English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
to play fair مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
Other Matches
play fair مردانه معامله کردن
play fair مردانه بازی کردن
to play square راست وحسینی بازی کردن
plain dealing معامله راست حسینی راست باز
right justify هم تراز کردن از راست تنظیم کردن از راست
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
ingenuousness راست بازی
open heartedness راست بازی
bargains معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargained معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargain معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargaining معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
misplay بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
to make a trick با کارت شعبده بازی کردن [ورق بازی]
erectable قابل راست کردن یا بنا کردن
underhook گرفتن سر حریف با دست راست دست چپ زیر بازوی راست حریف قلاب و با حرکت قدرتی حریف را از بغل به روی تشک پرت کردن
sell-outs معامله کردن
to make a market of معامله کردن
do business معامله کردن
transact معامله کردن
transacted معامله کردن
transacting معامله کردن
transacts معامله کردن
chap معامله کردن
deals معامله کردن
trucked معامله کردن
dealt حد معامله کردن
trucking معامله کردن
deal حد معامله کردن
sell out معامله کردن
trade in for معامله کردن
deal معامله کردن
to do business معامله کردن
trucks معامله کردن
strike a bargain معامله کردن
sell-out معامله کردن
deals حد معامله کردن
truck معامله کردن
reciprocate معامله بمثل کردن
reciprocated معامله بمثل کردن
reciprocate معامله متقابله کردن
reciprocates معامله متقابله کردن
cancellation of bargain اقاله کردن معامله
reciprocated معامله متقابله کردن
reciprocates معامله بمثل کردن
to deal in futures معامله پیش کردن
contango با وعده معامله کردن
deal in futures معامله سلف کردن
barters پایاپای معامله کردن
to deal in futures معامله سلف کردن
to declare off قطع معامله کردن با
lay one's cards on the table <idiom> صادقانه معامله کردن
bartering پایاپای معامله کردن
bartered پایاپای معامله کردن
barter پایاپای معامله کردن
declare off قطع معامله کردن
black market دربازارسیاه معامله کردن
black markets دربازارسیاه معامله کردن
sale short معامله سلف کردن
to buy a pig in a poke معامله سربسته کردن
rectification تصویر کردن یک عکس مورب هوایی روی یک سطح افقی راست کردن عکس
barter away تجارت یا معامله پایاپای کردن
merchandies معامله کردن کالای تجارتی
passing off به اسم دیگری معامله کردن
quibbled زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbles زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbling زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibble زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
counter جواب دادن معامله بمثل کردن با
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
countered جواب دادن معامله بمثل کردن با
to negotiate for something گفتگو و معامله کردن برای چیزی
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
countering جواب دادن معامله بمثل کردن با
unbent راست کردن
erects راست کردن
erect راست کردن
erected راست کردن
straighten راست کردن
erecting راست کردن
straightened راست کردن
straightening راست کردن
set right راست کردن
straightens راست کردن
unbend راست کردن
prink راست کردن
deskew راست کردن
unbends راست کردن
to negotiate [about; on; for] something [with somebody] گفتگو و معامله کردن [با کسی درباره چیزی]
dicker مبادله کردن پوست حیوانات معامله جنسی
foxes روباه بازی کردن تزویر کردن
foxing روباه بازی کردن تزویر کردن
fox روباه بازی کردن تزویر کردن
erecting سیخ راست کردن
erects سیخ راست کردن
erect سیخ راست کردن
erected سیخ راست کردن
straightens راست کردن یا شدن
right justify هم تراز کردن از راست
straightened راست کردن یا شدن
straighten راست کردن یا شدن
straightening راست کردن یا شدن
image erection راست کردن تصویر
overtrading بیش ازحد معامله کردن افراط در داد و ستد
direct مستقیم راست راهنمایی کردن
to spin a yarn <idiom> [یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
directed مستقیم راست راهنمایی کردن
to tell a coke-and-bull story <idiom> [یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
directs مستقیم راست راهنمایی کردن
To cook up a story <idiom> [یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
starboard بطرف راست حرکت کردن
acey deucy کوتاهتر کردن رکاب راست ازرکاب چپ
disported بازی کردن تفریح کردن
disport بازی کردن تفریح کردن
disporting بازی کردن تفریح کردن
disports بازی کردن تفریح کردن
rack up بازی کردن- حساب کردن
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
to cry wolf too often کردن هنگام راست بودن هم کسی باورنکند
right شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose-step رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
righted شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
righting شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose-stepping رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
outside pass رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
goose-steps رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
goose step رژه روی بابدن راست و بدون خم کردن زانو
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
goose-stepped رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
thrusts فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrust فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusting فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
dexiotropic واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
dexiotropous واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
playing رل بازی کردن
moves بازی کردن
playact رل بازی کردن
moved بازی کردن
actuble بازی کردن
move بازی کردن
toys بازی کردن
To be acting. To put it on . رل بازی کردن
gallant زن بازی کردن
play رل بازی کردن
played بازی کردن
play-acting بازی کردن
toy بازی کردن
played رل بازی کردن
play بازی کردن
bump بازی کردن
play-act بازی کردن
twiddle بازی کردن
play-acted بازی کردن
miscast بد بازی کردن
twiddled بازی کردن
twiddles بازی کردن
headwork با سر بازی کردن
twiddling بازی کردن
playing بازی کردن
play-acts بازی کردن
rink یخ بازی کردن
rinks یخ بازی کردن
plays رل بازی کردن
plays بازی کردن
played تفریح بازی کردن
tricked حقه بازی کردن
spoof حقه بازی کردن
playing تفریح بازی کردن
spoofs حقه بازی کردن
To play cards . ورق بازی کردن
spar مشت بازی کردن
sparred مشت بازی کردن
palter زبان بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
thimblerig شعبده بازی کردن
shinny شینی بازی کردن
taw تیله بازی کردن
to look oneself again پشم بازی کردن
shinney شینی بازی کردن
showboat نمایشی بازی کردن
misplay ناشیانه بازی کردن
equivocating زبان بازی کردن
prevaricate زبان بازی کردن
prevaricated زبان بازی کردن
prevaricates زبان بازی کردن
plays تفریح بازی کردن
drabbest جنده بازی کردن
drabber جنده بازی کردن
drab جنده بازی کردن
to fly a kite سفته بازی کردن
equivocates زبان بازی کردن
equivocated زبان بازی کردن
equivocate زبان بازی کردن
to bill and coo بوسه بازی کردن
skate اسکیت بازی کردن
skated اسکیت بازی کردن
trick حقه بازی کردن
skates اسکیت بازی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com