English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
concatenate مسلسل کردن الحاق کردن
Other Matches
concatenate الحاق الحاق کردن
interlinked مسلسل کردن بهم جفت کردن
interlinks مسلسل کردن بهم جفت کردن
interlink مسلسل کردن بهم جفت کردن
interlinking مسلسل کردن بهم جفت کردن
serialises مسلسل کردن
serialising مسلسل کردن
serialize مسلسل کردن
serializing مسلسل کردن
serialized مسلسل کردن
serializes مسلسل کردن
serialised مسلسل کردن
augment الحاق کردن
catena الحاق کردن
catenate الحاق کردن
augmented الحاق کردن
augmenting الحاق کردن
inserting الحاق کردن
insert الحاق کردن
append الحاق کردن
appended الحاق کردن
inserts الحاق کردن
appending الحاق کردن
appends الحاق کردن
augments الحاق کردن
twitters صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
catenate چون دانههای زنجیر مسلسل کردن
twitter صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
twittered صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
twittering صداهای مسلسل ومتناوب ایجاد کردن
machine gun به مسلسل بستن مسلسل
machine guns به مسلسل بستن مسلسل
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
reeled مسلسل
machine guns مسلسل
serials مسلسل
machine gun مسلسل
uninterrupted مسلسل
mitrailleuse مسلسل
sorites مسلسل
machine gunner مسلسل چی
running hand خط مسلسل
catenary مسلسل
reel مسلسل
catenulate مسلسل
reeling مسلسل
unceasing مسلسل
serial مسلسل
reels مسلسل
catenation مسلسل
successive متوالی مسلسل
unbroke مسلسل ناشکسته
sub-machine gun مسلسل دستی
continued propotion تناسب مسلسل
unbroken مسلسل ناشکسته
seriatim بطور مسلسل
serially بطور مسلسل
sub-machine guns مسلسل دستی
submachinegun مسلسل دستی
in series بطور مسلسل
machine gun به مسلسل بستن
tommy gun مسلسل دستی
rafale رگبار مسلسل
machine guns به مسلسل بستن
lewis gun یکجور مسلسل
cyclic مسلسل رگبار
interpolation الحاق
juxtaposition الحاق
merging الحاق
adhesion الحاق
incorporation الحاق
inset الحاق
joinder الحاق
annexation الحاق
insets الحاق
unions الحاق
union الحاق
joining الحاق
interpolations الحاق
insertion الحاق
subjunction الحاق
adjunction الحاق
juncture الحاق
addendum الحاق
additament الحاق
concatenation الحاق
addenda الحاق
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
peal صدای مسلسل غوغا
pealed صدای مسلسل غوغا
soritical مبنی برقیام مسلسل
pealing صدای مسلسل غوغا
pom-poms مسلسل خودکار دورزن
skate mount رینگ و پایه مسلسل
pom-pom مسلسل خودکار دورزن
peals صدای مسلسل غوغا
race ring رینگ و پایه مسلسل
continuum رشته مسلسل تسلسل
suite رشته مسلسل اپارتمان
suites رشته مسلسل اپارتمان
affixed <adj.> <past-p.> الحاق شده
annexed <adj.> <past-p.> الحاق شده
accessing الحاق اضافه
link-up عمل الحاق
annexation of territory الحاق سرزمین
attributed <adj.> <past-p.> الحاق شده
link نقطه الحاق
junctions نقطه الحاق
link الحاق ملحق
junction نقطه الحاق
surcharge and falsify الحاق و حذف
accesses الحاق اضافه
enclosed <adj.> <past-p.> الحاق شده
link up عمل الحاق
junction point نقطه الحاق
assigned <adj.> <past-p.> الحاق شده
access الحاق اضافه
accession الحاق حقوق
incorporative وابسته به الحاق
allocated <adj.> <past-p.> الحاق شده
allotted <adj.> <past-p.> الحاق شده
accessed الحاق اضافه
link-ups عمل الحاق
affected [added] <adj.> <past-p.> الحاق شده
irredentism الحاق گرایی
attached <adj.> <past-p.> الحاق شده
tract داستان یانمایشنامه ویاحوادث مسلسل
In chronological order. بترتیب تاریخ ( بطور مسلسل )
sten مسلسل سبک 9 میلمتری انگلیسی
pom pom مسلسل خود کار02 تا 04میلیمتری
pill box خانه کوچک اشیان مسلسل
tracts داستان یانمایشنامه ویاحوادث مسلسل
supplements الحاق زاویه مکمل
supplemented الحاق زاویه مکمل
supplement الحاق زاویه مکمل
supplementing الحاق زاویه مکمل
rendezvous area نقطه الحاق یکانها
synoeky اتحاد واتفاق الحاق
junction محل الحاق چهارراه
assembly نقطه الحاق هوایی
synoecy اتحاد واتفاق الحاق
cross over point نقطه الحاق مسیرها
junctions محل الحاق چهارراه
adhesion الحاق دولتی به یک پیمان
object assembly test ازمون الحاق قطعات
seriate دارای تسلسل یاشماره ترتیب مسلسل
unilinear دارای تغییرات مسلسل از اغاز تا پایان
skate mount پایه دوار مسلسل روی خودرو
panoramically بشکل دورنمای مسلسل بطوروسیع و پیوسته
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
group rendezvous نقطه الحاق گروهی یا قسمتی
epenthesis الحاق حرفی درمیان کلمه
accession شیی ء اضافه یا الحاق شده
strafed با هواپیما زیر رگبار مسلسل وتوپ گرفتن
strafes با هواپیما زیر رگبار مسلسل وتوپ گرفتن
nordenfelt یکجور مسلسل که سوئدی اختراع کرده است
strafing به مسلسل بستن هدفهای زمینی به وسیله هواپیما
strafe با هواپیما زیر رگبار مسلسل وتوپ گرفتن
boat rendezvous area منطقه الحاق قایقهای ناو گروه
accession number نمره مسلسل کتابی که به کتب کتابخانه افزوده میشود
pantoscope دوربین عکاسی که عدسی گردنده داردوازدورنمای مسلسل عکس برمیدارد
force rendezvous نقطه الحاق هواپیماها یاکشتیها برای اجرای عملیات
panoramic camera دوربین عکاسی که عدسی گردنده داردو ازدورنمای مسلسل عکس برمیدارد
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com