English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (45 milliseconds)
English Persian
divest محروم کردن عاری کردن
divested محروم کردن عاری کردن
divesting محروم کردن عاری کردن
divests محروم کردن عاری کردن
Other Matches
lock out تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
To tantalize someone . To keep someoneguessing . دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
disbarment محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
devest عاری کردن
disbranch عاری ازشاخه کردن
dispossesses ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dismantled عاری ازسلاح یا اثاثه کردن
dismantle عاری ازسلاح یا اثاثه کردن
dismantles عاری ازسلاح یا اثاثه کردن
dismantling عاری ازسلاح یا اثاثه کردن
evacuated ترک کردن محروم کردن
curtails محروم کردن قطع کردن
evacuate ترک کردن محروم کردن
disappoint ناکام کردن محروم کردن
foreclosing محروم کردن سلب کردن
deprives محروم کردن معزول کردن
foreclosed محروم کردن سلب کردن
forecloses محروم کردن سلب کردن
disappoints ناکام کردن محروم کردن
curtailing محروم کردن قطع کردن
curtailed محروم کردن قطع کردن
cut off قطع کردن محروم کردن
foreclose محروم کردن سلب کردن
deprive محروم کردن معزول کردن
depriving محروم کردن معزول کردن
geld بی تخمدان کردن محروم کردن
evacuating ترک کردن محروم کردن
evacuates ترک کردن محروم کردن
curtail محروم کردن قطع کردن
interdict قدغن کردن محروم کردن
to cut off محروم کردن
exclude محروم کردن
excludes محروم کردن
devest محروم کردن
abdicating محروم کردن
abdicate محروم کردن
cut off محروم کردن
abdicated محروم کردن
deprive محروم کردن
deprives محروم کردن
depriving محروم کردن
bereave محروم کردن
strip محروم کردن از
dis- محروم کردن
abdicates محروم کردن
denationalised از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
disinherit از ارث محروم کردن
dispossessed محروم کردن دورکردن
disinheriting از ارث محروم کردن
disinherits از ارث محروم کردن
unsight از دیدن محروم کردن
dispossess محروم کردن دورکردن
unvoice محروم از صدا کردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
cut off with a shilling از ارث محروم کردن
dispossesses از تصرف محروم کردن
dispossess از تصرف محروم کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
disestablishes کلیسا را از ازادی محروم کردن
mayhen ازوسیله دفاع محروم کردن
disbar از شغل وکالت محروم کردن
ostracism محروم کردن از حقوق اجتماعی
disestablished کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablish کلیسا را از ازادی محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll. کسی را از ارث محروم کردن
unsex از خواص جنسی محروم کردن
disestablishing کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracizing از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracises از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize از حقوق اجتماعی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance وراث را از ارث محروم کردن
ostracised از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising از حقوق اجتماعی محروم کردن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
disfranchise از حق رای یا انتخاب محروم کردن
ostracizes از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
ostracized از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
disendow از عطیه محروم کردن نبخشیدن
ostracize ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracises ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
disincorporate ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
devoid عاری
fogless عاری از مه
bared عاری
bankrupt of عاری از
naked of عاری از
bares عاری
barest عاری
baring عاری
barren <adj.> عاری
void عاری
naked <adj.> عاری
bare عاری
bare of عاری از
barer عاری
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
lifeless عاری از زندگی
sketchiest عاری ازجزئیات
ungraceful عاری از متانت
riteless عاری از تشریفات
unblushing عاری از شرم
unexpressive عاری ازمعنی
truthless عاری از حقیقت
unbiased عاری ازتعصب
truistic عاری از لطف
blate عاری ازاحساسات
denudes عاری ساختن
sketchy عاری ازجزئیات
sketchier عاری ازجزئیات
unconsciously عاری ازهوش
denuding عاری ساختن
heartless عاری ازاحساسات
void بلاتصدی عاری از
emotionless عاری از احساسات
fancy free عاری از خیال
fanciless عاری ازتصور
fanciless عاری ازوهم
sketchily عاری ازجزئیات
unconscious عاری ازهوش
airless عاری از هوا
denude عاری ساختن
denuded عاری ساختن
irresponsible عاری از حس مسئولیت
freedom from defect عاری بودن ازعیب
platitudinarian عاری از لطف ومزه
resistless عاری از نیروی مقاومت
uninspired عاری از تازگی و لطف
selfless عاری از نفس پرستی
unmistakable عاری از سوء تفاهم
fancy free بی علاقه عاری از عشق
unbias بیغرض عاری ازتعصب
visionless عاری از تطور والهام
prosaically بطور عاری ازلطافت
prosily بطور عاری از لطافت
dreamless عاری از خواب دیدن
useless عاری از فایده باطله
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
poker face دارای قیافهی عاری از بیان
abstracting جوهرگرفتن از عاری ازکیفیات واقعی
vacuity تهی گری عاری بودن
prosish کسل کننده عاری از لطافت
sexless عاری از جذبه یا میل جنسی
abstract جوهرگرفتن از عاری از کیفیات واقعی
abstracts جوهرگرفتن از عاری ازکیفیات واقعی
of no scruples عاری ازدقت زیاد دراداب ومانندان
hardball فعالیت سخت و عاری از ملاحظه و مروت
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
deprived محروم
sans محروم از
cold turkey محروم
blighted محروم
disadvantaged محروم
bereaved محروم
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
deprivable محروم کردنی
to be defected محروم شدن
underclass طبقهی محروم
underclass طبقه محروم
subclass طبقه محروم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com