English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 302 (15 milliseconds)
English Persian
time frame مدت لازم
time frames مدت لازم
Search result with all words
needful لازم
obligatory لازم
necessary لازم
mean متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
meaner متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
meanest متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
job دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد
jobs دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد
word زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
word سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
worded زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
worded سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
average متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
average متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averaged متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averaged متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averages متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averages متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averaging متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averaging متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
prompt پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompted پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompts پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
allocation فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند
allocations فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند
charge عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charges عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
complete عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
completed عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
completes عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
completing عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
demur ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurred ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurring ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurs ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
fetch رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه
fetched رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه
fetches رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه
language دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
languages دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
purge پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purged پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purges پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
procedural زبان برنامه نویسی سطح بالا که برنامه نویس عملیات لازم را برای بدست آوردن نتیحه وارد میکند
incumbent لازم با
incumbents لازم با
qualifications شرایط لازم
requirements شرایط لازم
want خواستن لازم داشتن
wanted خواستن لازم داشتن
hard and fast لازم الاجراء
need نیازمندی احتیاج لازم داشتن
need لازم بودن
needed نیازمندی احتیاج لازم داشتن
needed لازم بودن
needing نیازمندی احتیاج لازم داشتن
needing لازم بودن
unwanted آنچه لازم نیست
needn't لازم نیست
sensitivities کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است
sensitivity کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است
cretin شخصی که غده درقی اوترشحات لازم را نداردودرنتیجه دارای مشاعرنادرست است
cretins شخصی که غده درقی اوترشحات لازم را نداردودرنتیجه دارای مشاعرنادرست است
cash dispenser ماشینی که با داخل نمودن کارت مخصوص ودادن دستور لازم
cash dispensers ماشینی که با داخل نمودن کارت مخصوص ودادن دستور لازم
universal مدار مجتمع مجزا که تمام عملیات سری به موازی و واسط را انجام میدهد که بین کامپیوتر و خط وط ارسال لازم است
universal قطعهای که توسط CPU دستور می گیرد تا با رشتههای بیت سنکرون و آسنکرون یا خط وط ارسال لازم است
size محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص
sizes محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص
postulate لازم دانستن
postulated لازم دانستن
postulates لازم دانستن
postulating لازم دانستن
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
peripheral مداری که امکان کار کامپیوتر با رسانه جانبی با کمک پورتهای سریال و موازی و سایر سیگنالهای تصدیق لازم برای واسط شدن بین وسیله جانبی
teleprinter واسط ترمینال یا ترکیب نرم افزار و سخت افزار لازم برای کنترل کارایی یک ترمینال
teleprinters واسط ترمینال یا ترکیب نرم افزار و سخت افزار لازم برای کنترل کارایی یک ترمینال
optimum درجه لازم
carried زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carries زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carrying زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
duly حسب الوفیفه بقدر لازم
gibberish اصطلاحی که برای بیان لازم نبودن داده بکار می رود
provisions وسایل لازم توشه ها
discretionary آنچه در صورت نیاز لازم و در صورت عدم نیاز زیادی باشد
duration براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
wimp نمایش برنامه که از گرافیک یا نشانههای کنترل نرم افزار برای تسهیل در استفاده , استفاده میکند. دستورات سیستم لازم نیست تایپ شوند
wimps نمایش برنامه که از گرافیک یا نشانههای کنترل نرم افزار برای تسهیل در استفاده , استفاده میکند. دستورات سیستم لازم نیست تایپ شوند
canard رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند
canards رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند
edit فرآیندی که بررسی میکند آیا داده جدید نیازهای لازم را دارد پیش از اینکه کل داده و محتوای اطلاعی آن بررسی شود
edited فرآیندی که بررسی میکند آیا داده جدید نیازهای لازم را دارد پیش از اینکه کل داده و محتوای اطلاعی آن بررسی شود
assets مواد لازم
prerequisite شرط لازم
prerequisites شرط لازم
garbage داده یا اطلاعی که دیگر لازم نیست چون خارج از تاریخ است یا غلط دارد
development زمان لازم برای توسعه محصول جدید
developments زمان لازم برای توسعه محصول جدید
switching خط و مدار ارتباطی که در صورت نیاز ایجاد میشود و تا زمان لازم باقی می ماند
Other Matches
d , top concept تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
bindings لازم الاجرا لازم
binding لازم الاجرا لازم
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
obbligato لازم
incidental لازم
incident لازم
incidents لازم
preequisite لازم
requirement لازم
necessitous لازم
irrevocable لازم
intransitive لازم
bindings لازم الاجرا
binding لازم الاجرا
sine qua non شرط لازم
intransitive فعل لازم
due لازم مقرر
hectic دارای تب لازم
intransitively بطور لازم
integral part جزء لازم
imperative لازم الاجرا
induced drag پسای لازم
i thought it necessary to لازم دانستم که
folderol غیر لازم
indispensable لازم الاجرا
requires لازم دانستن
requisitioned شرط لازم
requires لازم داشتن
required لازم دانستن
required لازم داشتن
require لازم دانستن
require لازم داشتن
enforceable لازم الاجرا
requisitioning شرط لازم
requiring لازم داشتن
requiring لازم دانستن
requisition شرط لازم
correlative لازم و ملزوم
correlative لازم وملزوم
interdependent لازم و ملزوم
requisite شرط لازم
imperatives لازم الاجرا
requisitions شرط لازم
irrevocable contract عقد لازم
unalterable <adj.> لازم الاجرا
the needful اقدام لازم
the needful کار لازم
superserviceable بیش از حد لازم
revocable غیر لازم
quantum libet or placet باندازه لازم
not binding غیر لازم
necessary conditions شرایط لازم
necessary and sufficient لازم و کافی
to become a necessity لازم شدن
to d. the need of لازم ندانستن
unalienable <adj.> لازم الاجرا
inevitable <adj.> لازم الاجرا
indispensable <adj.> لازم الاجرا
inalienable <adj.> لازم الاجرا
absolute <adj.> لازم الاجرا
it needs not لازم نیست
it is unnecessary لازم نیست
ine horse فاقداسباب لازم
makings شرایط لازم
it needs to be done carefully اینکارتوجه لازم دارد
hurdle rate of return نرخ بازده لازم
if necessary اگر لازم باشد
if need be اگر لازم باشد
it is necessary for him to go لازم است برود
ineligible فاقد شرایط لازم
qualified دارای شرایط لازم
needlessly بطور غیر لازم
sine qua non امر لازم لاینفک
irrevocable لازم بائن بلاعزل
ineligibility فقدان شرایط لازم
it askes for attention توجه لازم دارد
unqualified فاقد شرایط لازم
you are required to لازم است شما
enforceable document سند لازم الاجرا
bounden duty وفیفه واجب یا لازم
correlative with each other لازم و ملزوم یکدیگر
possessing the necessary qualifications واجد شرایط لازم
it is required that لازم یا مقر ر است که
quantum libet or placet بمقداری که لازم است
raptatorial لازم برای شکار
raptatory لازم برای شکار
hydration water اب لازم برای ابش
necessary condition شرط لازم [ریاضی]
you need not fear لازم نیست بترسید
needle point to say لازم نیست بشمابگویم که
To make the necessary arrangements. ترتیبات لازم را دادن
supplies مواد وتجهیزات لازم
cut the mustard <idiom> به حد استاندارد لازم رسیدن
avaiiability شرط یا صفت لازم
Is my presence absolutely necessary? آیا حضور من لازم است؟
climate for growth شرایط لازم برای رشد
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
mantling مواد لازم برای پوشش
requires نیاز داشتن لازم بودن
required نیاز داشتن لازم بودن
require نیاز داشتن لازم بودن
self execuiting دارای ماده لازم الاجرا
magic number امتیاز لازم برای قهرمانی
It needs to be said that ... لازم هست که گفته بشه که ...
quorum اکثریت لازم برای مذاکرات
provision اذوقه تدارکات وسایل لازم
draw weight نیروی لازم برای کشیدن زه
pre condition شرط لازم الاجرای قبلی
A human being should have humanity . <proverb> آدمى را آدمیت لازم است .
requiring نیاز داشتن لازم بودن
I'll need a plot of land . یک قطعه زمین لازم دارم
wanted clerks دبیر یا نویسنده لازم است
pocket judgment سند قطعی لازم الاجرا
do the necessary اقدام لازم بعمل اورید
fall due لازم التادیه شدن دین
inseparable preposition حرف اضافه لازم یا جدانشدنی
i paid his d. wages مزد او را انچه لازم بود دادم
legislation مجلس مقننه قانون لازم الاجرا
undermanned دارای نفرات کمتر از میزان لازم
light is necessary to life روشنایی برای زندگی لازم است
Reforms are needed in various directions. تغییراتی ؟ رجهات گوناگون لازم است
check out time زمان لازم برای ازمایش یک وسیله
undercool خیلی کمتر از میزان لازم سردکردن
barrier material مواد لازم برای ساختن موانع
check out time زمان لازم برای تخلیه محل
access time زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر
products ول مواد لازم برای تولید یک محصول
product ول مواد لازم برای تولید یک محصول
decision tree اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
operates کل زمان لازم برای انجام یک کار
precautions درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
precaution درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
operate کل زمان لازم برای انجام یک کار
operated کل زمان لازم برای انجام یک کار
proceed time زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید
cycle time مدت لازم جهت انجام کارهای دوره
compact فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
compacts فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
compacting فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
ineligibly بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
aircraft mission equipment وسایل لازم برای انجام ماموریت هواپیما
aircraft role equipment تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما
housekeeping امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری
adds زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
add زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
canonical time unit زمان لازم برای طی مسافتی معادل یک رادیان
storage فضای لازم برای ذخیره سازی داده
cross that bridge when you come to it <idiom> [به حل یک مشکل زمانی اقدام کن که لازم باشه و نه قبلش]
quorum حداقل عده لازم برای رسمیت جلسه
compacted فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن
radar mile زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
adding زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
There's no need to elaborate. لازم نیست که شما در ادامه چیزی بگید.
engineered performance زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار
entrance head بار لازم برای ایجاد جریان ازیک لوله
excess preserves اندوخته بانکی بیش از حدی که قانونا" لازم است
cure time زمان لازم برای جامد شدن کامل رزین
compacts کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار
mutatis mutandis عبارت لاتینی به معنی تغییرات لازم را انجام دادن
mach no سرعت لازم را به دست اوردم یا نیاوردم در رهگیری هوایی
compacting کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار
limen کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است
compacted کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار
compact کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار
footprint شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر
externals سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم
external سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم
disorderly close down آسیبی در سیستم که اخطار لازم برای قط ع طبیعی نداده است
executed رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
overexpose بیش از اندازه لازم در معرض نورو غیره قرار دادن
shook : مجموع تختههای لازم برای ساختن بشکه وچلیک وامثال ان
executes رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه
consumables موضوعات سادهای که در اجزای هر روزه سیستم کامپیوتری لازم اند
executing رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه
execute رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه
footprints شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر
sort effort تعداد مراحل لازم جهت مرتب نمودن یک رکورد نامرتب
multimedia CP که قط عات لازم برای اجرای نرم افزار چند رسانهای دارد
macronutrient ماده شیمیایی که برای رشد ونمو و تغذیه گیاه لازم است
pit board تخته برای دادن اطلاعات لازم به راننده معین در گروه کمکی
orbital injection دادن سرعت لازم برای چرخش دور یک مدار به سفینه فضایی
warm-up روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری
This is a self - winding clock . این ساعت دیواری کوک لازم ندارد ( اتو ماتیک است )
setting time [مدت زمان لازم جهت تثبیت و پایدار شدن رنگ در رنگرزی]
cycles تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده
cycled تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده
cycle تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده
warm-ups روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری
current asset cycle زمانی که برای تساوی حجم فروش با سرمایه جاری لازم است
decompression table جدول نشاندهنده زمان و محل لازم برای صعود ارام غواص
foot pound مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت.
articled کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد
masters مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com