Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
Other Matches
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
keenest
مشتاق
thirsty
مشتاق
agog
مشتاق
enthusiasts
مشتاق
hungrier
مشتاق
keen
مشتاق
hungriest
مشتاق
hungry
مشتاق
breathless
مشتاق
breathlessness
مشتاق
wistful
مشتاق
agag
مشتاق
womanisers
مشتاق زن
on edge
مشتاق
longhair
مشتاق
womanizers
مشتاق زن
wishful
مشتاق
fervid
مشتاق
willful
مشتاق
solicitously
مشتاق
solicitous
مشتاق
long haired
مشتاق
on fire
مشتاق
womanizer
مشتاق زن
appetent
مشتاق
eager
مشتاق
lickerish
مشتاق
aspirer
مشتاق
snell
مشتاق
keen set
مشتاق
enthusiast
مشتاق
gung-ho
مشتاق
pickup artist
مشتاق زن
enthusiastic
مشتاق
raring
مشتاق
athirst
مشتاق
player
[American E]
مشتاق زن
pick-up artist
مشتاق زن
eager beaver
بیش از حد مشتاق
desirous
ارزومند مشتاق
studious
مشتاق خواهان
avid
مشتاق ارزومند
solicitous to go
مشتاق رفتن
battailous
مشتاق جنگ
fond
مایل مشتاق
iama for it
به ان مشتاق یا مایلم
perfervid
مشتاق حریص
anxious
مشتاق اندیشناک
fonder
مایل مشتاق
wilful
مشتاق مایل
fondest
مایل مشتاق
earnest
باحرارت مشتاق
to be dead keen
[on]
واقعا مشتاق بودن
[به]
to be hot
[for]
واقعا مشتاق بودن
[به]
torrid
محترق بسیار مشتاق
sharp set
گرسنه بسیار مشتاق
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
yearned
اشتیاق داشتن مشتاق بودن
yearns
اشتیاق داشتن مشتاق بودن
yearn
اشتیاق داشتن مشتاق بودن
I'm not too keen on it.
<idiom>
من خیلی بهش مشتاق نیستم.
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
My sister says she's looking forward to meeting you.
خواهر من می گوید که مشتاق است با شما آشنا شود.
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
fiend
دارای احساسات شدید
[دیوانه وار مشتاق یا علاقه مند]
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
stucco
گچ کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
reconditioned
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
recondition
نو کاری کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
enamel
مینا کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
splay
منبت کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
refashion
دست کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
hammers
چکش کاری کردن
hammered
چکش کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
inlays
خاتم کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
stunt
شیرین کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
granulate
چکش کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
to touch up
دست کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
purfle
منبت کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
to brush over
دست کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
lime
با اهک کاری سفید کردن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to empower somebody to do something
کسی را برای کاری مخیر کردن
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
specializes
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing
ویژه کاری کردن متخصص شدن
filleting
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com