English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
to pass go orrun current معمولا مورد قبول واقع شدن
Other Matches
taken مورد قبول
received مورد قبول
persona grata شخص مورد قبول
conventional مورد قبول عامه
availabe time زمان مورد قبول
aknowledge character کاراکتر مورد قبول
agrapha که مورد قبول مسیحیان نیست
current standard cost هزینه استاندارد و مورد قبول
adopted items of material اقلام مورد قبول از نظرعملیاتی
putative مفروض مورد قبول عامه
lowest common denominator مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
lowest common denominators مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
ack Character Ackowledge کاراکتر مورد قبول
appose مورد سوال واقع شدن
to incur a criticism مورد انتقاد واقع شدن
receive attention مورد توجه واقع شدن
persona grata نماینده سیاسی مورد قبول کشور دیگر
to incur the odium of somebody مورد خشم کسی واقع شدن
wraparound ی مورد استفاده واقع شده باشد
anathema هرچیزی که مورد لعن واقع شود
to meet any one's a مورد تحسین کسی واقع شدن
dislike بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
disliking بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
dislikes بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
disliked بیزار بودن مورد تنفر واقع شدن
thermate نوعی ماده اتشزاست که در گلولههای اتشزا مورد استفاده قرار می گیرد و معمولا مخلوط اکسیداهن و الومینیم میباشد
get into a row مورد سرزنش واقع شدن توی دردسر افتادن
adopted types انواع تجهیزات مورد قبول انواع تجهیزات قبول شده
straddle trench خندق یا نوعی سنگر عمیق خطی کوتاه که معمولا برای تهیه مستراح اردوگاهی مورد استفاده قرار می گیرد
nuncupative will در CL این وصیت فقط در مورد سربازان و ملوانان در حال خدمت قابل قبول است
agreed to قبول شده موردموافقت واقع شده
dediction of way هر گاه راهی واقع در ملک خصوصی فردی به مدت 02سال مورد استفاده عموم باشد جزء اموال عمومی تلقی خواهد شد
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
intercostal واقع در میان دنده ها واقع در بین رگبرگها
cleaned کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleanest کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
clean کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleans کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
to lie east and west واقع شدن شرقی وغربی واقع شدن
pipe معمولا
piped معمولا
ordinarily معمولا"
normally معمولا"
in an ordinary way معمولا
usu معمولا
as a rule معمولا
usually معمولا
generally معمولا
one for one معمولا اسمبلر
halted معمولا با روشهای خارجی
normally open contact اتصال معمولا باز
phosphor معمولا اشعه الکترونی
application معمولا به صورت نوشته
normally closed contact اتصال معمولا بسته
applications معمولا به صورت نوشته
at large به طور کلی [معمولا]
four address instruction معمولا: محل دو عملوند
halts معمولا با روشهای خارجی
halt معمولا با روشهای خارجی
as a rule <idiom> معمولا ،طبق عادت
gulps گروهی از کلمات معمولا دو بایت
gulped گروهی از کلمات معمولا دو بایت
normal معمولا یا آنچه به ترتیب رخ دهد
bezant پولک گردی که معمولا از طلااست
gulping گروهی از کلمات معمولا دو بایت
gulp گروهی از کلمات معمولا دو بایت
printed معمولا با معیار نقط ه در اینچ
print معمولا با معیار نقط ه در اینچ
prints معمولا با معیار نقط ه در اینچ
hand-out <idiom> پاداش ،معمولا از طرف دولت
home که معمولا در بالا سمت چپ قرار دارد
homes که معمولا در بالا سمت چپ قرار دارد
products customarily found in a pharmacy کالاهایی که معمولا در داروخانه بفروش می روند
cleanup توپزن چهارم که معمولا قوی است
apply تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
applies تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
ultra high magnetic field معمولا میدان مغناطیسی باشغت بیش از 001ک
burn up <idiom> کاملا سوختن (معمولا برای چیزهایی غیرازساختمان)
applying تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
We do not usually go places that cost a lot of money. ما معمولا به جاهای گران قیمت گردش نمی کنیم.
Guilt for poorly behaved children usually lies with the parents. بد رفتاری کودکان معمولا اشتباه از پدر و مادر است.
wet weight وزن خالص مایعاتی که معمولا هنگام کارکردن وجوددارند
littleneck clam نوزاد حلزون خوراکی که معمولا خام خورده میشود
cladding روکشی که روی سطح موادقرارگرفته و معمولا با انهاپیوند ایجاد میکند
soft tooling ابزاری که ابعاد ان معمولا تاحد کمی قابل تنظیم است
luggable کامپیوتر شخصی قابل حمل که باتری اش معمولا تمام نمیشود.
assaulted در CL معمولا "بعد از این کلمه قصد مهاجم ذکر میشود
assault در CL معمولا "بعد از این کلمه قصد مهاجم ذکر میشود
indicator چیزی که وضعیت فرآیند را نشان دهد. معمولا با صورت یا نور
assaults در CL معمولا "بعد از این کلمه قصد مهاجم ذکر میشود
crankle دیواره ی باغ [که معمولا در یک ردیف هم تراز از شرق تا غرب قرار می گیرد.]
crinkum دیواره ی باغ [که معمولا در یک ردیف هم تراز از شرق تا غرب قرار می گیرد.]
Crinkle دیواره ی باغ [که معمولا در یک ردیف هم تراز از شرق تا غرب قرار می گیرد.]
crankum دیواره ی باغ [که معمولا در یک ردیف هم تراز از شرق تا غرب قرار می گیرد.]
grotesque [تصاویر با مناظر عجیب و غریب معمولا در سرداب ها استفاده می شود.] [معماری]
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
branch cutoff دیواری است که معمولا درجهت عمود بر دیوار سپری ساخته میشود
area of operational interest منطقه مورد توجه عملیاتی منطقه مورد نظر عملیاتی
footnotes یادداشتی در پایین صفحه مربوط به متن بالای آن که معمولا یک عدد مرجع است
cordon bleu گوشتی که در میان آن ژامبون و پنیر قرار داده و سرخمیکنند و معمولا با سس سرو میشود
footnote یادداشتی در پایین صفحه مربوط به متن بالای آن که معمولا یک عدد مرجع است
libraries کتابها یا رکوردها و... که عموم می توانند فرض کنند که معمولا در یک محل عمومی قرار دارند
low supercharger gear دور کم سوپرشارژر درموتورهای پیستونی که معمولا بصورت اتوماتیک توسط یک فشارسنج کنترل میشود
origin محلی در صفحه نمایش که تمام مختصات به آن رجوع می کنند معمولا گوشه بالا سمت چپ
origins محلی در صفحه نمایش که تمام مختصات به آن رجوع می کنند معمولا گوشه بالا سمت چپ
library کتابها یا رکوردها و... که عموم می توانند فرض کنند که معمولا در یک محل عمومی قرار دارند
absorptive terrace این تراس معمولا به منظورنگهداری و پخش اب دربیشترین سطح ممکن طرح وساخته میشود
noisy mode رقم معمولا غیرصفر که هنگام نرمالسازی عدد اعشاری در صورت وجود اختلال به آن اضافه شود
discharge indicator disc دیسک رنگی معمولا زرد یاقرمز برای نشان دادن تخلیه سیستم اطفاء حریق
under lay زیرانداز فرش [جهت جلوگیری از سر خوردن آن بر روی زمین که معمولا از جنس نمد و یا مشمع می باشد.]
mandrel جسم مرکزی معمولا با مقطع دایرهای که قطعه لولهای یاقسمت مادگی دور ان شکل میگردد
intermediate contingency قدرت موتور توربوشفت پایین تر از سطح اضطراری که معمولا برای مدت 03 دقیقه مجاز میباشد
acceptance قبول
acceptances قبول
admission قبول
receptions قبول
reception قبول
adoption قبول
intromission قبول
compliance قبول
admissions قبول
acknowledgment قبول
imprimatur قبول
cruelty عقلا" قابل پیش بینی باشد . این چنین رفتاری معمولا" باعث صدورحکم طلاق میشود
diamonds شکل موجهای ضربهای که معمولا در جریان خروجی راکتها بصورت لوزیهای پشت سر هم قابل مشاهده است
honours قبول کردن
disclaiming قبول نکردن
disclaims قبول نکردن
compliancy قبول اجابت
the optio to accept or reject اختیار قبول یا رد
admissible قابل قبول
adopts قبول کردن
adopting قبول کردن
the g. or refusal of anything قبول یا ردچیزی
disclaim قبول نکردن
disclaimed قبول نکردن
adopt قبول کردن
acceptability قبول شدگی
admit قبول کردن
ready acceptance حسن قبول
receivable قابل قبول
admits قبول کردن
admitting قبول کردن
tolerable قابل قبول
reply paid جواب قبول
incompliance عدم قبول
to take in قبول کردن
sufficient <adj.> قابل قبول
satisfactory <adj.> قابل قبول
good [sufficient] <adj.> قابل قبول
adequate <adj.> قابل قبول
acceptable <adj.> قابل قبول
honored قبول کردن
honoring قبول کردن
honors قبول کردن
Agreed . that is a deal . قبول ( قبوله )
sufficing <adj.> قابل قبول
withdraw قبول نکردن
withdraws قبول نکردن
implied acceptance قبول ضمنی
impossible [colloquial] <adj.> غیرقابل قبول
adoption قبول به فرزندی
express acceptance قبول صریح
sufficiently <adv.> قابل قبول
adequately [sufficiently] <adv.> قابل قبول
honour قبول کردن
unacceptably غیرقابل قبول
unacceptable غیرقابل قبول
ineligible غیرقابل قبول
acceptable قابل قبول
passable قابل قبول
honouring قبول کردن
believable قابل قبول
acceptance قبول قرارداد
embracement قبول اتخاذ
disallowance عدم قبول
acceptances قبول قرارداد
honoured قبول کردن
intolerancy عدم قبول
acceptability قابلیت قبول
aceptive قابل قبول
acknowladgement of debt قبول بدهی
compliant قبول کننده
offer and acceptance ایجاب و قبول
entertain قبول کردن
entertained قبول کردن
reasonable قابل قبول
reply paid /RP/ [reply prepaid] جواب قبول
agreement قرار قبول
agreements قرار قبول
concede قبول شکست
conceded قبول شکست
concedes قبول شکست
conceding قبول شکست
entertains قبول کردن
allowable قابل قبول
acceptably بطورقابل قبول
naturalization قبول تابعیت
acceptancy اماده قبول
compliantly با قبول و رضایت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com