English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (33 milliseconds)
English Persian
consult مشورت کردن مشورت خواستن از
consulted مشورت کردن مشورت خواستن از
consults مشورت کردن مشورت خواستن از
Other Matches
counsels مشورت کردن مشورت دادن
counselling مشورت کردن مشورت دادن
counseled مشورت کردن مشورت دادن
counsel مشورت کردن مشورت دادن
counselled مشورت کردن مشورت دادن
take counsel with مشورت کردن با
to take coun sel with مشورت کردن با
cunsult مشورت کردن با
to seek advice مشورت کردن
to seek a position مشورت کردن
to take medical advice با پزشک مشورت کردن
take counsel with با وکیل مشورت کردن
to ask somebody's advice با کسی مشورت کردن
to seek or ask lagal a مشورت قضائی کردن
[piece of ] advice مشورت
advice مشورت
consultations مشورت
counsel مشورت
counseled مشورت
consultation مشورت
rede مشورت
consult مشورت
counselling مشورت
consulted مشورت
misadvise مشورت بد
deliberately با مشورت
counselled مشورت
counsels مشورت
consults مشورت
advisement مشورت
deliberations مشورت
in consultative with با مشورت
deliberation مشورت
rede مشورت دادن
consultee طرف مشورت
consultee مشورت دهنده
consulter مشورت کننده
consultatory مشورت کننده
consultatory مشورت امیز
they put their heads together با هم مشورت کردند
legal advice مشورت یا نظر قضایی
counselled مشاوره دو نفری مشورت
advisedly از روی عقل و مشورت
uncounselled مشورت نکرده [نداده]
counseled مشاوره دو نفری مشورت
counsels مشاوره دو نفری مشورت
counselling مشاوره دو نفری مشورت
counsel مشاوره دو نفری مشورت
confers اعطاء کردن مشورت کردن
conferring اعطاء کردن مشورت کردن
conferred اعطاء کردن مشورت کردن
confer اعطاء کردن مشورت کردن
put our heads together <idiom> مشورت کردن ،بحث کردن
take medical a به پزشک مراجعه کنید باطبیب مشورت نمایید
skull practice کلاس تعلیم فنون مسابقه جلسه مشورت درباره مسابقه
to cry out for help فریادزدن ویاری خواستن بافریاداستمدادکردن فریادرس خواستن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
begged خواستن گدایی کردن
bones خواستن درخواست کردن
boned خواستن درخواست کردن
bone خواستن درخواست کردن
boning خواستن درخواست کردن
beg خواستن گدایی کردن
invocate خواستن استمداد کردن از
begs خواستن گدایی کردن
invoke طلب کردن بالتماس خواستن
to offer an excuse پوزش خواستن عذرخواهی کردن
invoking طلب کردن بالتماس خواستن
invoked طلب کردن بالتماس خواستن
invokes طلب کردن بالتماس خواستن
adduse احضار کردن بگواهی خواستن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
intending خواستن
solicited خواستن
desire خواستن
intend خواستن
wish [would like] خواستن
desiderate خواستن
asks خواستن
to call for خواستن
to call in خواستن
ask خواستن
will خواستن
asked خواستن
solicit خواستن
asking خواستن
soliciting خواستن
solicits خواستن
intends خواستن
wished خواستن
liked دل خواستن
like دل خواستن
willed خواستن
aspire خواستن از ته دل
to beg leave خواستن
crave خواستن از ته دل
yearn خواستن از ته دل
wish خواستن
wills خواستن
desiring خواستن
to call up خواستن
likes دل خواستن
wishes خواستن
desires خواستن
importuned مصرانه خواستن
apologise معذرت خواستن
to offer an apology پوزش خواستن
to pray in aid of یاری خواستن از
appeal to the supreme court فرجام خواستن
to permit oneself اجازه خواستن
apologizing پوزش خواستن
asking for a respite مهلت خواستن
apologized معذرت خواستن
apologized پوزش خواستن
apologize معذرت خواستن
apologize پوزش خواستن
apologising معذرت خواستن
apologising پوزش خواستن
apologises معذرت خواستن
to excuse oneself پوزش خواستن
apologised پوزش خواستن
to call in evidence گواهی خواستن از
call to witness گواهی خواستن از
apologizes پوزش خواستن
apologizes معذرت خواستن
importune مصرانه خواستن
importunes مصرانه خواستن
call to account حساب خواستن از
importuning مصرانه خواستن
apologised معذرت خواستن
to a oneself for help یاری خواستن
to ask for quarter امان خواستن
apologizing معذرت خواستن
to excuse oneself معذرت خواستن
call in evidence گواهی خواستن از
flagitate مصرانه خواستن
to seek or ask lagal a نظرقضائی خواستن
demur مهلت خواستن
apologises پوزش خواستن
chooses خواستن پسندیدن
alibi عذر خواستن
alibis عذر خواستن
cried بزازی خواستن
choosing خواستن پسندیدن
choose خواستن پسندیدن
flagitate باسماجت خواستن
demurred مهلت خواستن
demurring مهلت خواستن
demurs مهلت خواستن
excuses معذرت خواستن
to ask permission اجازه خواستن
excusing معذرت خواستن
to seek advice نظر خواستن
to seek a position نظر خواستن
excused معذرت خواستن
set one's heart on <idiom> شدیدا خواستن
excuse معذرت خواستن
to call any one in testimony از کسی گواهی خواستن
pardons بخشیدن معذرت خواستن
will با وصیت واگذارکردن خواستن
show someone the door <idiom> خواستن از کسی که برود
to request the company of: حضور کسی را خواستن
to crv for mercy خواستن امان اوردن
to ask somebody's advice از کسی نظر خواستن
pardoning بخشیدن معذرت خواستن
willed با وصیت واگذارکردن خواستن
wills با وصیت واگذارکردن خواستن
want خواستن لازم داشتن
When there is a wI'll, there is a way. خواستن توانستن است
To demand ones right. To get ones due. حق کسی را خواستن ( گرفتن )
to make a gesture of apology با اشاره معذرت خواستن
consulted پیشنهاد خواستن از یک خبره
wanted خواستن لازم داشتن
to send one to the right about عذر کسی را خواستن
requiring خواستن مستلزم بودن
requires خواستن مستلزم بودن
required خواستن مستلزم بودن
require خواستن مستلزم بودن
To apologize to someone. از کسی عذر خواستن
pardoned بخشیدن معذرت خواستن
pardon بخشیدن معذرت خواستن
consult پیشنهاد خواستن از یک خبره
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
consults پیشنهاد خواستن از یک خبره
have one's heart set on something <idiom> چیزی را خیلی زیاد خواستن
to ring up کسیرا پشت تلفن خواستن
wanted [for] [کسی را قانونی] خواستن [بخاطر]
to press for an answer با صرار یا فشار پاسخ خواستن
Want is the mother of industry. <proverb> خواستن ,مادر صنعت و سازندگى است .
to i. acalamity upon any one بلایی بدی را برای کسی خواستن
to ask پرسیدن [جویا شدن] [طلبیدن] [خواستن ]
in the market for <idiom> خواستن یا آماده خرید چیزی شدن
to eat humble pie پوزش خواستن چنانکه انسانرا پست نماید
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com