English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
disfranchisement محروم سازی یا محرومیت ازحق انتخابات
Other Matches
ouster بی بهره سازی محروم سازی
frustration خنثی سازی محروم سازی
frustrations خنثی سازی محروم سازی
exclusion محروم سازی
privation محروم سازی تعلیق مقام
privations محروم سازی تعلیق مقام
relinquishes اعراض ازحق کردن
relinquish اعراض ازحق کردن
relinquished اعراض ازحق کردن
sequestrate اعراض کردن ازحق یا مال
elections انتخابات
election انتخابات
Rigged elections . انتخابات قلابی
pollsters نافر انتخابات
law of election قانون انتخابات
proportional representation انتخابات نسبی
enfranchize حق رای در انتخابات
ballot rigging تقلبدر انتخابات
pollster نافر انتخابات
by election انتخابات فرعی
bye election انتخابات فرعی
general election انتخابات عمومی
general elections انتخابات عمومی
Rigged elections ? انتخابات فرمایشی
by-elections انتخابات میان دورهای
returning officer سرپرست انتخابات برزن
election supervisor council انجمن نظارت بر انتخابات
election supervisory council انجمن نظارت بر انتخابات
election of the committee انتخابات هیات رئیسه
by-election انتخابات میان دورهای
returning officers سرپرست انتخابات برزن
genral election انتخابات عمومی برای مجلس
campaigners سرباز کهنه کار نامزد انتخابات
campaigner سرباز کهنه کار نامزد انتخابات
canvasser پروپاکاندچی انتخابات و غیره رای جمع کن
rectification یکسو سازی همسو سازی مستقیم سازی
disqualified محرومیت
forfeits محرومیت
disqualify محرومیت
forfeiting محرومیت
vitiosity محرومیت
disqualifying محرومیت
bereavement محرومیت
forfeit محرومیت
exclusion محرومیت
disqualifies محرومیت
forfeited محرومیت
bereavements محرومیت
deprivation محرومیت
privations محرومیت
privation محرومیت
proscription محرومیت
deprivations محرومیت
deprivable قابل محرومیت
deprivation from inheritance محرومیت از ارث
sleep deprivation محرومیت از خواب
cultural deprivation محرومیت فرهنگی
deprived توام با محرومیت
deprival بی نصیبی محرومیت
sensory deprivation محرومیت حسی
privative ناشی از محرومیت
emotional deprivation محرومیت هیجانی
principle of exclusion اصل محرومیت
binocular deprivation محرومیت دو چشمی
disherison محرومیت ازارث
disinheritance محرومیت از ارث
deprived محرومیت کشیده
stimulus deprivation محرومیت تحریکی
monocular deprivation محرومیت یک چشمی
reprobate هرزه محرومیت
reprobates هرزه محرومیت
food deprivation محرومیت غذایی
civil death محرومیت از حقوق مدنی
civic d. محرومیت از حقوق کشوری
attainder محرومیت از حقوق مدنی
disbarment محرومیت از شغل وکالت
Deprivation of ones civil rights . محرومیت از حقوق مدنی
civil degradation محرومیت از حقوق مدنی
corruption of blood محرومیت از حقوق اجتماعی و مدنی
sheriff نماینده رسمی دولت در یک ناحیه که ماموراجرای قوانین و انجام امورقضایی و نظارت بر انتخابات است
sheriffs نماینده رسمی دولت در یک ناحیه که ماموراجرای قوانین و انجام امورقضایی و نظارت بر انتخابات است
salique law محرومیت اولاداناث از توارث تاج وتخت
ostracism محرومیت از حقوق اجتماعی و وجهه ملی
outlawry بی بهره گی از حقوق وحمایت قانونی محرومیت ازحقوق
salic law محرومیت اولاد اناث از توارث تاج وتخت
It will be interesting to see how the first free elections play themselves out. خیلی جالب خواهد بود تا ببینید که نتیجه اولین انتخابات آزاد چه خواهد شد .
calculating دوباره سازی یا ایجاد داده جدید از طریق فشرده سازی وقایع عددی معین
pilot materials وسایل و دست ابزارهای ماشین سازی یا مدل سازی
occupation franchise حق رای در انتخابات درصورتی که مستلزم درتصرف داشتن مقداربخصوصی از اراضی در حوزه محل رای گیری باشد
put-up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
put up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
sans محروم از
blighted محروم
bereaved محروم
disadvantaged محروم
deprived محروم
cold turkey محروم
bereave محروم کردن
disinherited محروم ازارث
cut off محروم کردن
excludable محروم کردنی
lower class طبقه محروم
to cut off محروم کردن
devest محروم کردن
disadvantaged children کودکان محروم
to be defected محروم شدن
have not nations ملل محروم
deprivable محروم کردنی
underclass طبقه محروم
exclude محروم کردن
strip محروم کردن از
choiceless محروم از حق انتخاب
dis- محروم کردن
underclass طبقهی محروم
subclass طبقه محروم
excludes محروم کردن
abdicates محروم کردن
depriving محروم کردن
abdicating محروم کردن
deprives محروم کردن
abdicate محروم کردن
abdicated محروم کردن
deprive محروم کردن
jagger الت کنگره سازی یادندانه سازی
ordnance plant کارخانجات اسلحه سازی یامهمات سازی
dispossess از تصرف محروم کردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
disinherit از ارث محروم کردن
estopel امرخاصی محروم شود
inalienable محروم نشدنی لایتجزا
dispossessing از تصرف محروم کردن
dispossess محروم کردن دورکردن
dispossessor ازتصرف محروم کننده
disseisin محروم شدگی ازتصرف
dispossessed محروم کردن دورکردن
cut off with a shilling از ارث محروم کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
unhouseled محروم از عشاء ربانی
dispossesses از تصرف محروم کردن
unsight از دیدن محروم کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
disinheriting از ارث محروم کردن
unvoice محروم از صدا کردن
disinherits از ارث محروم کردن
To be deprived of something . از چیزی محروم شدن ( ماندن )
disestablishes کلیسا را از ازادی محروم کردن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
underprivileged محروم از مزایای اجتماعی واقتصادی
ostracizing از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablished کلیسا را از ازادی محروم کردن
mayhen ازوسیله دفاع محروم کردن
disestablishing کلیسا را از ازادی محروم کردن
disbar از شغل وکالت محروم کردن
disendow از عطیه محروم کردن نبخشیدن
disestablish کلیسا را از ازادی محروم کردن
dehumanised از خصائص انسانی محروم شدن
ostracised از حقوق اجتماعی محروم کردن
dehumanized از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanize از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanising از خصائص انسانی محروم شدن
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
dehumanises از خصائص انسانی محروم شدن
unsex از خواص جنسی محروم کردن
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism محروم کردن از حقوق اجتماعی
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
dehumanizing از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanizes از خصائص انسانی محروم شدن
To cut somebody out of a wI'll. کسی را از ارث محروم کردن
disfranchise از حق رای یا انتخاب محروم کردن
ostracized از حقوق اجتماعی محروم کردن
infamous محروم از حقوق مدنی ترذیلی
ostracising از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizes از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracises از حقوق اجتماعی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance وراث را از ارث محروم کردن
ostracizes ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracising ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
She has had many privations in her youth . درجوانی از بسیاری چیزها محروم مانده
The referee put a boycott on him . داور اورا از بازی محروم کرد
ostracizing ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
suffrage حق رای وشرکت در انتخابات رای
pre-treatment عملیات مقدماتی و آماده سازی [مثل شستشوی پشم قبل از رنگرزی و یا آماده سازی دار جهت چله کشی]
one level address سازماندهی فضای ذخیره سازی که هر نوع رسانه ذخیره سازی یکسان رفتار می شوند
formularization کوتاه سازی ضابطه سازی
imagery مجسمه سازی شبیه سازی
subjugation مقهور سازی مطیع سازی
irritancy پوچ سازی باطل سازی
lumpen محروم شده از حقوق اجتماعی وسیاسی وغیره
These trees deprive the house of light . این درختها منز ؟ را نور محروم می کنند
disincorporate ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
erasable 1-رسانه ذخیره سازی که قابل استفاده مجدد است . 2-ذخیره سازی موقت
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com