Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English
Persian
To know it backwards.
مطلبی رافوت آب بودن (خوب دانستن )
Other Matches
loth
بیزار بودن از بد دانستن
deprecated
قبیح دانستن ناراضی بودن از
deprecates
قبیح دانستن ناراضی بودن از
deprecate
قبیح دانستن ناراضی بودن از
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
imply
مطلبی را رساندن
intimated
مطلبی را رساندن
intimates
مطلبی را رساندن
intimating
مطلبی را رساندن
thematic
مطلبی مقالهای
a horse of another colour
[different colour]
مطلبی دیگر
implying
مطلبی را رساندن
intimate
مطلبی را رساندن
implies
مطلبی را رساندن
To bring up a topic . To introduce a subject .
مطلبی راعنوان کردن
to pierce a mystery
بکنه مطلبی پی بردن
To do justice to something.
حق مطلبی را ادا کردن
to inquire into a matter
مطلبی را باز جویی
to e. into a matter
مطلبی را بازجویی یا تحقیق کردن
To drum something into someones head .
مطلبی را به گوش کسی خواندن
To bring something to someones ears .
مطلبی را به گوش کسی رساندن
mental reservation
خود داری از ذکر مطلبی
to smack of something
<idiom>
مطلبی را رساندن
[اصطلاح مجازی]
throw in
مطلبی بر صحبت کسی افزودن
antiphrasis
بیان مطلبی به معنی مخالف ان
Vote (write) against a proposallll.
بر ضد پیشنهادی رأی دادن ( مطلبی نوشتن )
to grind a person in a subject
مطلبی راخوب حالی کسی کردن
To spell something out for some one .To drive it home to someone .
مطلبی را به کسی شیر فهم کردن
To give it straight from the shoulder.
مطلبی راصاف وپوست کنده گفتن
shrug
بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
shrugged
بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
shrugging
بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
slurred
مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurring
مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurs
مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slur
مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
declamatory
مربوط به قرائت مطلبی باصدای بلند وغرا
why i think i can
هنگام کشف مطلبی دلالت برتعجب میکند
It was inappropriate to make such a remark .
مناسبت نداشت چنین مطلبی اظهار گردد
merism
بیان مطلبی کلی با ذکر وقیاس مخالف
nuncupation
افهار مطلبی در پیش گواه بزبان گویی
non commital
از گرفتارکردن خویش بویسله تصدیق یا تکذیب مطلبی
To give it to someone straight from the shoulder . To tell someonestraight
صاف وپوست کنده مطلبی را به کسی گفتن
To speake in great detail.
مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
issue of fact
نکته موضوع بحث که درنتیجه انکار مطلبی پیدامیشود
fallacy of composition
استدلال نادرست به اینکه هرگاه بعض مطلبی درست باشد کل ان صحیح است
aim
: دانستن
to d. of
بد دانستن
cognize
دانستن
aimed
: دانستن
aims
: دانستن
damm
بد دانستن
con
دانستن
knows
دانستن
learn
دانستن
adjudge
دانستن
deprecated
بد دانستن
deprecate
بد دانستن
deprecates
بد دانستن
conned
دانستن
put down as
دانستن
conning
دانستن
cons
دانستن
learnt
دانستن
receive as
دانستن
learns
دانستن
know
دانستن
abominating
مکروه دانستن
allows
روا دانستن
postulated
لازم دانستن
postulates
لازم دانستن
make much of
مهم دانستن
exteriorize
فاهری دانستن
allow
روا دانستن
allowing
روا دانستن
foreknow
از پیش دانستن
to take for granted
مسلم دانستن
intitle
مستحق دانستن
postulating
لازم دانستن
illegalize
غیرقانونی دانستن
blaming
مقصر دانستن
ignore
بی اساس دانستن
ignores
بی اساس دانستن
to know for certain
یقین دانستن
ignored
بی اساس دانستن
deifying
خدا دانستن
deify
خدا دانستن
deifies
خدا دانستن
deified
خدا دانستن
abominates
مکروه دانستن
to make a point of
ضروری دانستن
blame
مقصر دانستن
blamed
مقصر دانستن
mislike
بد دانستن انزجار
abominated
مکروه دانستن
knowledge of a language
دانستن زبانی
postulate
لازم دانستن
blames
مقصر دانستن
abominate
مکروه دانستن
trivialised
بی اهمیت دانستن
aver
بحق دانستن
averred
بحق دانستن
requiring
لازم دانستن
requires
لازم دانستن
consubstantiate
هم جنس دانستن
ignoring
بی اساس دانستن
required
لازم دانستن
to deesm a
مقتضی دانستن
knowable
قابل دانستن
to fancy oneself
خودراکسی دانستن
trivialises
بی اهمیت دانستن
trivialising
بی اهمیت دانستن
trivialize
بی اهمیت دانستن
to deesm a
صلاح دانستن
trivializes
بی اهمیت دانستن
trivializing
بی اهمیت دانستن
wit
دانستن اموختن
wits
دانستن اموختن
averring
بحق دانستن
avers
بحق دانستن
superannuate
متروکه دانستن
trivialized
بی اهمیت دانستن
to consider as agood a
شگون دانستن
faults
مقصر دانستن
foresee
از پیش دانستن
faulted
مقصر دانستن
fault
مقصر دانستن
have
دانستن خوردن
require
لازم دانستن
having
دانستن خوردن
to d. a pratice
کاریرا بد دانستن
to reproach an act
کاری را بد دانستن
foresees
از پیش دانستن
post script
مطلبی که در هنگام تهیه نامه فراموش شده و بعدا درذیل نامه ذکر میگردد
apophasis
افهار مطلبی درعین حالی که گوینده بی میلی خود را نسبت به افهار ان بیان داشته
to rule something out
چیزی را بی ربط دانستن
to take with a grain of salt
اغراق امیز دانستن
sanction
دارای مجوزقانونی دانستن
sanctioned
دارای مجوزقانونی دانستن
to rule out
رد کردن بی ربط دانستن
sanctioning
دارای مجوزقانونی دانستن
to rule out
غیر قابل دانستن
sanctions
دارای مجوزقانونی دانستن
entitling
حق دادن مستحق دانستن
to exclude something
[as something]
چیزی را بی ربط دانستن
ascribes
اسناد دادن دانستن
ascribed
اسناد دادن دانستن
account
تخمین زدن دانستن
adjudging
مقرر داشتن دانستن
entitles
حق دادن مستحق دانستن
entitle
حق دادن مستحق دانستن
adjudges
مقرر داشتن دانستن
ascribe
اسناد دادن دانستن
adjudged
مقرر داشتن دانستن
superannuate
بازنشسته دانستن یاشدن
ascribing
اسناد دادن دانستن
i reckon one wise
کسی را خردمند دانستن
hypostatize or size
ذات جدا دانستن
To weight up the pros and cons of something .
مطلبی راسبک وسنگین کردن (بررسی کردن )
to give priority to
پیشی دادن به مقدم دانستن بر
intitule
لقب دادن مستحق دانستن
To know the tricds of the trade . To know the ropes . To know ones stuff.
فوت وفن کاری را دانستن
inculpate
تهمت زدن به مقصر دانستن
to exclude something
[as something]
چیزی را غیر قابل دانستن
justifies
تصدیق کردن ذیحق دانستن
to rule something out
چیزی را غیر قابل دانستن
disqualifying
فاقد شرایط لازم دانستن
To appreciate something ( some one ) .
قدر چیزی ( کسی ) را دانستن
wist
دانستن گذشته فعل wit
justifying
تصدیق کردن ذیحق دانستن
to have something
چیزی را مال خود دانستن
attaint
مقصر دانستن محروم کردن
to have something at one's disposal
چیزی را مال خود دانستن
disqualified
فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifies
فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify
فاقد شرایط لازم دانستن
to call something your own
چیزی را از خود دانستن
[شاعرانه]
justify
تصدیق کردن ذیحق دانستن
esteem
لایق دانستن محترم شمردم
presume
مسلم دانستن احتمال کلی دادن
put the question
مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
To value somebodys acvice .
قدر پند ونصیحت کسی را دانستن
presumes
مسلم دانستن احتمال کلی دادن
presumed
مسلم دانستن احتمال کلی دادن
cry down
چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
to lay the blame on someone
تقصیر رابگردن کسی گذاشتن کسیرامسئول دانستن
to take for gospel
مانندکلام خدادانستن مانندحرف پیغمبر راست دانستن
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
daemon
در سیستم unix برنامهای که کارش را بدون دانستن کاربر خودکار انجام میدهد
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com