English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 221 (35 milliseconds)
English Persian
piffle من من کردن حرف بیهوده زدن
Search result with all words
waste حرام کردن بیهوده تلف کردن
wastes حرام کردن بیهوده تلف کردن
piddle کار بیهوده کردن
piddled کار بیهوده کردن
piddles کار بیهوده کردن
fiddle کار بیهوده کردن
fiddled کار بیهوده کردن
fiddles کار بیهوده کردن
rant لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
frivol کار بیهوده کردن
ranten لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
run through <idiom> اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
Other Matches
ineffectively بیهوده
trashier بیهوده
driftless بیهوده
bootless بیهوده
non-starters بیهوده
trashiest بیهوده
trashy بیهوده
idlest بیهوده
idles بیهوده
of no issue بیهوده
idled بیهوده
idle بیهوده
ineffectual بیهوده
vain بیهوده
uselessly بیهوده
in vain بیهوده
duller بیهوده
thankless بیهوده
ineffective بیهوده
rodomontade بیهوده
jejune بیهوده
waste بیهوده
purposeless بیهوده
dulled بیهوده
futile بیهوده
dull بیهوده
pointless بیهوده
to no purpose بیهوده
futility بیهوده گی
purposelessly بیهوده
dulls بیهوده
dulling بیهوده
dullest بیهوده
wastes بیهوده
unfruitful بیهوده
kibosh بیهوده
unavailing بیهوده
non-starter بیهوده
without result بی نتیجه بیهوده
fillips چیز بیهوده
futilely بطور بیهوده
fribble کار بیهوده
claver گفتار بیهوده
to dally بیهوده گذرانیدن
blether بیهوده گفتن
blethered بیهوده گفتن
blethering بیهوده گفتن
blethers بیهوده گفتن
false pride غرور بیهوده
flash in the pan کوشش بیهوده
havers بیهوده چرند
he speaks to the purpose بیهوده نمیگوید
inutile بیهوده نامناسب
lostlabour کوشش بیهوده
to go on بیهوده مگو
unproductive consumption مصرف بیهوده
babble سخن بیهوده
babbled سخن بیهوده
idle talk سخن بیهوده
fillip چیز بیهوده
ineffectual struggle کوشش بیهوده
inert society جامعه بیهوده
wasteful expenditures مخارج بیهوده
infructuous بیحاصل بیهوده
vaporing سخن بیهوده
babbles سخن بیهوده
ranten بیهوده گویی
an abortive attempt کوشش بیهوده
farces کار بیهوده
rant بیهوده گویی
frustrated باطل بیهوده
ineffectually بطور بیهوده
wild goose chase تلاش بیهوده
hooey بیهوده مزخرف
dead lift کوشش بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
an absurd notion خیال بیهوده
ranting بیهوده گویی
farce کار بیهوده
ranted بیهوده گویی
tautologic بیهوده تکرار کن
wild-goose chases تلاش بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
mockery زحمت بیهوده
rants بیهوده گویی
frivolous پوچ بیهوده وبیمعنی
impracticable غیر عملی بیهوده
boondoggle [American English] وقت بیهوده گذرانی
quiddle بیهوده وقت گذرانیدن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
inanity بیهودگی کار بیهوده
small talk حرف بیهوده زدن
jives کلمات بیهوده واحمقانه
vain مغرورانه بطور بیهوده
jauk بیهوده وقت گذراندن
jiving کلمات بیهوده واحمقانه
jived کلمات بیهوده واحمقانه
jive کلمات بیهوده واحمقانه
to break butterfly on wheel بیهوده صرف نیروکردن
absurdly بطور بیهوده و مزخرف
moon بیهوده وقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
delusion پندار بیهوده وهم
dawdle بیهوده وقت گذراندن
dawdler بیهوده وقت گذران
delusions پندار بیهوده وهم
dillydally بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
inanely بطور پوچ یا بی معنی بیهوده
to loiter a way one's time وقت خود را بیهوده گذرانیدن
to be a dead duck بیهوده بودن [چیزی یا کسی]
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to saunter through life عمر را بیهوده وبا ولگردی گذرانیدن
nugacity چیز جزئی یغا بیهوده بیهودگی
hypochondria اضطراب واندیشه بیهوده راجع بسلامتی خود
cannon fodder [soldiers pointlessly and unscrupulously sacrificed] خوراک توپ [سربازان بیهوده و بی وجدانه قربانی شده]
Recycle Bin نشانهای روی صفحه نمایش ویندوزکه مانند محل نگهداری کاغذهای بیهوده است
garbage in garbage out اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
gigo اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com