Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
to play fair
مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
Other Matches
play fair
مردانه معامله کردن
play fair
مردانه بازی کردن
to play square
راست وحسینی بازی کردن
plain dealing
معامله راست حسینی راست باز
right justify
هم تراز کردن از راست تنظیم کردن از راست
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
open heartedness
راست بازی
ingenuousness
راست بازی
bargaining
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargained
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargains
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargain
معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
misplay
بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
erectable
قابل راست کردن یا بنا کردن
underhook
گرفتن سر حریف با دست راست دست چپ زیر بازوی راست حریف قلاب و با حرکت قدرتی حریف را از بغل به روی تشک پرت کردن
deals
حد معامله کردن
sell-out
معامله کردن
transact
معامله کردن
truck
معامله کردن
sell-outs
معامله کردن
transacts
معامله کردن
sell out
معامله کردن
deals
معامله کردن
trucked
معامله کردن
trucks
معامله کردن
trucking
معامله کردن
deal
معامله کردن
transacted
معامله کردن
transacting
معامله کردن
trade in for
معامله کردن
strike a bargain
معامله کردن
to do business
معامله کردن
do business
معامله کردن
chap
معامله کردن
deal
حد معامله کردن
to make a market of
معامله کردن
dealt
حد معامله کردن
barters
پایاپای معامله کردن
declare off
قطع معامله کردن
black market
دربازارسیاه معامله کردن
bartered
پایاپای معامله کردن
to deal in futures
معامله پیش کردن
to declare off
قطع معامله کردن با
to deal in futures
معامله سلف کردن
barter
پایاپای معامله کردن
bartering
پایاپای معامله کردن
contango
با وعده معامله کردن
cancellation of bargain
اقاله کردن معامله
reciprocate
معامله بمثل کردن
reciprocates
معامله بمثل کردن
reciprocated
معامله بمثل کردن
black markets
دربازارسیاه معامله کردن
deal in futures
معامله سلف کردن
lay one's cards on the table
<idiom>
صادقانه معامله کردن
reciprocates
معامله متقابله کردن
to buy a pig in a poke
معامله سربسته کردن
reciprocated
معامله متقابله کردن
sale short
معامله سلف کردن
reciprocate
معامله متقابله کردن
rectification
تصویر کردن یک عکس مورب هوایی روی یک سطح افقی راست کردن عکس
passing off
به اسم دیگری معامله کردن
merchandies
معامله کردن کالای تجارتی
barter away
تجارت یا معامله پایاپای کردن
quibbles
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbled
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibble
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbling
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
To clinch (close)the deal.
معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
to negotiate for something
گفتگو و معامله کردن برای چیزی
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
counter
جواب دادن معامله بمثل کردن با
countering
جواب دادن معامله بمثل کردن با
countered
جواب دادن معامله بمثل کردن با
deskew
راست کردن
erected
راست کردن
straightened
راست کردن
set right
راست کردن
erect
راست کردن
straightening
راست کردن
unbent
راست کردن
unbend
راست کردن
straightens
راست کردن
erecting
راست کردن
unbends
راست کردن
prink
راست کردن
erects
راست کردن
straighten
راست کردن
to negotiate
[about; on; for]
something
[with somebody]
گفتگو و معامله کردن
[با کسی درباره چیزی]
dicker
مبادله کردن پوست حیوانات معامله جنسی
foxing
روباه بازی کردن تزویر کردن
fox
روباه بازی کردن تزویر کردن
foxes
روباه بازی کردن تزویر کردن
straightening
راست کردن یا شدن
image erection
راست کردن تصویر
erected
سیخ راست کردن
erecting
سیخ راست کردن
erect
سیخ راست کردن
straightens
راست کردن یا شدن
straightened
راست کردن یا شدن
erects
سیخ راست کردن
straighten
راست کردن یا شدن
right justify
هم تراز کردن از راست
overtrading
بیش ازحد معامله کردن افراط در داد و ستد
directs
مستقیم راست راهنمایی کردن
to tell a coke-and-bull story
<idiom>
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
starboard
بطرف راست حرکت کردن
to spin a yarn
<idiom>
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
directed
مستقیم راست راهنمایی کردن
To cook up a story
<idiom>
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
acey deucy
کوتاهتر کردن رکاب راست ازرکاب چپ
disported
بازی کردن تفریح کردن
disporting
بازی کردن تفریح کردن
rack up
بازی کردن- حساب کردن
disport
بازی کردن تفریح کردن
disports
بازی کردن تفریح کردن
to beat about the bush
سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
to cry wolf too often
کردن هنگام راست بودن هم کسی باورنکند
goose-step
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
righting
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose-stepped
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
straight from the shoulder
<idiom>
راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
righted
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose-steps
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
goose-stepping
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
right
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
outside pass
رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
goose step
رژه روی بابدن راست و بدون خم کردن زانو
thrusts
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusting
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrust
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
dexiotropic
واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
dexiotropous
واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
playing
بازی کردن
plays
رل بازی کردن
move
بازی کردن
moved
بازی کردن
plays
بازی کردن
moves
بازی کردن
headwork
با سر بازی کردن
gallant
زن بازی کردن
playing
رل بازی کردن
twiddled
بازی کردن
playact
رل بازی کردن
twiddling
بازی کردن
played
رل بازی کردن
play-acted
بازی کردن
rink
یخ بازی کردن
play
رل بازی کردن
bump
بازی کردن
actuble
بازی کردن
miscast
بد بازی کردن
toys
بازی کردن
toy
بازی کردن
played
بازی کردن
twiddles
بازی کردن
rinks
یخ بازی کردن
play
بازی کردن
play-act
بازی کردن
play-acts
بازی کردن
twiddle
بازی کردن
play-acting
بازی کردن
To be acting. To put it on .
رل بازی کردن
drabbest
جنده بازی کردن
to bill and coo
بوسه بازی کردن
fences
شمشیر بازی کردن
drabber
جنده بازی کردن
to play for love
سر هیچ بازی کردن
prevaricate
زبان بازی کردن
bowl
باتوپ بازی کردن
piddle
باخوراک بازی کردن
personified
رل دیگری بازی کردن
skis
اسکی بازی کردن
palter
زبان بازی کردن
bowls
باتوپ بازی کردن
skied
اسکی بازی کردن
ski
اسکی بازی کردن
court
عشق بازی کردن
trick
حقه بازی کردن
fornicated
: فاحشه بازی کردن
taw
تیله بازی کردن
criminal court
عشق بازی کردن
drab
جنده بازی کردن
fornicating
: فاحشه بازی کردن
to play at chess
شطرنج بازی کردن
to play ball
توپ بازی کردن
playact
در تاتر بازی کردن
to skip rope
بند بازی کردن
war game
بازی جنگ کردن
piddled
باخوراک بازی کردن
flimflam
حقه بازی کردن
to fly a kite
سفته بازی کردن
personifying
رل دیگری بازی کردن
piddles
باخوراک بازی کردن
to play marbles
مهره بازی کردن
spoofs
حقه بازی کردن
spoof
حقه بازی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com