English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 59 (4 milliseconds)
English Persian
faulty مقصر
blameworthy مقصر
hangdog مقصر
guilty مقصر
culpable مقصر
culprit مقصر
culprits مقصر
sinner مقصر
sinners مقصر
delinquent مقصر
delinquents مقصر
blamable مقصر
blameful مقصر
deliquent مقصر
faultful مقصر
in fault مقصر
shortcomer مقصر
nocent مقصر
non feasor مقصر
shorrcomer مقصر
tort feasor مقصر
at fault <idiom> مقصر
Other Matches
faulty مقصر نکوهیده
to get the blame مقصر شدن
faults مقصر دانستن
faulted مقصر دانستن
fault مقصر دانستن
defaulter سرباز مقصر
blaming مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
blamed مقصر دانستن
blame مقصر دانستن
defaulters سرباز مقصر
convicted شخص مقصر و محکوم
convicted مقصر دانسته شدن
convict شخص مقصر و محکوم
to blame one another همدیگر را مقصر کردن
convict مقصر دانسته شدن
to be to blame for something مقصر درکاری بودن
self incrimination مقصر شماری خود
incriminating مقصر قلمداد کردن
incriminate مقصر قلمداد کردن
faultily بطور معیوب یا مقصر
incriminated مقصر قلمداد کردن
convicts شخص مقصر و محکوم
incriminates مقصر قلمداد کردن
convicts مقصر دانسته شدن
convicting شخص مقصر و محکوم
convicting مقصر دانسته شدن
They held me culpable for the accident. آنها من را مقصر آن پیشامد دانستند.
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
She is more culpable than the others. او [زن] بیشتر از دیگران گناه کار [مقصر] است.
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com