Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English
Persian
thetic
مقرر معین
thetical
مقرر معین
Search result with all words
regular
معین مقرر
regulars
معین مقرر
Other Matches
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
statutory law
مقرر
instructions
مقرر
instruction
مقرر
statutory
مقرر
due
مقرر
regular
مقرر
regulars
مقرر
provision
مقرر کردن
prescript
مقرر شده
defaults
در موعد مقرر
defaulting
در موعد مقرر
provides
مقرر داشتن
agreed time
موعد مقرر
governs
مقرر داشتن
defaulted
در موعد مقرر
courier station
مقرر پیک
provide
مقرر داشتن
pass a resolution
مقرر داشتن
standard
مقرر قانونی
adjudge
مقرر داشتن
standards
مقرر قانونی
enactive
مقرر دارنده
due
لازم مقرر
statutory
قانونی مقرر
relevant time
موعد مقرر
govern
مقرر داشتن
default
در موعد مقرر
due date
موعد مقرر
governed
مقرر داشتن
preordain
قبلا مقرر داشتن
code
قانون قاعده مقرر
adjudged
مقرر داشتن دانستن
foreordinate
از پیش مقرر کردن
assigns
مقرر داشتن گماشتن
assigning
مقرر داشتن گماشتن
assigned
مقرر داشتن گماشتن
assign
مقرر داشتن گماشتن
exceed the deadline
گذشتن از مهلت مقرر
adjudges
مقرر داشتن دانستن
adjudging
مقرر داشتن دانستن
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
by work
کار غیر مقرر
foreordain
از پیش مقرر کردن
awards
مقرر داشتن اعطا کردن
resolves
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
awarded
مقرر داشتن اعطا کردن
standards
عیار قانونی استاندارد مقرر
award
مقرر داشتن اعطا کردن
standard
عیار قانونی استاندارد مقرر
awarding
مقرر داشتن اعطا کردن
resolve
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
The deadline is coming closer.
مهلت مقرر نزدیکتر می شود.
The prescribed time - limit expires tomorrow .
مهلت مقرر فردا منقضی می شود
avouch
مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
essoin
بهانه برای عدم حضوردردادگاه درزمان مقرر
anticipation
سبقت وقوع قبل از موعد مقرر پیشدستی
cash discount
تخفیف مخصوص خریداری که وجه را در موعد مقرر بپردازد
over crowding
تعداد ساکنین از میزانی که قانون مسکن مقرر داشته است
The City Council has decreed that all dogs must be kept on a leash there.
شورای شهر مقرر کرده است که تمام سگ ها باید با افسار بسته شوند .
qualified indorsement
فهرنویسی برات یا سفته با ذکرمطلبی که مسئوولیت فهرنویس را نسبت به ان چه قانون مقرر داشته است محدودتر یا وسیعتر کند
accelerated depreciation
استهلاک زودرس
[روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
In the fullness lf time .
به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
precise
معین
adjutor
معین
specified
معین
accessory
معین
ally
معین
allying
معین
certain
معین
indeterminate
نا معین
subsidiaries
معین
accessorial
معین
limiting
معین
subsidiary
معین
settled
معین
punctual
معین
adjutant
معین
adjutants
معین
ledgers
معین
ledger
معین
auxiliary
معین
auxiliaries
معین
regulars
معین
regular
معین
definite
معین
ancillary
معین
rubicon
حد معین
specific
معین
specifics
معین
determinate
معین
fixed
معین
given
معین
the fullness of time
وقت معین
destined
مقصد معین
anyone
هرشخص معین
shall
فعل معین
dose
اندازه معین
dosed
اندازه معین
spanned
مدت معین
doses
اندازه معین
spanned
فاصله معین
draw the line
<idiom>
معین کردن
spans
فاصله معین
systematically
با روش معین
spans
مدت معین
spanning
فاصله معین
spanning
مدت معین
dosing
اندازه معین
statically determined
از نظراستاتیکی معین
definitive
معین کننده
determinate error
خطای معین
positive
یقین معین
determinately
بطور معین
do
فعل معین
denominate
معین کردن
adverb modifying a verb
معین فعل
at a stated time
در وقت معین
assignable
معین مشخص
aoristic
غیر معین
insets
: معین کردن
inset
: معین کردن
figure out
معین کردن
specified time
وقت معین
rose bay
گل معین التجاری
adverb
معین فعل
adverbs
معین فعل
rhomboidal
شبه معین
on a given day
در روزی معین
part performance
عقد معین
linking verb
فعل معین
ledger card
کارت معین
general ledger
معین عام
allotted time
وقت معین
span
فاصله معین
space
مدت معین
settle
معین کردن
defines
معین کردن
defining
معین کردن
periodically
در فواصل معین
allocate
معین کردن
allocates
معین کردن
allocating
معین کردن
designate
معین کردن
defined
معین کردن
define
معین کردن
specifies
معین کردن
spaces
مدت معین
settles
معین کردن
specifying
معین کردن
specifics
مخصوص معین
specific
مخصوص معین
auxiliary
امدادی معین
auxiliaries
امدادی معین
specify
معین کردن
designates
معین کردن
span
مدت معین
limit
معین کردن
designating
معین کردن
statically indeterminate
از نظر ایستایی نا معین
identifier
معین کننده هویت
plant out
در فواصل معین کاشتن
uncaused
بدون علت معین
law of difinte proportions
قانون نسبتهای معین
date
مدت معین کردن
magnetic ledger card
کارت معین مغناطیسی
at home
پذیرایی در ساعت معین
dates
مدت معین کردن
overtime
بیش از وقت معین
timed
وقت معین کردن
time
وقت معین کردن
statically determined
از نظر ایستایی معین
speciosity
کیفیت معین ومشخص
current income
درامدیک دوره معین
subsidiarily
بطور معین یا متمم
fixed cost
هزینه ثابت و معین
systematically
ازروی یک اسلوب معین
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
modal auxiliary
فعل معین شرطی
aorist
ماضی غیر معین
to map out
جز بجز معین کردن
pre appoint
از پیش معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
times
وقت معین کردن
circumstanced
دارای یک حالت معین
patch
مدت زمان معین
predeterminate
از پیش معین شده
shapeless
فاقد شکل معین
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
semidefinite matrix
ماتریس نیمه معین
ratio
نسبت معین وثابت
open contract
قرارداد غیر معین
ratios
نسبت معین وثابت
to plant out
درفاصلههای معین کاشتن
nonsignificant
غیر معین نامعلوم
rhomboid muscle
ماهیچه چهارگوش معین
patches
مدت زمان معین
tenant right
حقی است که درانقضای مهلت مقرر بابت تغییراتی که مستاجر در عین مستاجره داده و انتفاع ازانها ناتمام مانده است به وی تعلق می گیرد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com