English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
jest مزاح گفتن
jests مزاح گفتن
Other Matches
humorless بی مزاح
humour مزاح خلق
humoured مزاح خلق
humouring مزاح خلق
humored مزاح خلق
humor خیال مزاح
humours مزاح خلق
humors مزاح خلق
humoring مزاح خلق
wits لطافت طبع مزاح
pranks مزاح شوخ طبعی
wit لطافت طبع مزاح
prank مزاح شوخ طبعی
greets درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
greeted درود گفتن تبریک گفتن
greet درود گفتن تبریک گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
bubbles گفتن
bubbled گفتن
bubble گفتن
inform گفتن
bubbling گفتن
tell گفتن
informing گفتن
telling-off گفتن
tells گفتن
mouthed گفتن
mouth گفتن
mouthing گفتن
says گفتن
say گفتن
to give utterance to گفتن
rehearse گفتن
mouths گفتن
pshaw اه گفتن
vituperate بد گفتن
viyuperate بد گفتن
to weep out گفتن
let out <idiom> گفتن
utter گفتن
uttered گفتن
utters گفتن
adduse گفتن
let (someone) know <idiom> گفتن
iteration گفتن
get out گفتن
saith گفتن
rehearsed گفتن
informs گفتن
relate گفتن
to tell a story گفتن
relates گفتن
utterance گفتن
utterances گفتن
rehearsing گفتن
rehearses گفتن
whiff دروغ گفتن
weasel دروغ گفتن
fabulize افسانه گفتن
doxologize ستایش گفتن
call bad names ناسزا گفتن
bootlick تملق گفتن از
avouch اشکارا گفتن
salute تهنیت گفتن
enounce به صراحت گفتن
allegorize مثل گفتن
twaddle چرند گفتن
saluted تهنیت گفتن
adduee گفتن افهارنمودن
saluting تهنیت گفتن
weasels دروغ گفتن
salutes تهنیت گفتن
adulate مدح گفتن
observe گفتن برپاداشتن
reviled ناسزا گفتن
reviles ناسزا گفتن
speak سخن گفتن
speaks سخن گفتن
overstate اغراق گفتن در
overstated اغراق گفتن در
overstates اغراق گفتن در
overstating اغراق گفتن در
revile ناسزا گفتن
interjecting بطورمعترضه گفتن
observed گفتن برپاداشتن
observes گفتن برپاداشتن
observing گفتن برپاداشتن
commiserated تسلیت گفتن بر
commiserates تسلیت گفتن بر
commiserating تسلیت گفتن بر
interject بطورمعترضه گفتن
interjected بطورمعترضه گفتن
interjects بطورمعترضه گفتن
screamed ناگهانی گفتن
rejoin در پاسخ گفتن
communed راز دل گفتن
communes راز دل گفتن
communing راز دل گفتن
scream ناگهانی گفتن
screams ناگهانی گفتن
commiserate تسلیت گفتن بر
confide محرمانه گفتن
confided محرمانه گفتن
commune راز دل گفتن
giggling سخن گفتن
rejoined در پاسخ گفتن
rejoining در پاسخ گفتن
rejoins در پاسخ گفتن
swear ناسزا گفتن
swears ناسزا گفتن
giggle سخن گفتن
giggled سخن گفتن
giggles سخن گفتن
confides محرمانه گفتن
gnosticize عرفان گفتن
to tell a lie دروغ گفتن
bullshit مزخرف گفتن
To speak the truth. حقیقت را گفتن
To get someones goat To utter blasphemies . کفر گفتن
come clean <idiom> راست گفتن
crack a joke <idiom> جوک گفتن
ad-libs فیالبداهه گفتن
ad-libbing فیالبداهه گفتن
ad-libbed فیالبداهه گفتن
to tell the truth راست گفتن
to yell out با نعره گفتن
twadle چرند گفتن
unbosom اسراردل را گفتن
unreel باز گفتن
walk out on ترک گفتن
ad-lib فیالبداهه گفتن
to talk with the tongues of angels <idiom> تملق گفتن
to speak with a sweet tongue <idiom> تملق گفتن
to trot out شر و ور تکراری گفتن
extol آفرین گفتن
extoll آفرین گفتن
to regurgitate شر و ور تکراری گفتن
to tell a joke بذله ای گفتن
tell the truth حقیقت را گفتن
to tell a joke جوکی گفتن
to talk tall گزاف گفتن
hyperbolize اغراق گفتن
pitch a yarn قصه گفتن
to a. oneself سخن گفتن
rime شعر گفتن
say a word سخن گفتن
to say a word سخن گفتن
speak the trurh راست گفتن
speak the trurh صادقانه گفتن
sweet talk تملق گفتن
pass a remark سخنی گفتن
panegyrize مدح گفتن
outvoice موثرترسخن گفتن از
lalophobia گفتن هراسی
lay to دروغ گفتن
macarize خوشابحال گفتن
mammer بالکنت گفتن
mant با لکنت گفتن
misstate غلط گفتن
nuncupate زبانی گفتن
outvoice بلندترسخن گفتن از
tack tall گزاف گفتن
take leave of بدرود گفتن با
tallyho اهای گفتن
to make a remark سخن گفتن
to pull اغراق گفتن
to put it on اغراق گفتن
to sigh out با اه وحسرت گفتن
to speak through one's nose سخن گفتن
to spoke the t. راست گفتن
to take the floor سخن گفتن
to talk nonsense مهمل گفتن
to throw the hatchet اغراق گفتن
to pile it on اغراق گفتن
to draw the long bow اغراق گفتن
to bellow forth با نعره گفتن
to bellow out بانعره گفتن
to bid a بدرود گفتن
to bid a وداع گفتن
to bid welcome خوشامد گفتن
to blunder out بی فکرانه گفتن
to blunder out جویده گفتن
to draw the long اغراق گفتن
to talk nonsense چرند گفتن
restated باز گفتن
recounts یکایک گفتن
recounting یکایک گفتن
recounted یکایک گفتن
recount یکایک گفتن
tittle-tattle یاوه گفتن
tittle tattle یاوه گفتن
blethers بیهوده گفتن
blethering بیهوده گفتن
blethering مزخرف گفتن
blethered بیهوده گفتن
blether بیهوده گفتن
blether مزخرف گفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com