Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
direct
مستقیم یابدون شریک سوم
directed
مستقیم یابدون شریک سوم
directs
مستقیم یابدون شریک سوم
Other Matches
continuous
بدون پایان یابدون قط عی
dasd
Device Storage DirectAccess اسباب حافظه بادستیابی مستقیم دستگاه انباره دستیابی مستقیم
direct admission
مراجعه مستقیم به بهداری پذیرش یامراجعه مستقیم بیماران
partner
شریک کردن شریک
partnering
شریک کردن شریک
yokefellow
شریک شریک زندگی
partnered
شریک کردن شریک
partners
شریک کردن شریک
basic
روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
basics
روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
ostensible
شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
directed
مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
direct
مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
direct exchange
تعویض مستقیم مبادله مستقیم قطعات
directs
مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
cost fraction
نتیجه مستقیم هزینههای مستقیم تولید یا خدمت به تعداد واحدهای تولید شده یاکمیت خدمات
direct command
فرماندهی مستقیم فرماندهی بلاواسطه تیراندازی به روش فرمان مستقیم
he was a partner with me
با من شریک یا انباز بود شریک من بود
direct fire sights
زاویه یا بهای تیر مستقیم دوربینهای تیر مستقیم
elicitation
کسب اطلاعات غیر مستقیم بازجویی غیر مستقیم
direct dyes
رنگینه های مستقیم
[که بدون نیاز به دندانه بصورت مستقیم با آب و الیاف پنبه، ابریشم و پشم ترکیب داده شده و رنگ های روشن و براقی را بوجود می آورد ولی در عین حال در برابر شستشو، پایداری خوبی ندارد.]
direct access storage device
اسباب حافظه با دستیابی مستقیم دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی دستگاه انباره دستیابی مستقیم
backers
شریک
backer
شریک
copratner
شریک
partaker
شریک
copartner
شریک
participator
شریک
coparcener
شریک
sharer
شریک
conpanion
شریک
participant
شریک
partner
شریک
complier
شریک
partnered
شریک
partnering
شریک
partners
شریک
pardner
شریک
joint
شریک
participants
شریک
accessory
شریک
associates
شریک
compatriots
شریک
compatriot
شریک
associating
شریک
associated
شریک
associate
شریک
consorts
شریک
consorting
شریک
consorted
شریک
pal
شریک
companies
شریک
accessorial
شریک
consort
شریک
privy
شریک
coagent
شریک
company
شریک
pals
شریک
counterparts
شریک
counterpart
شریک
participants
شریک در جرم
associate
شریک کردن
participated
شریک شدن
participates
شریک شدن
coheir
شریک ارث
partner
شریک شدن
aider and abettor
شریک در جرم
coheir
شریک در ارث
participate
شریک شدن
partnered
شریک شدن
conspirators
شریک فتنه
conspirator
شریک فتنه
cosignatory
شریک در امضا
corespondent
شریک جرم
ostensible
شریک اسمی
associating
شریک کردن
participant
شریک در جرم
partnering
شریک شدن
associates
شریک کردن
abetter
شریک جرم
partners
شریک شدن
associated
شریک کردن
duumvir
شریک مقام
joint heir
شریک ارث
fellow heir
شریک ارث
fellow or foint heir
شریک الارث
fllowheir
شریک ارث
general partner
شریک ضامن
he partook of fare
در خوراک ما شریک شد
joint hands
شریک شدن
joint owner
شریک ملک
parcener
شریک مشاع
p in the second degree
شریک جرم
nominal partner
شریک اسمی
devil's advocates
شریک شیطان
party
طرف شریک
particeps criminis
شریک جرم
chip in
<idiom>
شریک شدن
half
شریک ناقص
devil's advocate
شریک شیطان
sleeping partner
شریک سرمایه رسان
accomplice
شریک یا معاون جرم
accomplices
شریک یامعاون جرم
coauthor
شریک در تالیف ونگارش
part owners
افراد شریک المال
cobelligerent
شریک درتجاوز یا خصومت
associated
شریک کردن همدست
silent partner
شریک سرمایه رسان
associating
شریک کردن همدست
sleeping partners
شریک سرمایه رسان
associate
شریک کردن همدست
to be an accessory to murder
شریک در قتل بودن
enter into partnership with someone
با کسی شریک شدن
jack on both sides
شریک دزدورفیق قافله
associates
شریک کردن همدست
to become an accessory to a crime
در جرمی شریک شدن
[قانون ]
to p with others in something
درچیزی بادیگران شریک شدن
to be complicit in
[with]
something
[در جرمی]
شریک بودن
[قانون ]
non-resident partner
شریک غیر مقیم
[اقتصاد]
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
to have an interest
[in]
سهم داشتن
[شریک بودن]
[در]
A partner of the robber and a companion of the ca.
<proverb>
شریک دزد و رفیق قافله .
partook
شریک شدن سهم گرفتن
duumvir
شریک رتبه حکومت دو نفری
preemptor
شریک دارای حق تقدم در خرید
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
life long
شریک عمر مادام العمری
partake
شریک شدن بهره داشتن
partake
شرکت کردن شریک شدن در
partaken
شریک شدن بهره داشتن
partaken
شرکت کردن شریک شدن در
partakes
شریک شدن بهره داشتن
partakes
شرکت کردن شریک شدن در
partaking
شریک شدن بهره داشتن
partaking
شرکت کردن شریک شدن در
to throw one's lot
با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
double up
در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
lifting
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifted
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts
بلند کردن شریک رقص اززمین
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
sole tenant
مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
lift
بلند کردن شریک رقص اززمین
pacer
شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
corporative state
حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
cohabitant
شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
king's evidence
گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
A man who pays promplty shares in others .
<proverb>
آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
pace
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant
حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
unintermediate
<adj.>
مستقیم
bee line
خط مستقیم
straight line code
کد خط مستقیم
straightish
مستقیم
straight line
خط مستقیم
upstanding
مستقیم
first-hand
مستقیم
level
مستقیم
leveled
مستقیم
levels
مستقیم
levelled
مستقیم
attributive
مستقیم
beeline
خط مستقیم
firsthand
مستقیم
straight line
مستقیم
straight line code
کد مستقیم
straight
مستقیم
righting
مستقیم
on line
مستقیم
straightest
مستقیم
right
مستقیم
directs
مستقیم
direct
<adj.>
مستقیم
righted
مستقیم
straighter
مستقیم
directed
مستقیم
direct file
فایل مستقیم
backstair
غیر مستقیم
direct dye
رنگینه مستقیم
direct file
پرونده مستقیم
direct labour
دستمزد مستقیم
straight position
فرم مستقیم
direct fire
تیر مستقیم
straight
قسمت مستقیم
direct fire
اتش مستقیم
highroads
صراط مستقیم
as the crow files
بخط مستقیم
dressing
مستقیم کنی
dressings
مستقیم کنی
direct tax
مالیات مستقیم
direct support
پشتیبانی مستقیم
direct selling
فروش مستقیم
direct load
بارگذاری مستقیم
direct selection
انتخاب مستقیم
direct material
مواد مستقیم
air line
خط مستقیم هوایی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com