English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (13 milliseconds)
English Persian
surlough مرخصی دادن
Search result with all words
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
furlough مرخصی سرباز مرخصی دادن
Other Matches
leave of absence مرخصی
leaves of absence مرخصی
vacations مرخصی
furlough مرخصی
vacation مرخصی
dismissal مرخصی
dismissals مرخصی
permission مرخصی
dismission مرخصی
surlough مرخصی
leaving مرخصی
leave مرخصی
off time مرخصی
leave اذن مرخصی
He has a day off. او مرخصی دارد.
emergency leave مرخصی اضطراری
furlough مرخصی سرباز
furlough حکم مرخصی
vacation مرخصی گرفتن
leave with pay مرخصی با حقوق
leaving اذن مرخصی
liberty men افراد مرخصی
he is on leave او در مرخصی است
be on leave در مرخصی بودن
liberties مرخصی 84 ساعته
liberty مرخصی 84 ساعته
recess مرخصی گرفتن
to take a vacation مرخصی گرفتن
to be away on vacation [American] داشتن مرخصی
to be away on vacation [American] در مرخصی بودن
sick leave مرخصی استعلاجی
vacations مرخصی گرفتن
vacations مرخصی مهلت
vacation مرخصی مهلت
compassionate leave مرخصی ارفاقی
annual leave مرخصی سالانه
recesses مرخصی گرفتن
to take leave مرخصی گرفتن
vacationer مرخصی رونده
vacationist مرخصی رونده
leave taking کسب اجازه مرخصی
off duty مرخصی راحتی نگهبانی
d. certificate گواهی نامه مرخصی
To take a night off . یک شب از کار مرخصی گرفتن
ashore رفتن به مرخصی دریایی
sickleave مرخصی بابت ناخوشی
to apply for leave درخواست مرخصی کردن
to take ones farewell of اجازه مرخصی گرفتن از
He is on leave of absence . مرخصی رفته است
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
leave with pay مرخصی با استفاده ازحقوق
to get one's ricket ورقه مرخصی گرفتن
leaving به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
leave به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
sabbatical year مرخصی هر هفت سال یکبار
sit back <idiom> راحتی داشتن ،مرخصی گرفتن
sabbatic year مرخصی هر هفت سال یکبار
release برگ مرخصی ازاد کردن
released برگ مرخصی ازاد کردن
releases برگ مرخصی ازاد کردن
relief مرخصی تعویض نگهبانی عوارض زمین
shore leave مرخصی ملوانان وافسران برای رفتن بخشکی
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
leave year سال کار بدون محاسبه ایام مرخصی یا ترک خدمت
busman's holiday تعطیلی و مرخصی که طی آن انسان همان کارهایی را میکند که در سر کار میکرده
leaving اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
leave اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
house منزل دادن پناه دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
houses منزل دادن پناه دادن
order سفارش دادن دستور دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
housed منزل دادن پناه دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com