English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
errant منحرف بدنام
Other Matches
deviating منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
stigmatic بدنام
stigmatist بدنام
unpopular بدنام
infamous بدنام
misnamed بدنام
disreputable بدنام
vilifies بدنام کردن
maligns بدنام کردن
maligning بدنام کردن
malign بدنام کردن
defamed بدنام کردن
stigmatization بدنام سازی
defames بدنام کردن
libellist بدنام کننده
infamonize بدنام کردن
defame بدنام کردن
blemish بدنام کردن
infamize بدنام کردن
vilify بدنام کردن
vilified بدنام کردن
vilifying بدنام کردن
denigrate بدنام کردن
defaming بدنام کردن
notorious بدنام رسوا
attaint بدنام کردن
calumnious بدنام کننده
disorderly house خانه بدنام
arrant بدنام ترین
tracucement بدنام سازی
denigrating بدنام کردن
maligned بدنام کردن
denigrated بدنام کردن
denigrates بدنام کردن
traducement بدنام سازی بد نامی
traduce بهتان زدن به بدنام کردن
rounder ادم بدنام الت استهزا
calumniate بهتان زدن به بدنام کردن
traduces بهتان زدن به بدنام کردن
traduced بهتان زدن به بدنام کردن
traducing بهتان زدن به بدنام کردن
blemishes بدنام کردن افترا زدن
blemishing بدنام کردن افترا زدن
blemished بدنام کردن افترا زدن
hell-bent منحرف
deviant منحرف
perverse منحرف
lost منحرف
deviator منحرف
deviating منحرف
perverting منحرف
digressional منحرف
awry منحرف
hell bent منحرف
deviants منحرف
amiss منحرف
astray منحرف
deviated منحرف
deviate منحرف
aberrant منحرف
perverts منحرف
perverted منحرف
pervert منحرف
deviates منحرف
digressed منحرف شدن
deflecting منحرف شدن
deflecting منحرف کردن
digresses منحرف شدن
deflected منحرف کردن
deflected منحرف شدن
digressing منحرف شدن
perversity منحرف بودن
deflect منحرف کردن
deflect منحرف شدن
deflects منحرف شدن
deviated منحرف شدن
perverts منحرف کردن
perverting منحرف کردن
pervert منحرف کردن
hell-bent منحرف شده
hell bent منحرف شده
deviate منحرف شدن
astray منحرف بیراه
deviates منحرف شدن
bend منحرف کردن
deviating منحرف شدن
intervert منحرف کردن
divertive منحرف کننده
diverts منحرف کردن
diverted منحرف شدن
diverted منحرف کردن
divert منحرف کردن
to step aside منحرف شدن
digressively بطور منحرف
swerve منحرف شدن
swerve منحرف کردن
avert منحرف کردن
step aside منحرف شدن
curving کم کم منحرف شدن
curves کم کم منحرف شدن
fall off منحرف شدن
excurse منحرف شدن
wringing منحرف کردن
wrings منحرف کردن
curve کم کم منحرف شدن
divert منحرف شدن
draw off منحرف کردن
pay off منحرف شدن
diversionary منحرف کننده
swerved منحرف شدن
diverts منحرف شدن
wring منحرف کردن
averting منحرف کردن
averted منحرف کردن
deviator منحرف شونده
call off منحرف کردن
swerving منحرف کردن
swerving منحرف شدن
digress منحرف شدن
swerved منحرف کردن
deflects منحرف کردن
swerves منحرف شدن
swerves منحرف کردن
averts منحرف کردن
antevert به جلو منحرف کردن
deflecting electrode صفحه منحرف کننده
deflecting electrode الکترد منحرف کننده
back slide منحرف شدن از مسیر
devious غیر مستقیم منحرف
divertor switch کلید منحرف کننده
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic منحرف کردن ترافیک
twisty پیچ دار منحرف
to put off the scent ازجاده منحرف کردن
to call off منحرف یامنصرف کردن
deflecting voltage ولتاژ منحرف کننده
deflector plates صفحههای منحرف کننده
oblique غیر مستقیم منحرف
distracts منحرف کردن توجه
distract منحرف کردن توجه
skewing منحرف کج نگاه کردن
detour خط سیر را منحرف کردن
detours خط سیر را منحرف کردن
skew منحرف کج نگاه کردن
skews منحرف کج نگاه کردن
lynch بدنام کردن زجر کشی کردن
lynched بدنام کردن زجر کشی کردن
lynches بدنام کردن زجر کشی کردن
incorruptible فساد نا پذیر منحرف نشدنی
diversionary attack تک منحرف کننده توجه دشمن
baffle منحرف کننده جریان سیال
slips سرخوردن منحرف شدن از مسیر
warps منحرف کردن تاب برداشتن
jump تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
magnetic deflection field میدان منحرف کننده مغناطیسی
warp منحرف کردن تاب برداشتن
jumps تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jumped تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
warped منحرف کردن تاب برداشتن
indivertible انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
falloff متوجه بودن منحرف شدن
slipped سرخوردن منحرف شدن از مسیر
baffled منحرف کننده جریان سیال
yawed ازمسیر خود منحرف شدن
yaw ازمسیر خود منحرف شدن
baffles منحرف کننده جریان سیال
sidetracked از امر اصلی منحرف شدن
baffling منحرف کننده جریان سیال
sidetrack از امر اصلی منحرف شدن
wanders اواره بودن منحرف شدن
wandered اواره بودن منحرف شدن
wander اواره بودن منحرف شدن
slip سرخوردن منحرف شدن از مسیر
sympodium منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
to veer off the street از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
bolting فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolted فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolts فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolt فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
borrows مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
angle block سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
borrow مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
deflector صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
adverse yaw شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
to p off an awkward situation حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
tabbed flap فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
covered گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
diversionary landing فرود انحرافی برای اغفال دشمن فرود منحرف کننده
inflexed منحنی یا کج شده بطرف داخل یا خارج و یابطرف پایین ویابطرف قطب و محور منحرف شده
to fly off شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
warp تاب دار کردن منحرف کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com