Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 110 (8 milliseconds)
English
Persian
indgement debt
محکوم به
judgement debt
محکوم به
object of judgment
محکوم به
under sentence of
محکوم به
Search result with all words
doomed
محکوم
doomed
محکوم به فنا
sentence
رای دادن محکوم کردن
sentence
محکوم کردن
sentences
رای دادن محکوم کردن
sentences
محکوم کردن
sentencing
رای دادن محکوم کردن
sentencing
محکوم کردن
conviction
محکوم یا مجرم شناخته شدن
convictions
محکوم یا مجرم شناخته شدن
lifer
محکوم به حبس ابد حکم حبس ابد
lifers
محکوم به حبس ابد حکم حبس ابد
receiver
ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
receivers
ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
distress
توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
distresses
توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
guilty
محکوم
condemnation
محکوم کردن اعتراض
condemnations
محکوم کردن اعتراض
liable
محکوم
condemned
محکوم
convict
محبوس محکوم کردن
convict
محکوم کردن
convict
محکوم
convict
شخص مقصر و محکوم
convicted
محبوس محکوم کردن
convicted
محکوم کردن
convicted
محکوم
convicted
شخص مقصر و محکوم
convicting
محبوس محکوم کردن
convicting
محکوم کردن
convicting
محکوم
convicting
شخص مقصر و محکوم
convicts
محبوس محکوم کردن
convicts
محکوم کردن
convicts
محکوم
convicts
شخص مقصر و محکوم
adjudged
داوری کردن محکوم کردن
adjudges
داوری کردن محکوم کردن
adjudging
داوری کردن محکوم کردن
condemn
محکوم کردن
condemn
محکوم شدن
condemn
محکوم کردن افراد
condemning
محکوم کردن
condemning
محکوم شدن
condemning
محکوم کردن افراد
condemns
محکوم کردن
condemns
محکوم شدن
condemns
محکوم کردن افراد
dock
جای محکوم یازندانی در محکمه
docked
جای محکوم یازندانی در محکمه
docks
جای محکوم یازندانی در محکمه
mug
کتک زدن عکس شخص محکوم
mugged
کتک زدن عکس شخص محکوم
mugging
کتک زدن عکس شخص محکوم
mugs
کتک زدن عکس شخص محکوم
out of court
محکوم علیه
fey
محکوم
deportee
محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
deportees
محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
sentenced
محکوم شده
adjudicated case
قضیه محکوم بها
attainder
سلب و نفی کلیه حقوق مدنی شخص در موقعی که به علت ارتکاب خیانت یا جنایت به مرگ محکوم میشود محرومیت کامل از حقوق اجتماعی و مدنی
attaint
محکوم کردن
autre fois acquit
قضیه محکوم بها در امورجزاییfacsimile
belay
محکوم کردن
bill of attainder
لایحه قانونی مصادره اموال کسانی که به علت خیانت یاجنایت محکوم شده باشند
brian kellogg
پیمانی که مبتکر ان بریان کلوگ وزیرخارجه امریکا در 8291 بودو امضا کنندگان ان جنگ را به عنوان وسیله حل اختلافات بین المللی محکوم و تحریم کردند
condemnable
محکوم کردنی
condemner
محکوم کننده
convictive
محکوم کننده
convicted to death
محکوم به اعدام
convicted to life imprisonment
محکوم به حبس ابد
death watch
پاسبان کسیکه محکوم بمرگ است
debt of record
بدهی قانونی record of court محکوم به
doom to death
محکوم بمرگ
finable
جریمه دار محکوم بدادن جریمه سزاوارجریمه
flying dutchman
ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
foredoom
ازپیش مقدر یا محکوم کردن
guilty of fraud
محکوم به علت کلاهبرداری
he got three months
به سه ماه حبس محکوم شد
he was sentenced to death
محکوم بمرگ
judgment debt
محکوم به مالی
judgement debtor
محکوم علیه
lose the case
محکوم شدن در دعوی
losing party
محکوم علیه
quarter session
محاکمی که چهار بار در سال تشکیل می شوند این محاکم صلاحیت رسیدگی به جرایمی را که شخص ممکن است به علت ارتکاب انها به اعدام یاحبس ابد محکوم شود ندارند
recognizee
محکوم له
recognizor
محکوم علیه
res judicata
قضیه محکوم بها
self condemnation
محکوم ساختن نفس محکومیت وجدایی
self condemned
محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
sentenced to the lash
محکوم به خوردن شلاق
sisyphus
سیسیفوس که محکوم به غلتاندن سنگی بروی کوه بود
ticket of leave
سند ازادی مشروط زندانی محکوم به حبس ابد که ازطرف وزارت کشور صادر میشود
under sentence of death
محکوم به مرگ
under sentence of death
محکوم به اعدام
winning party
محکوم له
Sentenced to death .
محکوم به مرگ
We lost the case . We were convicted.
دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
Other Matches
adjudge
محکوم کردن
to be ill-fated
محکوم به فنا بودن
to be doomed
محکوم به فنا بودن
I had no choice ( alternative ) but to marry her .
محکوم بودم که با اوازدواج کنم
Everybody condemned his foolish behaviour .
همه رفتار نادرست اورا محکوم کردند
The court condemned the murderer to life imprisonment .
دادگاه قاتل را ره حبس ابد محکوم کرد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com