English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
Other Matches
discharge مرخص کردن پس دادن
discharges مرخص کردن پس دادن
furlough مرخصی سرباز مرخصی دادن
licensing پروانه دادن مرخص کردن
license پروانه دادن مرخص کردن
licenses پروانه دادن مرخص کردن
licences پروانه دادن مرخص کردن
licence پروانه دادن مرخص کردن
surlough مرخصی دادن
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
assoil مرخص کردن
let go مرخص کردن
dismissing مرخص کردن
release مرخص کردن
discharges مرخص کردن
sending مرخص کردن
discharge مرخص کردن
sends مرخص کردن
send مرخص کردن
released مرخص کردن
dismiss مرخص کردن
dismisses مرخص کردن
releases مرخص کردن
relieve مرخص کردن نگهبانها
relieves مرخص کردن نگهبانها
relieving مرخص کردن نگهبانها
to fall out مرخص کردن [ارتش]
to dismiss [American E] مرخص کردن [ارتش]
dismissal of the armey مرخص کردن از ارتش
dismisses منفصل کردن یکان مرخص
dismissing منفصل کردن یکان مرخص
dismiss منفصل کردن یکان مرخص
to dismiss [remove] the board of managers مرخص کردن [معاف کردن] هیئت مدیره
to apply for leave درخواست مرخصی کردن
let out <idiom> روانه کردن یا مرخص شدن (ازکلاس)
lincense or cence مرخص کردن اجازه استفاده از چیزی
releases برگ مرخصی ازاد کردن
released برگ مرخصی ازاد کردن
release برگ مرخصی ازاد کردن
leaving اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
leave اجازه مرخصی رها کردن ترک کردن
dismissing مرخص کردن معاف کردن
dismiss مرخص کردن معاف کردن
dismisses مرخص کردن معاف کردن
discharges مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
discharge مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
dismass مرخص
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
May I take my leave ? May I be excused ? مرخص می فرمایید ؟
dimissory مرخص کننده
dismass بدو مرخص
the boys were excused شاگردان مرخص شدند
close station خدمه بدو مرخص
close station افراد بدو مرخص
dismissive وابسته به مرخص سازی
vacation مرخصی
dismissals مرخصی
vacations مرخصی
surlough مرخصی
permission مرخصی
off time مرخصی
leaves of absence مرخصی
leave of absence مرخصی
dismissal مرخصی
leave مرخصی
dismission مرخصی
furlough مرخصی
leaving مرخصی
emergency leave مرخصی اضطراری
to be away on vacation [American] در مرخصی بودن
be on leave در مرخصی بودن
vacations مرخصی گرفتن
vacations مرخصی مهلت
vacation مرخصی گرفتن
recesses مرخصی گرفتن
vacation مرخصی مهلت
liberties مرخصی 84 ساعته
liberty مرخصی 84 ساعته
He has a day off. او مرخصی دارد.
sick leave مرخصی استعلاجی
recess مرخصی گرفتن
to take leave مرخصی گرفتن
to be away on vacation [American] داشتن مرخصی
compassionate leave مرخصی ارفاقی
leave اذن مرخصی
he is on leave او در مرخصی است
annual leave مرخصی سالانه
leaving اذن مرخصی
leave with pay مرخصی با حقوق
vacationer مرخصی رونده
vacationist مرخصی رونده
liberty men افراد مرخصی
furlough حکم مرخصی
furlough مرخصی سرباز
to take a vacation مرخصی گرفتن
to take ones farewell of اجازه مرخصی گرفتن از
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
leave taking کسب اجازه مرخصی
He is on leave of absence . مرخصی رفته است
to get one's ricket ورقه مرخصی گرفتن
d. certificate گواهی نامه مرخصی
ashore رفتن به مرخصی دریایی
off duty مرخصی راحتی نگهبانی
To take a night off . یک شب از کار مرخصی گرفتن
sickleave مرخصی بابت ناخوشی
leave with pay مرخصی با استفاده ازحقوق
Consider yourself dismissed. حساب کنید که شما مرخص شده اید.
After his discharge from the army, he came to Tehran . پس از اینکه از خدمت ارتش مرخص شد آمد تهران.
sit back <idiom> راحتی داشتن ،مرخصی گرفتن
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
sabbatical year مرخصی هر هفت سال یکبار
leave به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
leaving به ارث گذاشتن اجازه مرخصی
sabbatic year مرخصی هر هفت سال یکبار
relief مرخصی تعویض نگهبانی عوارض زمین
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
shore leave مرخصی ملوانان وافسران برای رفتن بخشکی
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
leave year سال کار بدون محاسبه ایام مرخصی یا ترک خدمت
busman's holiday تعطیلی و مرخصی که طی آن انسان همان کارهایی را میکند که در سر کار میکرده
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to adjust وفق دادن [سازگار کردن] [مطابق کردن ]
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
connects اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
compensate تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
compensates تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
compensated تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
propagate منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
hire اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
connect اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
hiring اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
propagating منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
hires اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ammoniate با امونیاک ترکیب کردن تحت تاثیر امونیاک قرار دادن تبدیل بامونیاک کردن
dispend توزیع کردن دادن
giving دادن پرداخت کردن
to offer تقدیم کردن [دادن]
give دادن پرداخت کردن
to serve out بخش کردن دادن
to give an enter tainment مهمانی دادن یا کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com