Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
frequency designation
مشخص کردن فرکانس
Other Matches
quartz clock
بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
locating
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
wobbulator
تولیدکننده سیگنال اف ام که فرکانس ان با دامنه ثابت بالاپایین فرکانس مرکزی تغییرمیکند
high frequency
دارای فرکانس با تکرار زیاد امواج پر فرکانس
resonances
وضعیتی که در آن فرکانس اعمال شده به بدنه معادل فرکانس طبیعی آن باشد , که باعث نوسان بسیار شدید شود
resonance
وضعیتی که در آن فرکانس اعمال شده به بدنه معادل فرکانس طبیعی آن باشد , که باعث نوسان بسیار شدید شود
frequency division multilexing
مخابره چندتایی فرکانس استفاده از یک مسیرالکتریکی برای حمل دو یا چند سیگنال با فرکانسهای مختلف تسهیم براساس تقسیم فرکانس
superheterodyne
گیرنده رادیویی که در ان سیگنال دریافتی با فرکانس نوسانی موضعی به منظورایجاد فرکانس بینابین که سپس با مزیتهای متعددتقویت میشود ترکیب میگردد
critical frequency
فرکانس متنافر با فرکانس طبیعی تیغه
base band
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
algorithms
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithm
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
fm
فرایند تغییر مقدار نشان داده شده توسط یک سیگنال ازطریق تغییر فرکانس سیگنال مدولاسیون فرکانس odulation
justifications
مرتب کردن خط وط با یک پهنای مشخص و قط ع کردن کلمات بزرگ در انتهای خط
justification
مرتب کردن خط وط با یک پهنای مشخص و قط ع کردن کلمات بزرگ در انتهای خط
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
arm
1-فراهم کردن وسیله یا ماشین یا تابع برای عمل یا ورودی ها 2-مشخص کردن خط وط وقفه فعال
banding
روش مشخص کردن حدود یک تصویر روی صفحه نمایش کامپیوتر با محدود کردن اطراف آن
identifying
مشخص کردن
definition
مشخص کردن
denote
مشخص کردن
specifying
مشخص کردن
definitions
مشخص کردن
specify
مشخص کردن
delineate
مشخص کردن
delineating
مشخص کردن
to create an image for oneself as somebody
مشخص کردن
delineates
مشخص کردن
denoted
مشخص کردن
delineated
مشخص کردن
denotes
مشخص کردن
identified
مشخص کردن
defined
مشخص کردن
defines
مشخص کردن
defining
مشخص کردن
specifies
مشخص کردن
define
مشخص کردن
individuate
مشخص کردن
lay down
مشخص کردن
earmarking
مشخص کردن
identify
مشخص کردن
identifies
مشخص کردن
typified
بانمونه مشخص کردن
typifying
بانمونه مشخص کردن
criss-crossed
با ضربدر مشخص کردن
criss-crosses
با ضربدر مشخص کردن
criss-crossing
با ضربدر مشخص کردن
call one's shot
مشخص کردن هدف
mean
مشخص کردن چیزی
criss-cross
با ضربدر مشخص کردن
meanest
مشخص کردن چیزی
typifies
بانمونه مشخص کردن
meaner
مشخص کردن چیزی
typify
بانمونه مشخص کردن
specifies
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
cells
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cell
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
margins
مشخص کردن اندازه و حاشیه
margin
مشخص کردن اندازه و حاشیه
costing
مشخص کردن هزینه عملیات
balisage
مشخص کردن مسیر جاده باچراغهای راهنما
identify
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
to tap
ولتاژ مشخص کردن
[الکترونیک یا مهندسی برق]
identified
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
statement of charge
مشخص کردن جرایم فرم تقاضای خسارت
identifying
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
external
مشخص کردن انبار کاغذ در خارج از وسیله یا میز
symbolic i/o assignment
نامی برای مشخص کردن یک واحد ورودی خروجی
label
یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
labeling
یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
labels
یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
labelled
یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
dispatching priority
شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
fielded
مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
field
مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
beaufort scale
سیستم اعداد برای مشخص کردن شدت باد
externals
مشخص کردن انبار کاغذ در خارج از وسیله یا میز
fields
مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
characterises
مشخص کردن منقوش کردن
characterizes
مشخص کردن منقوش کردن
characterised
مشخص کردن منقوش کردن
characterising
مشخص کردن منقوش کردن
characterizing
مشخص کردن منقوش کردن
characterized
مشخص کردن منقوش کردن
characterize
مشخص کردن منقوش کردن
clock
مداری که فرکانس آن توسط کاربر تنظیم میشود. برای یکسان کردن سیگنالها و مدار ها با یک باس ساعت
clocks
مداری که فرکانس آن توسط کاربر تنظیم میشود. برای یکسان کردن سیگنالها و مدار ها با یک باس ساعت
descriptor
کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
region
پر کردن فضای صفحه نمایش یا شکل گرافیکی با رنگ مشخص
regions
پر کردن فضای صفحه نمایش یا شکل گرافیکی با رنگ مشخص
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
claim frame
فریم مخصوص برای مشخص کردن ایستگاه آغاز کننده شبکه
instantaneous frequency
مقدار لحظهای فرکانس فرکانس لحظهای
color code
روشی برای مشخص کردن یک جسم یا خواص ان با استفاده از ترکیبات مختلف رنگها
answering
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
search
فرآیند جستجو و مشخص کردن یک حرف یا کلمه یا بخشی از داده در متن یا فایل
label
مشخص کردن قطعه کاغذ که خارج وسیله یا دیسک نصب شده است
searchingly
فرآیند جستجو و مشخص کردن یک حرف یا کلمه یا بخشی از داده در متن یا فایل
searches
فرآیند جستجو و مشخص کردن یک حرف یا کلمه یا بخشی از داده در متن یا فایل
searched
فرآیند جستجو و مشخص کردن یک حرف یا کلمه یا بخشی از داده در متن یا فایل
restrict
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
universal
سیستم کدگزاری میلهای چاپی استاندارد برای مشخص کردن محصولات در یک مغازه
restricting
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restricts
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
tetragraph
کلمه رمز چهار حرفی برای اسم گذاری و مشخص کردن وسایل
answers
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answer
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
labels
مشخص کردن قطعه کاغذ که خارج وسیله یا دیسک نصب شده است
labelled
مشخص کردن قطعه کاغذ که خارج وسیله یا دیسک نصب شده است
answered
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
labeling
مشخص کردن قطعه کاغذ که خارج وسیله یا دیسک نصب شده است
PID
متصل یاد شده به سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه به کاربران
label
1-کلمه یا نشانه دیگری در برنامه کامپیوتری برای مشخص کردن تابع با عبارت . 2-حرف
labeling
1-کلمه یا نشانه دیگری در برنامه کامپیوتری برای مشخص کردن تابع با عبارت . 2-حرف
labelled
1-کلمه یا نشانه دیگری در برنامه کامپیوتری برای مشخص کردن تابع با عبارت . 2-حرف
device
کد مخصوص ارسال شده به وسیلهای برای مشخص کردن انجام یک سری توابع خاص
devices
کد مخصوص ارسال شده به وسیلهای برای مشخص کردن انجام یک سری توابع خاص
labels
1-کلمه یا نشانه دیگری در برنامه کامپیوتری برای مشخص کردن تابع با عبارت . 2-حرف
declaration
نوشتن و مشخص کردن نوع متغیر و در صورت وجود نام توابع و محل آنها
declarative statement
نوشتن و مشخص کردن نوع متغیر و در صورت وجود نام توابع و محل آنها
declarations
نوشتن و مشخص کردن نوع متغیر و در صورت وجود نام توابع و محل آنها
format
1-مشابه 4354 2-مشخص کردن فضاهای دیسک که برای داده و کنترل در نظر گرفته شده است
formats
1-مشابه 4354 2-مشخص کردن فضاهای دیسک که برای داده و کنترل در نظر گرفته شده است
routing
مشخص کردن یک مسیر مناسب برای پیام از شبکه , روش جدید مسیریابی داده به کامپیوتر مرکزی وجود دارد
SGML
استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
personal
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
addresses
قرار دادن محل داده در باس آدرس برای مشخص کردن کلمهای در حافظه یا رسانه ذخیره سازی که باید به آن دستیابی شود
address
قرار دادن محل داده در باس آدرس برای مشخص کردن کلمهای در حافظه یا رسانه ذخیره سازی که باید به آن دستیابی شود
addressed
قرار دادن محل داده در باس آدرس برای مشخص کردن کلمهای در حافظه یا رسانه ذخیره سازی که باید به آن دستیابی شود
card
کارت پلاستیکی نازک با وسیله حافظه و ریز پردازنده که در آن قرار گرفته است که برای انتقال الکترونیکی یا مشخص کردن کاربر انجام میشود
cards
کارت پلاستیکی نازک با وسیله حافظه و ریز پردازنده که در آن قرار گرفته است که برای انتقال الکترونیکی یا مشخص کردن کاربر انجام میشود
algebra
استفاده از حروف در برخی عملیات محاسباتی مشخص برای جانشین کردن اعداد ناشناخته یا یک محدودهای از اعداد ممکن
cryptographic
تعداد کدهایی که در الگوریتم رمز برای مشخص کردن داده رمز دار و خارج از رمز به کارمی روند
ikon
نشانه گرافیکی یا تصویری روی صفحه نمایش که در سیستم محاورهای به کار می رود برای تامین یک روش ساده برای مشخص کردن یک تابع
defect skipping
روش مشخص کردن و برچسب گداری شیارهای حساس مغناطیسی در حال ساخت تا استفاده نشوند. اشاره به شیار بعدی مناسبی که قابل استفاده است
scans
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scanned
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scan
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
frequency
فرکانس
line frequency
فرکانس خط
low frequency
فرکانس کم
frequencies
فرکانس
frequence
فرکانس
frequency changer
مبدل فرکانس
mains frequency
فرکانس شبکه
beat frequency
فرکانس تداخل
beat frequency
فرکانس ضربان
frequency error
خطای فرکانس
frequency changing
تبدیل فرکانس
x band
باند فرکانس
input frequency
فرکانس ورودی
line frequency
فرکانس شبکه
frequency duplicator
دوبلور فرکانس
frequency control
کنترل فرکانس
k band
باند فرکانس
picture frequency
فرکانس تصویر
frequency drift
اختلاف فرکانس
frequency characteristic
منحنی فرکانس
frequency check
کنترل فرکانس
frequency band
باند فرکانس
frequency changing
تعویض فرکانس
intermediate frequency
فرکانس میانه
frequency plan
طرح فرکانس
low frequency
فرکانس پایین
frequency parameter
پارامتر فرکانس
h.f.
فرکانس بالا
frequency blocking
بلوکاژ فرکانس
frequency separation
جداسازی فرکانس
frequency division
تقسیم فرکانس
frequency alloment
تقسیم فرکانس
frequency determination
تعیین فرکانس
frequency assignment
تعیین فرکانس
industrial frequency
فرکانس صنعتی
frequency allocation
تعیین فرکانس
frequency accuracy
دقت فرکانس
frequency domulipliction
تقسیم فرکانس
frequency respone
پاسخ فرکانس
maximum frequency
فرکانس حداکثر
frequencies
فرکانس تناوب
frequency analysis
تجزیه فرکانس
p band
باند فرکانس
frequency mark
علامت فرکانس
frequency analizer
انالیزور فرکانس
frequency mark
نشانه فرکانس
frequency designation
تعیین فرکانس
frequency stabilizer
پایدارکننده فرکانس
frequency
فرکانس تناوب
high frequency
فرکانس بالا
frequency standard
استاندارد فرکانس
medium frequency
فرکانس میانه
input frequency
فرکانس اولیه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com