English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 87 (8 milliseconds)
English Persian
go about مشغول شدن به
Search result with all words
active مشغول یا در حین کار یا در حین استفاده
background چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
backgrounds چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
busied مشغول
busied مشغول کردن
busied 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier مشغول
busier مشغول کردن
busier 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies مشغول
busies مشغول کردن
busies 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest مشغول
busiest مشغول کردن
busiest 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy مشغول
busy مشغول کردن
busy 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying مشغول
busying مشغول کردن
busying 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
engage مشغول کردن
engages مشغول کردن
working مشغول کار
workings مشغول کار
occupied مشغول
opposite numbers افسران مشغول به کار
at مشغول
supervisory 1-سیگنالی که نشان میدهد آیا مدار مشغول است یا خیر. 2-سیگنالی که وضعیت وسیله را نشان میدهد
lazier در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
laziest در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
lazy در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
occupies مشغول داشتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
occupy مشغول داشتن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
occupying مشغول داشتن
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
amuse مشغول کردن تفریح دادن
amuses مشغول کردن تفریح دادن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
indebted مشغول الذمه مقروض
indebted مشغول الذمه
activities چراغ یا LED کوچکی که در مقابل دیسک درایو یا کامپیوتر قرار دارد که بیان میکند چه زمان دیسک درایو مشغول خواندن از یا نوشتن بر دیسک است
activities فعال یا مشغول بودن
activity چراغ یا LED کوچکی که در مقابل دیسک درایو یا کامپیوتر قرار دارد که بیان میکند چه زمان دیسک درایو مشغول خواندن از یا نوشتن بر دیسک است
activity فعال یا مشغول بودن
at it سخت مشغول
at work مشغول کار
busy at مشغول
busy with مشغول
chandler کسی که به خرید و فروش کالا مشغول است
engross احتکارکردن مشغول
get to work مشغول کارشوید
go at جدا مشغول شدن به
hardscrabble دارای زندگانی سخت ومشکل سخت مشغول
he applied him self to study مشغول تحصیل شد
he is at work مشغول کاراست
in a مشغول کار
in a مشغول نبرد
in the schools مشغول دادن امتحانات دانشگاه
in treaty مشغول مذاکره و عقد پیمان
intent on doing anything سخت مشغول کاری
overbusy زیاد مشغول
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
scoolable مشغول تحصیل اجباری
stick to your work بکار خود مشغول باشید
switched network backup انتخاب کاربر برای مسیر جانبی از شبکه وقتی که مسیر اول مشغول است
to a. oneself مشغول شدن اماده شدن
to busy oneself خودرا مشغول کردن
to d. one self مشغول شدن
to employ oneself مشغول شدن
under an obligation مشغول الذمه
up to the eyes in work سخت مشغول کار
amused سرگرم شده و مشغول
articled کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد
The line is busy (engaged). صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
go about <idiom> مشغول بودن با
on the go <idiom> مشغول دویدن
twiddle one's thumbs <idiom> مشغول نبودن
(in) up to the chin <idiom> خیلی مشغول با کسی
Quchan قوچان [شمال خراسان که از اوایل قرن یازدهم هجری قمری به بافت فرش مشغول بوده و بافندگان آن کردهای مهاجر کردستان می باشند.بیشتر فرش ها تماما پشم بوده و گره ترکی دارند.]
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com