English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 176 (2 milliseconds)
English Persian
astray منحرف بیراه
Other Matches
aberrant بیراه
deviated منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviating منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated منحرف
perverse منحرف
deviate منحرف
digressional منحرف
perverts منحرف
amiss منحرف
deviator منحرف
lost منحرف
deviates منحرف
deviating منحرف
astray منحرف
deviants منحرف
perverted منحرف
hell-bent منحرف
pervert منحرف
perverting منحرف
awry منحرف
hell bent منحرف
deviant منحرف
aberrant منحرف
bend منحرف کردن
digress منحرف شدن
deviates منحرف شدن
perverting منحرف کردن
digressing منحرف شدن
deviating منحرف شدن
averts منحرف کردن
averting منحرف کردن
averted منحرف کردن
perverts منحرف کردن
avert منحرف کردن
digressed منحرف شدن
deflected منحرف شدن
deflecting منحرف کردن
deflecting منحرف شدن
deviated منحرف شدن
deflected منحرف کردن
deflects منحرف شدن
deflects منحرف کردن
hell-bent منحرف شده
deflect منحرف کردن
deflect منحرف شدن
pervert منحرف کردن
deviate منحرف شدن
swerve منحرف کردن
diverts منحرف شدن
digresses منحرف شدن
fall off منحرف شدن
excurse منحرف شدن
draw off منحرف کردن
divertive منحرف کننده
digressively بطور منحرف
deviator منحرف شونده
curve کم کم منحرف شدن
diverted منحرف شدن
diverted منحرف کردن
divert منحرف شدن
diversionary منحرف کننده
to step aside منحرف شدن
hell bent منحرف شده
step aside منحرف شدن
pay off منحرف شدن
intervert منحرف کردن
divert منحرف کردن
curves کم کم منحرف شدن
curving کم کم منحرف شدن
errant منحرف بدنام
swerving منحرف کردن
perversity منحرف بودن
swerved منحرف شدن
swerved منحرف کردن
swerves منحرف شدن
swerves منحرف کردن
swerving منحرف شدن
swerve منحرف شدن
wring منحرف کردن
diverts منحرف کردن
wrings منحرف کردن
wringing منحرف کردن
call off منحرف کردن
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic منحرف کردن ترافیک
antevert به جلو منحرف کردن
deflecting voltage ولتاژ منحرف کننده
deflecting electrode صفحه منحرف کننده
twisty پیچ دار منحرف
deflecting electrode الکترد منحرف کننده
divertor switch کلید منحرف کننده
back slide منحرف شدن از مسیر
devious غیر مستقیم منحرف
deflector plates صفحههای منحرف کننده
to put off the scent ازجاده منحرف کردن
to call off منحرف یامنصرف کردن
distract منحرف کردن توجه
distracts منحرف کردن توجه
oblique غیر مستقیم منحرف
skews منحرف کج نگاه کردن
detour خط سیر را منحرف کردن
detours خط سیر را منحرف کردن
skewing منحرف کج نگاه کردن
skew منحرف کج نگاه کردن
diversionary attack تک منحرف کننده توجه دشمن
magnetic deflection field میدان منحرف کننده مغناطیسی
jumped تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
warped منحرف کردن تاب برداشتن
slipped سرخوردن منحرف شدن از مسیر
indivertible انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
warp منحرف کردن تاب برداشتن
slips سرخوردن منحرف شدن از مسیر
falloff متوجه بودن منحرف شدن
jump تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jumps تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slip سرخوردن منحرف شدن از مسیر
sidetracked از امر اصلی منحرف شدن
sidetrack از امر اصلی منحرف شدن
wanders اواره بودن منحرف شدن
wandered اواره بودن منحرف شدن
wander اواره بودن منحرف شدن
baffling منحرف کننده جریان سیال
baffles منحرف کننده جریان سیال
warps منحرف کردن تاب برداشتن
incorruptible فساد نا پذیر منحرف نشدنی
yaw ازمسیر خود منحرف شدن
yawed ازمسیر خود منحرف شدن
baffle منحرف کننده جریان سیال
baffled منحرف کننده جریان سیال
bolt فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
to veer off the street از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
bolts فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
sympodium منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
bolting فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolted فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
borrows مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrow مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
angle block سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
to p off an awkward situation حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
adverse yaw شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
deflector صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
tabbed flap فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
covered گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
diversionary landing فرود انحرافی برای اغفال دشمن فرود منحرف کننده
inflexed منحنی یا کج شده بطرف داخل یا خارج و یابطرف پایین ویابطرف قطب و محور منحرف شده
to fly off شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
warped تاب دار کردن منحرف کردن
warps تاب دار کردن منحرف کردن
warp تاب دار کردن منحرف کردن
alienate بیگانه کردن منحرف کردن
alienates بیگانه کردن منحرف کردن
alienating بیگانه کردن منحرف کردن
deflected منحرف کردن منکسر کردن
stray سرگردان شدن منحرف شدن
deflecting منحرف کردن منکسر کردن
deflects منحرف کردن منکسر کردن
deflect منحرف کردن منکسر کردن
straying سرگردان شدن منحرف شدن
strays سرگردان شدن منحرف شدن
corruptor فاسد کننده منحرف کننده
corrupter فاسد کننده منحرف کننده
diverting سرگرم کننده منحرف کننده
anti balance tab بالچهای که روی سطوح کنترل که در جهت انحراف سطح اصلی منحرف شده وگشتاور لازم برای انحراف سطح را افزایش میدهد وحرکت انرا در مقابل جریان هوا مشکل میسازد
swerving عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerves عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerved عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerve عدول کردن منحرف کردن کج کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com