English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 84 (5 milliseconds)
English Persian
scrutator مراقب موشکاف
Other Matches
hair splitting موشکاف
intent موشکاف
scrutinizer موشکاف
subtil موشکاف
astute موشکاف
dunce استدلال کننده موشکاف
dunces استدلال کننده موشکاف
alerted مراقب
lookouts مراقب
lookout مراقب
alerts مراقب
watch ful مراقب
care giver مراقب
oper eyed مراقب
quivive مراقب
surveillant مراقب
observers مراقب
observant مراقب
watcher مراقب
attended با مراقب
watchers مراقب
alert مراقب
wide-awake مراقب
wide awake مراقب
vigilantes مراقب
vigilante مراقب
observer مراقب
vigilant مراقب
look out <idiom> مراقب بودن
watchfulness مراقب پاسدار
watchful موافب مراقب
see after مراقب بودن
watch out مراقب بودن
watch it <idiom> مراقب باش
watch man پاسبان مراقب
to keep a look مراقب بودن
i was on the watch for it مراقب ان بودم
to keep watch مراقب بودن
unattended operation عملکرد بی مراقب
unattended operation عملکردبی مراقب
onlooker مراقب تماشاگر
watchmen پاسدار مراقب
watchman پاسدار مراقب
attended operation عملکرد با مراقب
automatic controller مراقب خودکار
onlookers مراقب تماشاگر
tenty مراقب موافب
look after مراقب بودن
look after someone <idiom> مراقب کسی بودن
highbinder جاسوس یا مراقب دیگری
weigh one's words <idiom> مراقب صحبت بودن
attend to someone <idiom> مراقب کسی بودن
watch one's time مراقب فرصت بودن
in the charge of <idiom> تحت مراقب یا نظارت
pinch pennies <idiom> مراقب پوست خودبودن
to take care of somebody [something] مراقب کسی [چیزی] بودن
take care of <idiom> مراقب چیزی یا کسی بودن
minding تذکر دادن مراقب بودن
minds تذکر دادن مراقب بودن
looks فاهر بنظرامدن مراقب بودن
looked فاهر بنظرامدن مراقب بودن
look فاهر بنظرامدن مراقب بودن
mind تذکر دادن مراقب بودن
synchronizing limiter لامپ مراقب همزمان سازی
(keep/have one's) ear to the ground <idiom> بادقت مراقب اطراف بودن
to be on one's track مراقب حال کسی بودن
Keep an eye on the children. چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
watch/mind one's P's and Q's <idiom> مراقبباش مراقب حرف زدنت باش
To be all eyes. To watch like a hawk. چهار چشمی پاییدن ( مراقب بودن )
centers شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centred شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
duenna زن سالمندی که مراقب دختران وزنان جوان است
centered شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centre شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
administrator شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
to walk on eggshells <idiom> در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
administrators شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
maintenance مراقب مرتب از سیستم برای جلوگیری از رویداد خرابی
You should always be careful walking alone at night. همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
escort aircraft هواپیمای اسکورت هواپیمای مراقب
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com