Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 91 (2 milliseconds)
English
Persian
spiritually
معنوی روحی
Other Matches
incorporating
معنوی
moral
معنوی
metaphsical
معنوی
anagogic
معنوی
intellctual right
حق معنوی
spiritual
معنوی
immaterialist
معنوی
virtual
معنوی
incorporates
معنوی
incorporate
معنوی
abstracts
معنوی
abstracting
معنوی
abstract
معنوی
spiritusoity
کیفیت معنوی
moral damage
ضرر معنوی
immaterial
معنوی جزئی
syllepsis
مطابقه معنوی
incorporeal
مجرد معنوی
constructive coercion
اجبار معنوی
spiritual
روحانی معنوی
moral damage
خسارت معنوی
unliquidated damages
خسارات معنوی
emblem
[تصویر سمبل معنوی]
mystique
جذبه وشهرت معنوی
spiritualize
بطور معنوی تفسیر کردن
anagogy
بزرگی معنوی ارتقاء فکر بعالم علوی
anagoge
بزرگی معنوی ارتقاء فکر بعالم علوی
metaphysically
از روی علم ماورای طبیعت بطور معنوی یا مبهم
inanition
بی روحی
spectral
روحی
psychical
روحی
spiritual
روحی
intrinsic
روحی
psychiatry
طب روحی
psychic
روحی
mental
روحی
anagogy
تعالی روحی
to raise a ghost
روحی راحاضرکردن
panpsychism
روحی نگری
to lay a ghost
روحی راناپدیدکردن
supersensible
روحی روانی
psychic force
نیروی روحی
psychasthenia
ضعف روحی
psychic force
قوه روحی
psychotherapy
تداوی روحی
obsessions
عقده روحی
obsession
عقده روحی
gaiety
سبک روحی
verve
سبک روحی
anagoge
تعالی روحی
inner
روحی باطنی
numinous
اسرارامیز روحی
analeptic
محرک روحی
emotional and physical
روحی وبدنی
congenial
دارای تجانس روحی
anagogic
وابسته بتعالی روحی
congenial
<adj.>
دارای تجانس روحی
to sustain a trauma
ضربه روحی خوردن
invigorate
تقویت روحی کردن
insalutary
تاثیر روحی بد اب و هوا
anagogical
وابسته بتعالی روحی
psycho analysis
تجزیه و تجلیل روحی
psychic
واسطه پدیده روحی
traumas
ضربه روحی روان اسیب
psychotherapy ortherapeutics
معالجه بوسائل روحی یاهیپنوتیزیم
obsesses
ایجاد عقده روحی کردن
obsessed
ایجاد عقده روحی کردن
to empower somebody
به کسی قدرت
[روحی]
دادن
to be dashed to the ground
از نظر روحی خرد شدن
trauma
ضربه روحی روان اسیب
obsessing
ایجاد عقده روحی کردن
obsess
ایجاد عقده روحی کردن
to hit rock bottom
از نظر روحی خرد شدن
to be shattered
[British E]
از نظر روحی خرد شدن
to be devastated
از نظر روحی خرد شدن
to walk
به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
to haunt
به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
haunt
دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
syupersubstantial
مافق وجود یا جوهر مادی روحی
haunts
دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
orthopsychiatry
تداوی روحی اختلالات فکری وروحی اطفال
single track
فاقد وسعت معنوی فاقد درک عقلانی
zombies
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombie
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
structuralism
بخشی از روانشناسی که ازراه تعقل وتفکر وضع روحی فرد را مورد مطالعه قرارمیدهد
zombi
روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
shell-shock
اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
shell shock
اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
satyagraha
اصطلاح ابداعی گاندی پیشوای نهضت ملی هند برای به کار بردن قدرت روحی به جای خشونت وشدت عمل برای وصول به اهداف سیاسی و اجتماعی
flying status
وضعیت پرواز از نظر جسمی و روحی وضعیت امادگی خدمه برای پرواز
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com