English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (15 milliseconds)
English Persian
perversity منحرف بودن
Search result with all words
wander اواره بودن منحرف شدن
wandered اواره بودن منحرف شدن
wanders اواره بودن منحرف شدن
falloff متوجه بودن منحرف شدن
Other Matches
deviated منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviating منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
perverting منحرف
perverts منحرف
pervert منحرف
amiss منحرف
deviants منحرف
deviate منحرف
deviates منحرف
perverse منحرف
deviated منحرف
deviator منحرف
aberrant منحرف
deviating منحرف
hell bent منحرف
lost منحرف
astray منحرف
hell-bent منحرف
digressional منحرف
awry منحرف
deviant منحرف
perverted منحرف
deviating منحرف شدن
curves کم کم منحرف شدن
deviator منحرف شونده
curve کم کم منحرف شدن
deviated منحرف شدن
deviates منحرف شدن
digressively بطور منحرف
errant منحرف بدنام
excurse منحرف شدن
curving کم کم منحرف شدن
deflects منحرف کردن
deflects منحرف شدن
deflecting منحرف کردن
deflecting منحرف شدن
deflected منحرف کردن
deflected منحرف شدن
fall off منحرف شدن
deflect منحرف کردن
deflect منحرف شدن
divertive منحرف کننده
diversionary منحرف کننده
step aside منحرف شدن
wringing منحرف کردن
swerved منحرف شدن
swerved منحرف کردن
swerves منحرف شدن
hell bent منحرف شده
swerving منحرف شدن
swerving منحرف کردن
swerve منحرف کردن
swerve منحرف شدن
wring منحرف کردن
digress منحرف شدن
digressed منحرف شدن
digresses منحرف شدن
wrings منحرف کردن
bend منحرف کردن
digressing منحرف شدن
astray منحرف بیراه
draw off منحرف کردن
pervert منحرف کردن
avert منحرف کردن
diverted منحرف کردن
perverts منحرف کردن
pay off منحرف شدن
averted منحرف کردن
diverted منحرف شدن
diverts منحرف کردن
call off منحرف کردن
averting منحرف کردن
averts منحرف کردن
divert منحرف شدن
perverting منحرف کردن
hell-bent منحرف شده
intervert منحرف کردن
to step aside منحرف شدن
swerves منحرف کردن
deviate منحرف شدن
divert منحرف کردن
diverts منحرف شدن
distract منحرف کردن توجه
to put off the scent ازجاده منحرف کردن
distracts منحرف کردن توجه
twisty پیچ دار منحرف
divertor switch کلید منحرف کننده
deflector plates صفحههای منحرف کننده
back slide منحرف شدن از مسیر
antevert به جلو منحرف کردن
devious غیر مستقیم منحرف
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic منحرف کردن ترافیک
oblique غیر مستقیم منحرف
skew منحرف کج نگاه کردن
deflecting electrode صفحه منحرف کننده
deflecting voltage ولتاژ منحرف کننده
skewing منحرف کج نگاه کردن
deflecting electrode الکترد منحرف کننده
skews منحرف کج نگاه کردن
detour خط سیر را منحرف کردن
to call off منحرف یامنصرف کردن
detours خط سیر را منحرف کردن
baffled منحرف کننده جریان سیال
baffle منحرف کننده جریان سیال
baffling منحرف کننده جریان سیال
baffles منحرف کننده جریان سیال
warped منحرف کردن تاب برداشتن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
yaw ازمسیر خود منحرف شدن
incorruptible فساد نا پذیر منحرف نشدنی
magnetic deflection field میدان منحرف کننده مغناطیسی
sidetrack از امر اصلی منحرف شدن
yawed ازمسیر خود منحرف شدن
indivertible انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
jumps تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jumped تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
jump تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slipped سرخوردن منحرف شدن از مسیر
slips سرخوردن منحرف شدن از مسیر
slip سرخوردن منحرف شدن از مسیر
warp منحرف کردن تاب برداشتن
diversionary attack تک منحرف کننده توجه دشمن
sidetracked از امر اصلی منحرف شدن
to veer off the street از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
bolted فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolting فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolts فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
sympodium منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
bolt فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
angle block سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
borrow مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrows مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
adverse yaw شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
to p off an awkward situation حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
deflector صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
tabbed flap فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
consisting شامل بودن عبارت بودن از
consisted شامل بودن عبارت بودن از
pertain مربوط بودن متعلق بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com