Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (12 milliseconds)
English
Persian
accrues
منتج گردیدن تعلق گرفتن
accruing
منتج گردیدن تعلق گرفتن
Other Matches
accrue
منتج گردیدن
accrues
تعلق گرفتن
accrue
تعلق گرفتن
accruing
تعلق گرفتن
accrue
تعلق گرفتن
condequent
منتج
consequent
منتج
lead in
منتج
roves
ول گردیدن
revolved
گردیدن
revolves
گردیدن
to go for a stroll
گردیدن
roams
گردیدن
roamed
گردیدن
revolve
گردیدن
roved
ول گردیدن
roaming
گردیدن
roam
گردیدن
swirl
گردیدن
swirled
گردیدن
swirling
گردیدن
swirls
گردیدن
seach
گردیدن
Hinduism
گردیدن
rove
ول گردیدن
to take a stroll
گردیدن
resulted
منتج شدن
illative
منتج شونده
sequent
منتج ناشی
result
منتج شدن
follows
منتج شدن
reflecting
منتج شدن به
reflects
منتج شدن به
follow
منتج شدن
reflect
منتج شدن به
followed
منتج شدن
resulting
منتج شدن
rotates
برمحورخود گردیدن
rotate
برمحورخود گردیدن
rotated
برمحورخود گردیدن
circumgyrate
گردیدن دورزدن
abrasions
سایش منتج ازالودگی
abrasion
سایش منتج ازآلودگی
wind up
منتج به نتیجه شدن
resultant
حاصل منتج شونده
circumambulate
دور چیزی گردیدن
mucker
پول جمع کن ول گردیدن
illation
نتیجه رسان منتج شونده
deriving
ناشی شدن از منتج کردن
derive
ناشی شدن از منتج کردن
derives
ناشی شدن از منتج کردن
eventuate
منتج شدن نتیجه دادن
dependencies
تعلق
dependency
تعلق
accru
تعلق
attachment
تعلق
belong
تعلق داشتن
intimacy principle
اصل تعلق
belonged
تعلق داشتن
incurrence
تعلق گرفتگی
belongingness
تعلق پذیری
belonging to another
تعلق به غیر
belongs
تعلق داشتن
swivelled
روی محورگرداندن یا گردیدن چرخیدن نوسان
swivels
روی محورگرداندن یا گردیدن چرخیدن نوسان
swivel
روی محورگرداندن یا گردیدن چرخیدن نوسان
that right inheres in him
ان حق باو تعلق میگیرد
incidence
تعلق واقعی مالیات مشمولیت
fixation
خیره شدگی تعلق خاطر
out of one's element
<idiom>
جایی که به شخص تعلق ندارد
fixations
خیره شدگی تعلق خاطر
royalty tonnage
ی که حق الامتیازبدان تعلق میگیردبتن شماری
quantity allowance
تخفیفی که به خرید عمده تعلق میگیرد
neither fish nor fowl
<idiom>
چیزی که به گروه مشخص تعلق ندارد
birthright
حقوقی که در اثر تولد بخص تعلق می گیرد
dutiable goods
کالایی که حقوق گمرکی یاعوارض دیگربدان تعلق می گیرد
rent
ان چه که به زمین به عنوان یکی ازعوامل تولید تعلق می گیرد
What followed was the usual recital of the wife and children he had to support.
سپس داستان منتج شد به بهانه مرسوم زن و بچه ها که او
[مرد]
باید از آنها حمایت بکند.
His sculptures blend into nature as if they belonged there.
مجسمه های او به طبیعت طوری آمیخته میشوند انگاری که آنها به آنجا تعلق دارند.
free haul
در حمل مصالح ساختمانی به کارگاه حداکثر مسافتی را که کرایه اضافی بدان تعلق نگیردگویند
One day I want to have a horse of my very own.
روزی من می خواهم یک اسب داشته باشم که شخصا به من تعلق داشته باشد.
tenant right
حقی است که درانقضای مهلت مقرر بابت تغییراتی که مستاجر در عین مستاجره داده و انتفاع ازانها ناتمام مانده است به وی تعلق می گیرد
to take medical advice
دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
clam
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
clams
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
gripped
طرز گرفتن وسیله گرفتن
to seal up
درز گرفتن کاغذ گرفتن
grips
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grip
طرز گرفتن وسیله گرفتن
gripping
طرز گرفتن وسیله گرفتن
take in
<idiom>
زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
calebrate
جشن گرفتن عید گرفتن
slag
کفه گرفتن تفاله گرفتن
To tell some one his fortune .
برای کسی فال گرفتن ( فال کسی را گرفتن )
resume
از سر گرفتن
retreated
پس گرفتن
withdraw
پس گرفتن
false grip
گرفتن
withdraws
پس گرفتن
withdrawal
پس گرفتن
retreating
پس گرفتن
retreats
پس گرفتن
unsay
پس گرفتن
tong
گرفتن
wive
زن گرفتن
to nestle oneself
جا گرفتن
encumbered
گرفتن
seize
گرفتن
encumbering
گرفتن
to lay a wager
گرفتن
abate
اب گرفتن از
abated
اب گرفتن از
abates
اب گرفتن از
abating
اب گرفتن از
retreat
پس گرفتن
withdrawals
پس گرفتن
detracts
گرفتن
to whisk away or off
گرفتن
detracting
گرفتن
to take fast hold of
گرفتن
blinds
گرفتن
encumbers
گرفتن
blinded
گرفتن
blind
گرفتن
detract
گرفتن
situating
جا گرفتن
take
گرفتن
situates
جا گرفتن
situate
جا گرفتن
takes
گرفتن
detracted
گرفتن
disesteem
کم گرفتن
devest
گرفتن
despumate
کف گرفتن از
to shut off
را گرفتن
to station oneself
جا گرفتن
adeem
پس گرفتن
deglutinate
گرفتن
to take a wife
زن گرفتن
catch on
گرفتن
to take up
گرفتن
to take one's stand
جا گرفتن
catch
گرفتن
resumption
از سر گرفتن
recapturing
پس گرفتن
grabbed
گرفتن
recaptures
پس گرفتن
recaptured
پس گرفتن
grabbing
گرفتن
recapture
پس گرفتن
lay to heart
به دل گرفتن
infold
در بر گرفتن
to begin again
از سر گرفتن
grabs
گرفتن
indwell
جا گرفتن
to addict oneself
خو گرفتن
grab
گرفتن
obturate
گرفتن
reoccupy
از سر گرفتن
skims
گرفتن کف
skims
کف گرفتن از
raclaim
پس گرفتن
skimmed
گرفتن کف
hold
گرفتن
holds
گرفتن
skimmed
کف گرفتن از
skim
گرفتن کف
skim
کف گرفتن از
inclasp
در بر گرفتن
overtakes
گرفتن
to break in
گرفتن
resuming
از سر گرفتن
captures
گرفتن
capturing
گرفتن
resumes
از سر گرفتن
resumed
از سر گرفتن
get at
گرفتن
capture
گرفتن
encumber
گرفتن
seizes
گرفتن
to hunt out
گرفتن
to get at
گرفتن
accompanies
دم گرفتن
to bring to a stop
را گرفتن
tithe
ده یک گرفتن از
overtaken
گرفتن
to put a stop to
را گرفتن
overtake
گرفتن
to call back
پس گرفتن
to catch a fly
بل گرفتن
to catch on
گرفتن
to draw back
پس گرفتن
corks
گرفتن
cork
گرفتن
tithes
ده یک گرفتن از
seized
گرفتن
gets
گرفتن
cease
گرفتن
acclimatising
خو گرفتن
acclimatises
خو گرفتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com