English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (2 milliseconds)
English Persian
ride مسلط شدن سوار شدن بر
rides مسلط شدن سوار شدن بر
Search result with all words
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
Other Matches
staging سوار شدن یا سوار کردن پرسنل در ناو یا هواپیما استقرار موقت
to ride and tie اسپیرا بشراکت سوار شدن بدین سان که یکی سوار ان شده جلورود
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
cavalry سوار نظامی سوار اسبی
horse guards گارد مخصوص سواره نظام گارد سوار نگهبان سوار
overruling مسلط
preponderant مسلط
prevailed مسلط
hegemonic مسلط
prevails مسلط
prevail مسلط
dominant مسلط
commanding مسلط
predominant مسلط
predominate مسلط بودن
predominated مسلط بودن
predominates مسلط بودن
overrule مسلط شدن بر
sovereigns حاکم مسلط
sovereign حاکم مسلط
regnant حکمفرما مسلط
holding company کمپانی مسلط
predominating مسلط بودن
hagride مسلط شدن بر
come over مسلط شدن بر
over rule مسلط شدن
thalassocrat مسلط بردریا
overrules مسلط شدن بر
overruled مسلط شدن بر
dominant firm واحد تجارتی مسلط
cavalry man سوار در سوار نظام
He is fluent in Chinese. او به زبان چینی مسلط است.
He is fluent in Mandarin. او به زبان چینی مسلط است.
to wear breeches بر شوهر خود مسلط بودن
overshadowed مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadowing مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overlooking مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooks مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooked مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlook مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overshadow مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadows مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
horsewomen سوار
trooper سوار
in the saddle سوار
horsewoman سوار
outside ofa horse سوار
horseback سوار
pieces سوار
board سوار
boarded سوار
piece سوار
troopers سوار
mounted سوار شده
biker دوچرخه سوار
on board a ship سوار کشتی
on shipboard سوار کشتی
on stilts سوار چوب پا
bicyclist دوچرخه سوار
cavalry سوار زرهی
ride سوار شدن
riders سوار کار
rides سوار شدن
rider سوار کار
cavalier سرباز سوار
cavalier اسب سوار
acheval سوار بر اسب
modulation سوار سازی
armored cavalry سوار زرهی
biker موتورسیکلت سوار
board surfer موج سوار
horse man اسب سوار
enchase سوار کردن
horse breaker چابک سوار
equestrienne زن اسب سوار
fabricate سوار کردن
fabricated سوار کردن
fabricates سوار کردن
fabricating سوار کردن
equitant سوار بر اسب
rig سوار کردن
get on سوار شدن
horseman سوار کار
skim boarder موج سوار
surfer موج سوار
boot and saddle سوار شوید
chevalier سوار دلاور
Mts سوار شدن
horseman اسب سوار
Mt سوار شدن
rigs سوار کردن
rigged سوار کردن
get in سوار شدن
cantering سوار اسب
mounts سوار کردن
mounts سوار شدن بر
assembles سوار کردن
washine موج سوار زن
vedette قراول سوار
mount سوار کردن
assembled سوار کردن
boaters زورق سوار
canters سوار اسب
cantered سوار اسب
canter سوار اسب
up سوار براسب سر پا
upped سوار براسب سر پا
upping سوار براسب سر پا
modulating سوار کردن
horsewomen سوار اسب
assemble سوار کردن
horsewoman سوار اسب
mount سوار شدن بر
equestrian چابک سوار
jockey چابک سوار
jockeys چابک سوار
horsemen اسب سوار
horseback سوار براسب
cyclist دوچرخه سوار
equestrian اسب سوار
motorists ماشین سوار
motorist ماشین سوار
take up سوار کردن
modulate سوار کردن
cyclists دوچرخه سوار
tobogganist سورتمه سوار
reinsman اسب سوار
modulates سوار کردن
tobogganer سورتمه سوار
to hitchhike مجانی سوار شدن
To board a plane. سوار هواپیما شدن
setting up apparatus دستگاه سوار کردن
rodeos نمایش سوار کاری
to give somebody a lift کسی را سوار کردن
dragons گردان سوار اسبی
dragon گردان سوار اسبی
to give somebody a ride کسی را سوار کردن
rodeos سوار کاری کردن
to hitch مجانی سوار شدن
take on مسافر سوار کردن
To get on board. سوار کشتی شدن
uhlan سوار نیزه دار
jockey club باشگاه سوار کاران
to take ship در کشتی سوار کردن
light piece سوار سبک شطرنج
mountie پلیس سوار کانادا
to ride shanks's mare سوار پای خودشدن
to ride on a horse اسبی را سوار شدن
to ride for a fall بی پروا سوار شدن
to ride on a horse براسبی سوار شدن
surfboat قایق موج سوار
staging area منطقه سوار شدن
pick up سوار کردن مسافر
ridable رام و سوار شدنی
unmounted سوار نشده پیاده
imbark در کشتی سوار کردن
cavalry unit یکان سوار نظام
To get into (ride in)a car . سوار اتوموبیل شدن
cuirassier سوار زره پوش
To mout a horse . سوار اسب شدن
coachload افراد سوار بر درشکه
enplane سوار هواپیما شدن
entrain سوار کردن کشیدن
to go backpacking مجانی سوار شدن
flatlander موج سوار کم استعداد
heavy piece سوار سنگین شطرنج
wheelsman دوچرخه سوار شراعبان
wheelman دوچرخه سوار شراعبان
horseback archer کمانگیر سوار بر اسب
reinsman سوار کار ماهر
rodeo نمایش سوار کاری
set سوار کردن جاانداختن
modulate سوار کردن موج
modulates سوار کردن موج
modulating سوار کردن موج
assembles سوار کردن قطعات
rodeo سوار کاری کردن
embarked درکشتی سوار کردن
horse سواراسبی سوار شوید
installs سوار کردن جادادن
installing سوار کردن جادادن
install سوار کردن جادادن
assembled سوار کردن قطعات
jockeys اسب سوار حرفهای
staging سوار کردن جا دادن
mounting سوار کردن وسایل
assemble سوار کردن قطعات
setting up سوار کردن جاانداختن
embarks درکشتی سوار کردن
embarking درکشتی سوار کردن
sets سوار کردن جاانداختن
embark درکشتی سوار کردن
jockey اسب سوار حرفهای
embarkation order ترتیب سوار شدن یا بارگیری
pickup point نقطه سوار شدن یا سوارکردن
remounting برگشتن دوباره سوار کردن
remounted برگشتن دوباره سوار کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com