English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 81 (5 milliseconds)
English Persian
hand to mouth محتاج گنجشک روزی
hand-to-mouth محتاج گنجشک روزی
Other Matches
parlour boarder شاگرد شبانه روزی که نزدخانواده رئیس شبانه روزی زندگی میکند
to live en pension شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
it occurs twice a day روزی دوبار رخ میدهد روزی دوبار اتفاق میافتد
He is in abject poverty . محتاج لقمه نان است [به نان شب محتاج است]
gutter bird گنجشک
hen sparrow گنجشک ماده
passerine وابسته به گنجشک
greenfinch گنجشک تکزاسی
needier محتاج
neediest محتاج
needy محتاج
it is the size of a sparrow باندازه یک گنجشک است
aspic درخت زبان گنجشک
ash درخت زبان گنجشک
dependent مربوط محتاج
in disrepair محتاج تعمیر
wagtails دم تکان دادن نوعی گنجشک
wagtail دم تکان دادن نوعی گنجشک
it goes without saying محتاج بذکر نیست
that is taken for granted محتاج بدلیل نیست
to be dependent on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to be reliant on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to rely on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to depend on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
exigent محتاج به اقدام یا کمک فوری
ashen شبیه خاکستر مربوط به چوب درخت زبان گنجشک
My only problem is money . تنها گرفتاریم پول است ( محتاج آن هستم )
adjective colour زنگی که برای ثابت شدن محتاج به افزایش چیزدیگری است
per diem روزی
per day روزی
some d. یک روزی
some time or other یک روزی
someday روزی
some day روزی
some day یک روزی
once upon a time روزی
duily bread روزی
daily bread روزی
hostelry شبانه روزی
round-the-clock شبانه روزی
circadian شبانه روزی
hostels شبانه روزی
quotidian شبانه روزی
on a given day در روزی معین
a few days چند روزی
one spoonful a day روزی یک قاشق
hostel شبانه روزی
semidiurnal کشندنیم روزی
perdiem بقرار روزی
since the outbreak of the war از روزی که جنگ در گرفت
hosteler مقیم شبانه روزی
circadian rythm ریتم شبانه روزی
boarding schools اموزشگاه شبانه روزی
semidiurnal جذر و مد نیم روزی
boarding school اموزشگاه شبانه روزی
boarder شاگرد شبانه روزی
de die in diem از روزی به روز دیگر
boarders شاگرد شبانه روزی
two table spoonful a day روزی دو قاشق سوپخوری
boarding مهمانخانه شبانه روزی پانسیون
I will be staying a few days من میخواهم چند روزی بمانم.
drizzly day روزی که باران سیرمی بارد
it a day روزی یک فنجان چای خوری
public school دبیرستان شبانه روزی مدرسه عمومی
If things changer one day then … اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
red letter day <idiom> روزی که به علت واقعهای روز تاریخی است
I areraged six hours a day. روی هم رفته روزی شش ساعت کار کردم.
dies non روزی که فعالیت اقتصادی دران انجام نگیرد
rushee دانشجوی داوطلب شرکت درشبانه روزی پسرانه ودخترانه
juniorate مدرسه شبانه روزی متوسطه محصلین دو ساله مقدماتی یسوعیون
wanted فاقد بودن محتاج بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
this day six months شش ماه بعد در چنین روزی جهت بیان امر غیر قابل وقوع بکار می رود
I worked ten hours a day this week and my boss bit my head off for not doing my share of the work! من این هفته روزی ده ساعت کار کردم، اما رئیسم بخاطر کم کاری توبیخم کرد!
flag day هر روزی که مردم برای امور خیریه پول خیرات می کنند ودر مقابل پرچم های کوچک دریافت می دارند
One day I want to have a horse of my very own. روزی من می خواهم یک اسب داشته باشم که شخصا به من تعلق داشته باشد.
what day of the week is it? امروز چند شنبه است امروزچه روزی است
youth hostels شبانه روزی جوانان مهمانسرای جوانان
youth hostel شبانه روزی جوانان مهمانسرای جوانان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com