English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 226 (35 milliseconds)
English Persian
abridge مختصر کردن
Search result with all words
outline مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
abbreviate مختصر یا مفید کردن
abbreviates مختصر یا مفید کردن
abbreviating مختصر یا مفید کردن
shorten مختصر کردن کاستن
shortened مختصر کردن کاستن
shortens مختصر کردن کاستن
simplifies اسان تر کردن مختصر کردن
simplifies مختصر کردن اسانتر کردن
simplify اسان تر کردن مختصر کردن
simplify مختصر کردن اسانتر کردن
simplifying اسان تر کردن مختصر کردن
simplifying مختصر کردن اسانتر کردن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
precise مختصر کردن مختصر
look in دیدن کردن مختصر
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
step in بازدید مختصر وکوتاهی کردن
to d. into a book نگاه مختصر بکتابی کردن
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
Other Matches
summaries مختصر
succinct <adj.> مختصر
gnomical مختصر
succinct مختصر
concise <adj.> مختصر
epitome مختصر
curt <adj.> مختصر
abbreviated مختصر
briefest مختصر
abridged مختصر
summary مختصر
sum مختصر
sums مختصر
febricula تب مختصر
short <adj.> مختصر
little مختصر
fleeting <adj.> مختصر
laconic مختصر گو
laconically مختصر گو
synoptic مختصر
briefed مختصر
viz مختصر
shortest مختصر
short مختصر
grammalogue مختصر
terse مختصر
brief مختصر
tis مختصر ti is
tersest مختصر
abstracted مختصر
short term مختصر
compend مختصر
shorter مختصر
incomprehensive مختصر
concise مختصر
briefer مختصر
partial مختصر
terser مختصر
shortener مختصر کننده
lacanic مختصر و مفید
curtailed مختصر نمودن
cheep اشاره مختصر
curtails مختصر نمودن
telegraphic تلگرافی مختصر
curtailing مختصر نمودن
concisely بطور مختصر
curtail مختصر نمودن
pithy مختصر ومفید
synopsis اجمال مختصر
synopses اجمال مختصر
comedietta کمدی مختصر
compendium مختصر کوتاهی
briefer کوتاه مختصر
briefest کوتاه مختصر
briefed کوتاه مختصر
brief کوتاه مختصر
summaries خلاصه مختصر
scumble مالش مختصر
short and sweet <idiom> مختصر ومفید
contracted مختصر محدود
snack خوراک مختصر
summary خلاصه مختصر
snacks خوراک مختصر
simplifier مختصر کننده
tiffin ناهار مختصر
velitation جنگ مختصر
flashed روشنایی مختصر
briefly speaking مختصر کنیم
squabble نزا مختصر
squabbled نزا مختصر
inking اطلاع مختصر
squabbles نزا مختصر
squabbling نزا مختصر
my initials are s.h امضای مختصر من
handlist فهرست مختصر
potluck غذای مختصر
flashes روشنایی مختصر
clicks صدای مختصر
clicked صدای مختصر
petit mal صرع مختصر
click صدای مختصر
paraph امضای مختصر
tendency علاقه مختصر
apercu خلاصه مختصر
nodding acquaintance آشنایی مختصر
shorthand مختصر نویسی
grind out پیشروی مختصر
tots یادداشت مختصر
flash روشنایی مختصر
tot یادداشت مختصر
brachygraphy مختصر نویسی
tendencies علاقه مختصر
let us be brief مختصر کنیم
pittance کمک هزینه مختصر
spot زمان مختصر لحظه
compendious موجز مختصر ومفید
simplifications تسهیل مختصر سازی
metastable دارای ثبات مختصر
abriviated addressing ادرس مختصر شده
briefly <adv.> بصورت مختصر و مفید
feather فشار مختصر به گاز
spots زمان مختصر لحظه
in a nutshell بطور خیلی مختصر
prospectus شرح حال مختصر
prospectuses شرح حال مختصر
simplification تسهیل مختصر سازی
pocket expenses هزینه مختصر شخصی
byword اشاره یانگاه مختصر
bywords اشاره یانگاه مختصر
curtly <adv.> بصورت مختصر و مفید
bowing acquaintance آشنایی مختصر سلامی و بس
blockhouse بنای استحکامی مختصر
pull برتری جزئی و مختصر
compendiously <adv.> بصورت مختصر و مفید
pulls برتری جزئی و مختصر
blink نادیده گرفته نگاه مختصر
smacks چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
simplifcation ساده گردانی مختصر سازی
smack چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
blinks نادیده گرفته نگاه مختصر
smacked چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
simplifications ساده گردانی مختصر سازی
blinked نادیده گرفته نگاه مختصر
simplification ساده گردانی مختصر سازی
billets ورقه جیره یادداشت مختصر
billet ورقه جیره یادداشت مختصر
billeted ورقه جیره یادداشت مختصر
billeting ورقه جیره یادداشت مختصر
multocular مختصر و مفید کوتاه و سودمند
nuance اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
nuances اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
flash ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
flashes ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
flashed ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
luncheonette رستوران یا محلی که غذاهای مختصر و سبک را می فروشد
luncheonettes رستوران یا محلی که غذاهای مختصر و سبک را می فروشد
That is it in a nutshell. موضوع به طور خیلی مختصر اینطوری است.
absorption representation [حذف یا مختصر سازی جزییات در ترسیم ساختمان یا مناظر آن]
mnemonic حامت مختصر کلمه یا تابع که برای یادآوری کمک میکند.
sclaff تماس چوگان بازمین قبل از خوردن به توپ ضربت مختصر
action architecture [معماری با طرح های دقیق و مختصر و استفاده از مواد آماده]
shortening reaction واکنش مختصر واکنش کوتاه کننده
stenography مختصر نویسی کوتاه نویسی
tint رنگ مختصر سایهء رنگ
tinting رنگ مختصر سایهء رنگ
tints رنگ مختصر سایهء رنگ
glanced نگاه نگاه مختصر
glance نگاه نگاه مختصر
glances نگاه نگاه مختصر
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com