردن بد تعبیر کردن
rack up
بازی کردن- حساب کردن
account
حساب صورت حساب
grasped
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasps
بچنگ اوردن گیر اوردن
grasp
بچنگ اوردن گیر اوردن
wins
بدست اوردن تحصیل کردن
beget
بوجود اوردن ایجاد کردن
win
بدست اوردن تحصیل کردن
perform
بجا اوردن اجرا کردن
generated
بوجود اوردن تناسل کردن
stand out
دوام اوردن ایستادگی کردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
port
ببندر اوردن حمل کردن
resuscitate
اجحیا کردن بهوش اوردن
resuscitated
اجحیا کردن بهوش اوردن
resuscitates
اجحیا کردن بهوش اوردن
generate
بوجود اوردن تناسل کردن
to carry one off his feet
کسیراسرغیرت اوردن یاتحریک کردن
imported
به کشور اوردن افهار کردن
generating
بوجود اوردن تناسل کردن
import
به کشور اوردن افهار کردن
pestered
بستوه اوردن بیحوصله کردن
pester
بستوه اوردن بیحوصله کردن
raise
تحریک کردن بعمل اوردن
importing
به کشور اوردن افهار کردن
pestering
بستوه اوردن بیحوصله کردن
arguing
دلیل اوردن استدلال کردن
pesters
بستوه اوردن بیحوصله کردن
resuscitating
اجحیا کردن بهوش اوردن
generates
بوجود اوردن تناسل کردن
argues
دلیل اوردن استدلال کردن
argued
دلیل اوردن استدلال کردن
argue
دلیل اوردن استدلال کردن
bestir
بحرکت در اوردن تحریک کردن
raises
تحریک کردن بعمل اوردن
to smuggle in
قاچاقی اوردن یاوارد کردن
ingenerate
احداث کردن بوجود اوردن
age harden
تصفیه کردن عمل اوردن
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
knockout
ضربه فنی کردن از پا در اوردن
annoys
بستوه اوردن خشمگین کردن
gets
بدست اوردن فراهم کردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
annoy
بستوه اوردن خشمگین کردن
besets
بستوه اوردن عاجز کردن
to draw up
تهیه کردن درصف اوردن
to gather together
جمع کردن فراهم اوردن
bought
خریداری کردن بدست اوردن
knockouts
ضربه فنی کردن از پا در اوردن
getting
بدست اوردن فراهم کردن
electrified
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
electrifies
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
untangling
از گیریا گوریدگی در اوردن حل کردن
to pitch into
زور اوردن به حمله کردن
untangles
از گیریا گوریدگی در اوردن حل کردن
untangled
از گیریا گوریدگی در اوردن حل کردن
untangle
از گیریا گوریدگی در اوردن حل کردن
electrify
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
similize
تشبیه کردن تمثیل اوردن
electrifying
الکتریکی کردن به هیجان اوردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
begetting
بوجود اوردن ایجاد کردن
begets
بوجود اوردن ایجاد کردن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
get
بدست اوردن فراهم کردن
to draw in
درحلقه اوردن جمع کردن
beset
بستوه اوردن عاجز کردن
performs
بجا اوردن اجرا کردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
bears
تاب اوردن تحمل کردن
bear
تاب اوردن تحمل کردن
harasses
به ستوه اوردن اذیت کردن
harass
به ستوه اوردن اذیت کردن
performed
بجا اوردن اجرا کردن
annoyed
بستوه اوردن خشمگین کردن
he calcn lates with a
اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
no year oppropriation
حساب تامین اعتبار باز حساب باز
digital computer
ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
to put in
درمیان اوردن نقل قول کردن
marshal
در صف اوردن جهت حمل اماده کردن
scoff
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
marshaled
در صف اوردن جهت حمل اماده کردن
marshals
در صف اوردن جهت حمل اماده کردن
marshaling
در صف اوردن جهت حمل اماده کردن
updates
بصورت امروزی در اوردن جدید کردن
updated
بصورت امروزی در اوردن جدید کردن
mull
معطر کردن وبعمل اوردن مشروبات
scoffing
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
wiredraw
مفتول کردن بشکل سیم در اوردن
scoffed
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate
تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
refocillate
تجدید حیات کردن بخود اوردن
scoffs
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
inscroll
ثبت کردن بصورت طومار در اوردن
reoccupy
دنبال کردن دوباره بدست اوردن
marshalled
در صف اوردن جهت حمل اماده کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com