English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (12 milliseconds)
English Persian
to be in f. معمول بودن
Search result with all words
habitualness معمول بودن معتادیت
Other Matches
in معمول
usage معمول
usages معمول
usual معمول
going معمول
in vogue معمول
in- معمول
consuetudinary عادی معمول
normal هنجار معمول
undersized کوچکتر از معمول
vogue رسم معمول
fashionably مطابق معمول
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
After the usual courtesies. پس از تعارفات معمول
by usage یا معمول سابق
usu مخفف معمول
off season ارزان تر از معمول
it is usual with him معمول اوست
as usual مطابق معمول
practice معمول به عادت
to set in معمول شدن
as usual <idiom> طبق معمول
usual conditions شرایط معمول
slow down <idiom> از حد معمول آرامتر
out of the ordinary غیر معمول
enchorial معمول متعارفی
eccentrically بطورغیر معمول
out of the common غیر معمول
in character <idiom> مثل معمول
off the map غیر معمول
price current صورت نرخهای معمول
introductions معمول سازی ابداع
introduction معمول سازی ابداع
it is unusually large ازاندازه معمول بزرگتراست
gangling بلند تراز حد معمول
oversleep بیش از حد معمول خوابیدن
it is our usual p to معمول ما این است که
institution رسم معمول عرف
oversleeping بیش از حد معمول خوابیدن
oversleeps بیش از حد معمول خوابیدن
overslept بیش از حد معمول خوابیدن
intercolonial معمول در میان مستعمرات
quite the thing مطابق بارسم معمول
such dresses are the vogue اینجورلباسهامتداول معمول است
international practice طریقه معمول به بین المللی
semidouble دارای گلبرگهای بیشتر از معمول
fair wear and tear خسارت در حد معمولی فرسودگی در حد معمول
retrograde دوران در خلاف جهت معمول
cupola practice روش معمول کوره کوپل
wide angle دارای زاویه دید بیش از معمول
unorthodox دارای عقیده ناصحیح یا غیر معمول
wide-angle دارای زاویه دید بیش از معمول
short تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
substandard زیر معیار یا مقیاس معمول یا قانونی
executive course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
executive length course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
shortest تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
shorter تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
dry year سالی که میزان بارندگی در ان از حد معمول کمتر است
extras اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extra- اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extra اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
wet year سالی که میزان بارندگی از حد معمول سالیانه بیشتراست
bow-pew [نوعی نیمکت معمول در قرن هجدهم انگلیس و آمریکا]
characteristic مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
characteristically مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
fashionableness توافق بارسم وایین معمول مطابقت باسبک روز
gondolas نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
gondola نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
mancipation یکجورایین انتقال یاواگذاری که درازادکردن بردگان وکودکان معمول بود
cylix ابخوری پایه دار ودسته که درقدیم معمول بوده است
The capacity of a battery is typically expressed in milliamp-hours. ظرفیت باتری به طور معمول در میلی آمپر در ساعت بیان می شود.
production run اجرای یک برنامه اصلاح شده که بطور معمول اهدافش راباتمام می رساند
underdistance روش تمرینی دونده درمسافتی کمتر از معمول مسابقه برای ازدیاد سرعت
Advanced Technology Attachment حالت معمول از واسط SCSI که تحت نام IDE هم شناخته شده است
negligence اهمال تفریط معیار ان در CL رفتارو دقتی است که یک فرد بافهم و شعور عادی در امورخود معمول می دارد
refresher حق الوکاله اضافی که هنگام جریان دعوی زمانیکه مدت دادرسی از حد معمول تجاوزکند به وکیل داده میشود
bourgeois <adj.> از ویژگی های این طبقه متوسط، به طور معمول با اشاره به ارزشهای مادی ادراک شده و یا نگرش مرسوم
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
cross-in-square [کلیسای معمول در رم شرقی با چهار گوشه و میدان و چهار طاق گهواره ای]
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
addressing استفاده از کلمه آدرس کوتاهتر از معمول تا عمل کشف آدرس سریع تر انجام شود
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
non-directional design طرح فراگیر [این نوع طرح در نقاط مختلف بافت دارای جذابیت خاص خود بوده و حالت تکراری فرش های معمول را ندارد.]
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
consisting شامل بودن عبارت بودن از
resides ساکن بودن مقیم بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
governed نافذ بودن نافر بودن بر
agree متفق بودن همرای بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
moon سرگردان بودن اواره بودن
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
consisted شامل بودن عبارت بودن از
moons سرگردان بودن اواره بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
governs نافذ بودن نافر بودن بر
having مالک بودن ناگزیر بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
include شامل بودن متضمن بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
owes مدیون بودن مرهون بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
salachak فرش محرابی یموتی [این نوع بافت حالت معمول مستطیل شکل فرش را ندارد و قسمت بالای فرش شکل قوسی یا مثلثی دارد.]
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
style معمول کردن مد کردن
styled معمول کردن مد کردن
styles معمول کردن مد کردن
styling معمول کردن مد کردن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
tacit collusion حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
pictorial rug قالیچه های تصویری [قالیچه های پرتره] [در اینگونه فرش ها نگاره های معمول فرش ها استفاده نمی شود و در آن از تصاویر انسان، حیوان، طبیعت، بناها و حوادث تاریخی بهره می گیرند. به آن نقش غلط نیز می گویند.]
upper memory کیلو بایت از حافظه قرار گرفته بین حدود کیلوبایت و مگابایت . حافظه بیشتر بعد از حافظه معمول کیلوبایت است و قبل از حدود مگابایت
To be all adrift. سر در گم بودن
concentricity بودن
to bargain for بودن
judders لق بودن
suffices بس بودن
To be in two minds about something . To be undecided. To waver and vacI'llate. دو دل بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com