English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
English Persian
condense منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condenses منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condensing منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
Other Matches
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
solidify سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidified سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifying سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifies سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
condenses منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condense منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condensing منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
shrugging منقبض کردن
contract منقبض کردن
retracts منقبض کردن
retracting منقبض کردن
retracted منقبض کردن
retract منقبض کردن
shrug منقبض کردن
shrugged منقبض کردن
constrict منقبض کردن
constricts منقبض کردن
scrunch منقبض کردن
scrunched منقبض کردن
constricting منقبض کردن
scrunches منقبض کردن
scrunching منقبض کردن
constricted منقبض کردن
contract کنترات کردن منقبض کردن
slacken شل کردن یاشدن
sprains رگ به رگ کردن یاشدن
sprained رگ به رگ کردن یاشدن
slackens شل کردن یاشدن
slackening شل کردن یاشدن
slackened شل کردن یاشدن
spraining رگ به رگ کردن یاشدن
sprain رگ به رگ کردن یاشدن
contract منقبض شدن مخفف کردن
to crock up خراب کردن یاشدن
turn off خاموش کردن یاشدن
slowest اهسته کردن یاشدن
slowing اهسته کردن یاشدن
prop حائل کردن یاشدن
propped حائل کردن یاشدن
propping حائل کردن یاشدن
wither پژمرده کردن یاشدن
slows اهسته کردن یاشدن
foreignize بیگانه کردن یاشدن
turn-offs خاموش کردن یاشدن
sack اخراج کردن یاشدن
sacks اخراج کردن یاشدن
solidifies سفت کردن یاشدن
sacked اخراج کردن یاشدن
ripen رسیده کردن یاشدن
ripened رسیده کردن یاشدن
ripening رسیده کردن یاشدن
ripens رسیده کردن یاشدن
mine استخراج کردن یاشدن
solidified سفت کردن یاشدن
mined استخراج کردن یاشدن
mines استخراج کردن یاشدن
slow اهسته کردن یاشدن
solidifying سفت کردن یاشدن
slowed اهسته کردن یاشدن
slower اهسته کردن یاشدن
solidify سفت کردن یاشدن
sponging طفیلی کردن یاشدن
sponged طفیلی کردن یاشدن
turn-off خاموش کردن یاشدن
sponge طفیلی کردن یاشدن
body غلیظ کردن
bodies غلیظ کردن
enrichment غلیظ کردن
to wear out ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
changes دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changed دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
change دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelved شیب دار کردن یاشدن
changing دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelve شیب دار کردن یاشدن
burring غلیظ تلفظ کردن
burred غلیظ تلفظ کردن
burrs غلیظ تلفظ کردن
burr غلیظ تلفظ کردن
cark بار کردن غمگین ساختن یاشدن
substantialize دارای وجود خارجی کردن یاشدن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
smoke out <idiom> درمه غلیظ گیر کردن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
souse مست مست کردن یاشدن
crimpy منقبض
incodensable منقبض نشدنی
contract منقبض شدن
condenser منقبض کننده
hard set منقبض شده
retractor منقبض کننده
twitch grass منقبض شدن
contracted منقبض شده
retractive منقبض کننده
astrictive منقبض کننده
contractive منقبض کننده
twitches منقبض شدن کشش
twitched منقبض شدن کشش
twitch منقبض شدن کشش
twitching منقبض شدن کشش
depressor عضلهای که منقبض شود
shrinks منقبض شدن عقب کشیدن
retractive منقبض شونده جمع کننده
shrink منقبض شدن عقب کشیدن
shrinking منقبض شدن عقب کشیدن
chirk شادکردن یاشدن
trance مسحورکردن یاشدن
trances مسحورکردن یاشدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
systaltic منقبض ومنبسط شونده بصورت متناوب
grumous غلیظ
densest غلیظ
denser غلیظ
dreggy غلیظ
dense غلیظ
smoke مه غلیظ
smokes مه غلیظ
sizy غلیظ
concentrated غلیظ
dense fog مه بس غلیظ
thick fog مه غلیظ
fulsome غلیظ
abutted متصل بودن یاشدن
abut متصل بودن یاشدن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
abuts متصل بودن یاشدن
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
thickened غلیظ شدن
pea-souper مه غلیظ زردرنگ
pea souper مه غلیظ زردرنگ
thicker غلیظ سفت
slabs غلیظ لیز
consomme ابگوشت غلیظ
condensable غلیظ شدنی
thick غلیظ سفت
thickens غلیظ شدن
potage ابگوشت غلیظ
semiliquid مایع غلیظ
incrassate غلیظ گردن
concentrations غلیظ سازی
concentration غلیظ سازی
thickener غلیظ کننده
incrassate غلیظ شدن
thicken غلیظ شدن
thickest غلیظ سفت
pea-soupers مه غلیظ زردرنگ
heavy accent لهجه غلیظ
caliginous تار غلیظ
slab غلیظ لیز
inspissation غلیظ سازی
thickeners غلیظ کننده
loblolly اش اماج غلیظ
massy متراکم غلیظ
condensability قابلیت انقباض یاتکثیف-امادگی برای منقبض شدن
pea soupy غلیظ و زرد رنگ
viscid غلیظ وشیره مانند
Blood is thicker than water . <proverb> خون از آب غلیظ تر است.
thickening agent عامل غلیظ کننده
heavier غلیظ خواب الود
cream of lime دوغاب اهک غلیظ
heavies غلیظ خواب الود
heaviest غلیظ خواب الود
heavy غلیظ خواب الود
impaste رنگ غلیظ زدن به
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
impasto شیوه رنگ زنی غلیظ
madrilene ابگوشت غلیظ گوجه فرنگی
minestrone سوپ غلیظ سبزی ولوبیاوماکارونی
smoggy پوشیده از مه غلیظ الوده با دود
sirup محلول غلیظ قندی دارویی
syrups محلول غلیظ قندی دارویی
syrup محلول غلیظ قندی دارویی
wilson cloud نوعی ابر غلیظ و متراکم
sludge لجن غلیظ رسوب مخازن سوخت ناو
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
accelerating pump پمپ کوچکی که به منظورتامین فوری مخلوط غلیظ سوخت و هوا در کابراتورتعبیه میشود
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com