English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 131 (7 milliseconds)
English Persian
aim مراد راهنمایی
aimed مراد راهنمایی
aims مراد راهنمایی
Other Matches
gist مراد
object of d. مراد
one's heart'st d. مراد
wishes مراد حاجت
wished مراد حاجت
wish مراد حاجت
orientate راهنمایی
orientating راهنمایی
instruction راهنمایی
orientates راهنمایی
a piece of advice یک راهنمایی
admonition راهنمایی
steerage راهنمایی
guidance راهنمایی
instructions راهنمایی
leading راهنمایی
orientation راهنمایی
main ی تر راهنمایی میکند
admonitions تذکر راهنمایی
redirection راهنمایی مجدد
directing راهنمایی کردن
airt راهنمایی کردن
marshals راهنمایی کردن با
marshalled راهنمایی کردن با
marshaling راهنمایی کردن با
marshal راهنمایی کردن با
traffic signal چراغ راهنمایی
herald راهنمایی کردن
heralded راهنمایی کردن
conduce راهنمایی کردن
traffic lights چراغ راهنمایی
traffic light چراغ راهنمایی
guidable قابل راهنمایی
indication signs علایم راهنمایی
intelligence office دفتر راهنمایی
misguide بد راهنمایی کردن
misdirection راهنمایی غلط
pilotage راهنمایی کشتی
heralds راهنمایی کردن
heralding راهنمایی کردن
vocational guidance راهنمایی شغلی
instruction راهنمایی کردن
lead : راهنمایی رهبری
educational guidance راهنمایی اموزشی
guides راهنمایی کردن
guided راهنمایی کردن
instructions راهنمایی کردن
marshaled راهنمایی کردن با
leads : راهنمایی رهبری
guide راهنمایی کردن
lightest چراغ راهنمایی
lighted چراغ راهنمایی
light چراغ راهنمایی
a quick word of advice یک راهنمایی کوچک
vehicle registration office اداره راهنمایی و رانندگی
leading questions پرسش راهنمایی کننده
lead رهبری کردن راهنمایی
child guidance clinic درمانگاه راهنمایی کودک
directional وابسته به راهنمایی و هدایت
leads رهبری کردن راهنمایی
road traffic offences جرائم راهنمایی و رانندگی
lead out of danger با راهنمایی از خطر رهانیدن
department of motor vehicles [DMV] [American E] اداره راهنمایی و رانندگی
leading question پرسش راهنمایی کننده
misdirected راهنمایی غلط کردن
misdirect راهنمایی غلط کردن
misdirecting راهنمایی غلط کردن
misdirects راهنمایی غلط کردن
redirect دوباره راهنمایی کردن
redirected دوباره راهنمایی کردن
redirecting دوباره راهنمایی کردن
redirects دوباره راهنمایی کردن
instructs اموختن به راهنمایی کردن
instructing اموختن به راهنمایی کردن
instructed اموختن به راهنمایی کردن
instruct اموختن به راهنمایی کردن
guided راهنمایی کردن غلاف
guide راهنمایی کردن غلاف
guides راهنمایی کردن غلاف
guides راهنمایی کردن تعلیم دادن
pilot راهنمای ناو راهنمایی کردن
piloted راهنمای ناو راهنمایی کردن
to e. a person an a subject کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
guided راهنمایی کردن تعلیم دادن
Turn left at the traffic lights. از چراغ راهنمایی به دست چپ بپیچید.
Road signs علائم راهنمایی و رانندگی جاده
pilots راهنمای ناو راهنمایی کردن
guide راهنمایی کردن تعلیم دادن
guidance راهنمای طرح ریزی راهنمایی
directs مستقیم راست راهنمایی کردن
beacons باچراغ یانشان راهنمایی کردن
directed مستقیم راست راهنمایی کردن
beacon باچراغ یانشان راهنمایی کردن
direct مستقیم راست راهنمایی کردن
character guidance راهنمایی و مشاوره با افراد سخنرانی مذهبی
advisory system سیستم خبرهای که کاربر را راهنمایی میکند
point duty نگهبانی مامور راهنمایی عبورومرورکه درنقطهای می ایستد
instructions راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
commenting نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
pillotage وجوهی که بابت راهنمایی کشتی وصول میشود
to bow in or out با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
comment نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
commented نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
instruction راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
call time تام یک دقیقهای مربی برای راهنمایی کردن بازیگران
compliance index شاخص نشان دهنده قابلیت پیروی از علایم راهنمایی
perverse verdict رای هیات منصفه که بدون توجه به راهنمایی قاضی دادگاه
cue اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
cues اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
design heuristics راهنمایی هایی که به هنگام تقسیم یک مسئله یا برنامه بزرگ به قسمتهای کوچک وکنترل شدنی می توان از انهااستفاده کرد
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
steers هدایت کردن راهنمایی کردن
steered هدایت کردن راهنمایی کردن
usher راهنمایی کردن یساولی کردن
undirected رهبری نشده راهنمایی نشده
steers راهنمایی کردن هدایت کردن
ushering راهنمایی کردن یساولی کردن
ushers راهنمایی کردن یساولی کردن
cue : اشاره کردن راهنمایی کردن
steered راهنمایی کردن هدایت کردن
cues : اشاره کردن راهنمایی کردن
steer هدایت کردن راهنمایی کردن
leads راهنمایی کردن هدایت کردن
lead راهنمایی کردن هدایت کردن
steer راهنمایی کردن هدایت کردن
ushered راهنمایی کردن یساولی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com